- میگم شما که کنکور دادی میشه از تجربه هات بگی من الان یازدهمم و یه مدرسه عادی میرم اما جو رقابت خیلی سنگینه. من تابستونم همینجوری داره هدر میره اما نمیدونم بخونم واسه کنکور یا نخونم؟ چطوری بخونم؟ واقعا حالم از کتابام داره بهم میخوره
#ناشناس
- امسال یازدهم بودی یا داری میری یازدهم؟ اگر گزینه اول شک نکن رتبه سه رقمی هنوزم تو مشتته، اگرم دومی، دو رقمی🤓
خواهش میکنم و نترس و ناامید نباش.. الان همون زمانیه که حتی دو ماه دیگه آرزو میکنی بهش برگردی تا بترکونی :)
اگر احساس میکنی نیاز به انگیزه و پیگیری داری بهم پیام بده، هر شب تو ایتا احوالتو میپرسم تا موتورت گرم بشه💪
اگرم تجربی هستی من برنامه مشاورم تو همین بازه رو برات میفرستم تا طبق همون شروع کنی🤝
در مورد کتاب و دوره و اینام والا مفصله و اینجا نمیشه گفت🥲 مثلا باید ببینی سطح درسیت چطوره، چی میخوای و اینا..
مجهولات
- من بخاطر شغل پدرم منطقه ای هستیم که اصلا امکانات خوبی نداره میتونی کلاس های مجازی معرفی کنی؟ #ناشن
- پایه هشتمم میخوام برم نهم بنظرتون چه کلاسی خوبه برای این سن؟
خیلی خیلی هم ممنونتم😃
#ناشناس
+ من دقیقاً تو همین سن رفتم کلاس فن بیان و خیلیی برام مفید بود و اعتماد به نفسمو برد بالا🥲
ولی خب اگه به حوزههای خاصی مثل ادیت، نویسندگی، یا حتی رشتههای ورزشی علاقه داری الان وقت خیلی خوبیه واردش بشی🤝 چون تا قبل از کنکوری شدنت توش به مهارت میرسی و حرفهای میشی!
مجهولات
- پایه هشتمم میخوام برم نهم بنظرتون چه کلاسی خوبه برای این سن؟ خیلی خیلی هم ممنونتم😃 #ناشناس + من د
نههه راستی
حتما برو کلاس زبان.. 🥲😂
اولویت اول کلاس زبانه تو این سن.. بعدش برو سراغ اونایی که گفتم اگر امکانشو داشتی🤝
برو و ادامه ام بده.. این تنها کاریه که اگه برگردم به اون سن انجام میدم :)
مجهولات
- من میخوام تو کلاسای فن بیان و صداهای و گویندگی و مداحی شرکت کنم اما شرایط شرکت حضوری در کلاس رو ند
دوستان ولی کلاس فن بیانو، شده پیش استاد ضعیف تر هم برید، حضوری شرکت کنید.
چون تکنیکا و تمرینش یه بحثه، توانایی صحبت و اجرا جلوی کلاس قشنگ ۵۰درصد ماجراست! که تو کلاسای مجازی نداریدش...
مجهولات
- میگم شما که کنکور دادی میشه از تجربه هات بگی من الان یازدهمم و یه مدرسه عادی میرم اما جو رقابت خیل
- میتونم بیام پیوی یکم دربارش صحبت کنیم؟!
[من اون شخصی نیستم که این پیامو براتون نوشته ولی نیاز به کمک دارم]
#ناشناس
+ حتماً🤍
@ha_jafarii
- من همونم!)اینجا واقعا امکانات نداره و میشه گفت که منطقه محرومه...تا یه جایی که محروم نباشه یکساعت فاصلس و خب پدرم کار دارن ...نمیشه):
بعد میگم زبان از چه جهت خوبه؟
برای نویسندگی و زبان هم کلاس مجازی سراغ دارین؟
#ناشناس
+ عه.. ای بابا. باز الحمدالله الان آموزشای مجازی این محدودیتها رو دور زده😄🤝
زبان از همه جهت خوبه :)
برای اعتماد به نفس خودت سر کلاس مدرسه و تو جامعه، برای امتحان نهایی و مدرسهات، برای پیشرفتت تو دانشگاه یا مهاجرت.. و خب همچنین بلد بودن یه زبان دیگه، کارکرد مغزو چند لول میبره بالاتر!
آره برای هر دو چندتا خوب میشناسم✨
فقط ممنون میشم بیای پیوی شرایطشونو بگم که اینجا شلوغ نشه🤍
بچهها الان یه اتفاقی افتاد که کهیر و درد معده و سردرد با هم هجوم آوردن بهم از حرص ناگهانی و غصه.
بینهایت محتاج دعاهاتونم که بتونم این چند روز درست با این مسئله کنار بیام...
شمام حس کردید امسال دارن لطمه زدنو همه جا خیلی بولد و نرمالایز میکنن؟!
کار با بد یا خوبش ندارم ولی مطمئنم قبلا با این اصطلاح اینقدر راحت دربارش صحبت و بهش اصرار نمیشد...
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_دوازدهم:شرافت توی همون حالت...کیفم رو گذاشتم روی میز و نیم چرخ... چرخیدم سم
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_سیزدهم: رقابت
امتحانات ثلث دوم از راه رسید ...
توی دفتر شهدام ... از قول مادر یکی از شهدا نوشته بودم ...
- پسرم اعتقاد داشت ... بچه مسلمون همیشه باید در کار درست، اول و پیش قدم باشه
... باید شتاب کنه و برای انجام بهترین ها پیشتاز باشه ... خودش همیشه همین طور
بود... توی درس و دانشگاه ... توی اخالق ...
توی کار و نماز ...
این یکی از شعارهای سرلوحه زندگی من شده بود ... علی الخصوص که 2 تا شاگرد اول
دیگه هم سر کالس مون بودن... رسما بین ما 3 نفر ... یه رقابت غیررسمی شکل گرفته
بود ... رقابتی که همه حسش می کردن ... حتی بچه های بیخیال و همیشه خوش
کالس ... رقابتی که کم کم باعث شد ... فراموش کنم، اصال چرا شروع شده بود ...
یک و نیم نمره داشت ... همه سوال ها رو نوشته بودم ... ولی جواب اون اصال یادم نمی
اومد ... تقریبا همه برگه هاشون رو داده بودن ... در حالی که واقعا اعصابم خورد شده
بود ... با ناامیدی از جا بلند شدم ...
- خدا بهت رحم کنه مهران که غلط دیگه نداشته باشی ... و اال اول و دوم که هیچ ...
شاگرد سوم کالس و پایه هم نمیشی ...
غرق در سرزنش خودم بلند می شدم که ... چشمم افتاد روی برگه جلویی ... و جواب
رو دیدم ... مراقب اصال حواسش نبود ...
هرگز تقلب نکرده بودم ... اما حس رقابت و اول بودن ... حس اول بودن بین 120 دانش
آموز پایه چهارم ... حس برتری ... حس ...
نشستم ... و بدون هیچ فکری ... سریع جواب رو نوشتم ... با غرور از جا بلند شدم ...
برگه ام رو تحویل دادم و رفتم توی حیاط ...
یهو به خودم اومدم ... ولی دیگه کار از کار گذشته بود ... یاد جمله امام افتادم ... اگر
تقلب باعث ...
روی پله ها نشستم و با ناراحتی سرم رو گرفتم توی دستم...
- خاک بر سرت مهران ... چی کار کردی؟ ... کار حرام انجام دادی ...
هنوز آروم نشده بودم که ... صبحت امام جماعت محل مون... نفت رو ریخت رو آتیش...
- فردا روز ... اگر با همین شرایط ... یه قدم بیای جلو ... بری مقاطع باالتر ... و به جایی
برسی ... بری سر کار ... اون لقمه ای هم که در میاری حرامه ...
خانواده ها به بچه هاتون تذکر بدی
فردا این بچه میره سر کار حالل ... و با تالش و زحمت پول در میاره ... اما پولش حالل
نیست ... لقمه حرام می بره سر سفره زن و بچه اش ... تک تک اون لقمه ها حرامه ...
گاهی یه غلط کوچیک می کنی ... حتی اگر بقیه راه رو هم درست بری ... اما سر از
ناکجا آباد در میاری ... می دونی چرا؟ ... چون توی اون پیچ ... از مسیر زدی بیرون ...
حاال بقیه مسیر رو هم مستقیم بری ... نتیجه؟ ... باید پیچ رو برگردی ...
حاال برید ببینید اثرات لقمه حرام رو ... چه بالیی سر نسل و آدم ها و آینده میاره ...
کلمات و جمالتش ... پشت سر هم به یادم می اومد ... و هر لحظه حالم خراب تر می
شد ...
@mjholat
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_چهاردهم: تاوان خیانت
بچه ها همه رفته بودن ... اما من پای رفتن نداشتم ... توی حیاط مدرسه باال و پایین
می رفتم ... نه می تونستم برم ... نه می تونستم ...
از یه طرف راه می رفتم و گریه می کردم ... که خدایا من رو ببخش ... از یه طرف دیگه
شیطان وسوسه ام می کرد ...
- حاال مگه چی شده؟ ... همه اش 1/5 نمره بود ... تو که باالخره قبول می شدی ... این
نمره که توی نتیجه قبولی تاثیری نداشت ...
باالخره تصمیمم رو گرفتم ...
- خدایا ... من می خواستم برای تو شهید بشم ... قصدم مسیر تو بود ... اما حاال ...
من رو ببخش ...
عزمم رو جزم کردم و رفتم سمت دفتر ...
پشت در ایستادم...
- خدایا ... خودت توی قرآن گفتی خدا به هر که بخواد عزت میده ... به هر کی نخواد،
نه ... عزت من از تو بود ... من رو ببخش که به عزت تو خیانت کردم و با چشم هام
دزدی کردم... تو، من رو همه جا عزیز کردی ...
و این تاوان خیانت من به عزت توئه .
و در زدم ...
رفتم داخل دفتر ... معلم ها دور هم نشسته بودن ... چایی می خوردن و برگه تصحیح
می کردن ... با صدای در، سرشون رو آوردن باال ...
- تو هنوز اینجایی فضلی؟ ... چرا نرفتی خونه؟ ...
- آقای غیور ببخشید ... میشه یه لحظه بیاید دم در؟ ...
سرش رو انداخت پایین ...
- کار دارم فضلی ... اگه کارت واجب نیست برو فردا بیا ... اگرم واجبه از همون جا بگو
... داریم برگه صحیح می کنیم نمیشه بیای تو ...
بغض گلوم رو گرفت ...جلوی همه ...؟
... به خودم گفتم ...
- برو فردا بیا ... امروز با فردا چه فرقی می کنه ... جلوی همه بگی ... اون وقت ...
اما بعدش ترسیدم ...
- اگر شیطان نزاره فردا بیای چی؟ ...
@mjholat
هدایت شده از |زَیتون🇵🇸|
من از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم
تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی
از طرف: مُحِب مولا¹¹⁰
تقدیم به:مجهولات