Little Mix ~ Music-Fa.ComLittle Mix - Little Me (128).mp3
زمان:
حجم:
4.1M
- تو باید حرف بزنی! تو باید فریاد بزنی!
مجهولات
- تو باید حرف بزنی! تو باید فریاد بزنی!
اون تو سایه ی یه دخترِ تنها زندگی می کنه…●♪♫
صداش خیلی ساکته؛ نمی تونی بشنوی●♪♫
همیشه حرف میزنه، ولی شنیده نمیشه…●♪♫
می تونی ببینیش؛ اگه به چشماش نگاه کنی●♪♫
می دونم اون خیلی شجاعه●♪♫
اما از داخل به دام افتاده! ترسیده که حرف بزنه اما نمی دونه چرا…!●♪♫
ای کاش چیزی که الان می دونم رو؛ اون موقع می دونستم●♪♫
ای کاش می تونستم؛ یه طوری به اون زمان برگردم●♪♫
و شاید به نصیحتِ خودم گوش می کردم!●♪♫
بهش می گفتم حرف بزنه! می گفتم فریاد بزنه!●♪♫
بلندتر صبحت کنه… مغرورتر باشه…●♪♫
بهش بگم اون زیباست؛ بهترینه… هر چیزی که نمی بینه…●♪♫
تو باید حرف بزنی! تو باید فریاد بزنی!●♪♫
و تو این رو الان می دونی همین الان●♪♫
تو می تونی زیبا باشی… بهترین باشی… هرچیزی که می خوای باشی●♪♫
کوچک بودم…●♪♫
آره… تو خیلی وقته پیدا کردی که به اندازه سنت، رفتار کنی●♪♫
تو نمی تونی از یک ورق، یک کتاب بنویسی!●♪♫
عقربه های ساعت؛ فقط در یک جهت می چرخن…●♪♫
خیلی داری عجله می کنی و ریسک می کنی!●♪♫
از سقوط؛ نباید ترسید!●♪♫
خیلی احساس بزرگی می کرد؛ ولی خیلی کوچک بنظر میاد●♪♫
ای کاش چیزی که الان می دونم رو؛ اون موقع می دونستم●♪♫
ای کاش می تونستم؛ یه طوری به اون زمان برگردم●♪♫
و شاید به نصیحتِ خودم گوش می کردم!●♪♫
بهش می گفتم حرف بزنه! می گفتم فریاد بزنه!●♪♫
بلندتر صبحت کنه… مغرورتر باشه…●♪♫
بهش بگم اون زیباست؛ بهترینه… هر چیزی که نمی بینه…●♪♫
تو باید حرف بزنی! تو باید فریاد بزنی!●♪♫
و تو این رو الان می دونی همین الان●♪♫
تو می تونی زیبا باشی… بهترین باشی… هرچیزی که می خوای باشی●♪♫
کوچک بودم… من کوچک بودم؛ آره…●♪♫
بهش می گفتم حرف بزنه! می گفتم فریاد بزنه!●♪♫
بلندتر صبحت کنه… مغرورتر باشه…●♪♫
بهش بگم اون زیباست؛ بهترینه… هر چیزی که نمی بینه…●♪♫
تو باید حرف بزنی! تو باید فریاد بزنی!●♪♫
و تو این رو الان می دونی همین الان●♪♫
تو می تونی زیبا باشی… بهترین باشی… هرچیزی که می خوای باشی●♪♫
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_شانزدهم: نامه های بی شاید - با خودت فکر نکردی ... اگر فکر کنم همه اش رو تق
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_هفدهم: چشم ها را باید بست
تا چشمم به آقای غیور افتاد ... بی مقدمه گفتم ...
- آقا اجازه ... چرا به ما 20 دادید؟ ... ما که گفتیم تقلب کردیم ... آقا به خدا حق الناسه
... ما غلط کردیم ... تو رو خدا درستش کنید ..
خنده اش گرفت ...
- علیک سالم ... صبح شنبه شما هم بخیر ..
سرم رو انداختم پایین ...
- ببخشید آقا ... سالم ... صبح تون بخیر ...
از جاش بلند شد ... رفت سمت کمد دفاتر ...
- روز اول گفتم ... هر کی فعالیت کلاسیش رو کامل انجام بده و مستمرش رو 20 بشه
... دو نمره به نمره اون ثلثش اضافه می کنم ..
حس آرامش عمیقی وجودم رو پر کرد ... التهاب این 2 روز تموم شده بود ... با خوشحالی
گفتم ...
- آقا یعنی 20 ... نمره خودمون بود؟ ...
دفتر نمرات رو باز کرد ... داد دستم ...
- میری سر کلاس، این رو هم با خودت ببر ... توی راه هم می تونی نمره مستمرت رو
ببینی ...
دلم می خواست ببینمش اما دفتر رو بستم ...
- نمره بقیه هم توشه چشممون می افته ... ممنون آقا که بهمون 20 دادید ...
از خوشحالی ... پله ها رو 2 تا یکی ... تا کلاس دویدم ... پشت در کالس که رسیدم ...
یهو حواسم جمع شد ...
- خوب اگه الان من با این برم تو ... بچه ها مثل مور و ملخ می ریزن سرش ... ببینن
توش چیه؟ ... اون وقت نمره همدیگه رو فقط هم می بینن ...
دفتر رو کردم زیر کاپشنم ... و همون جا پشت در ایستادم تا معلم مون اومد ...
@mjholat
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_هجدهم: عزت از آن خداست
دفتر رو در آوردم و دادم دستش ...
- آقا امانت تون ... صحیح و سالم ...
خنده اش گرفت ..
زنگ تفریح، از بلندگوی دفتر اسمم رو صدا زدن ...
- مهران فضلی ... پایه چهارم الف ... سریع بیاد دفتر .
با عجله ... پله ها رو دو تا یکی ... دو طبقه رو دویدم پایین ... رفتم دفتر ... مدیر باهام
کار داشت ...
- ببین فضلی ... از هر پایه، 3 کلاس ... پونصد و خورده ای دانش آموز اینجاست ... یه
ریز هم کار کپی و پرینت و غیره است ... و کادر هم سرشون خیلی شلوغه ... تمام کپی
های مدرسه و پرینت ها اونجاست ... از هر کپی ساده ای تا سوالات امتحانی همه پایه
ها ... از امروز تو مسئول اتاق کپی هستی ...
کلید رو گذاشت روی میز ...
- هر روز قبل رفتن بیا تحویل خودم یا یکی از ناظم ها بده ... مواظب باش برگه هم
اسراف نشه ... بیت الماله ...
از دفتر اومدم بیرون ... مات و مبهوت به کلید نگاه می کردم... باورم نمی شد تا این حد
بهم اعتماد کرده باشن ...
همین طور که به کلید نگاه می کردم یاد اون روز افتادم ... اون روز که به خاطر خدا ...
برای تاوان و جبران اشتباهم برگشتم دفتر ..
و خدا نگذاشت ... راحت اشتباهم رو جبران کنم ... در کنار تاوان گناهم ... یه امتحان
خیلی سخت هم ازم گرفت ... و اون چند روز ... بار هر دوش رو به دوش کشیدم ...
اشک توی چشم هام جمع شده بود ...
ان الله ... تعز من تشاء ... و تذل من تشاء ...
خدا به هر که بخواهد ... عزت عطا می کند ...
@mjholat
مجهولات
چالش نوشتن 30 روز روز 1: شخصیت خود را توصیف کنید روز 2: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز 3:
4. مکان هایی که می خواهید بازدید کنید.
فکر کنم این کوتاهترین جوابی باشه که به این سری سوالات میدم! به جرعت میتونم بگم من شیفتهٔ دیدن تمامِ تمامِ نقاط شهر و کشور و دنیا و جهانم. هر طور که باشن و با هر لغتی که توصیف بشن. جوری که گاهی حتی سفر، و دیدن دنیا رو هدف اصلی زندگیم میدونم!
#me
مجهولات
چالش نوشتن 30 روز روز 1: شخصیت خود را توصیف کنید روز 2: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز 3:
5. پدر و مادر شما
سوالِ سختیه. دوستشون دارم اما همچنان هم ازشون گلهمندم. مادرم.. بزارید با این عبارت توصیفش کنم:«فرشتهی مهربون من!»
کسی که اگر نبود شاید چند سال پیش به زندگیم خاتمه داده بودم. شاید الان یه دختر کاملا بیخاصیت و افسرده بودم. کسی که.. باورم داشت، درکم کرد، نقطهٔ امنم بود... کسی که میتونم در حالی که تو بغلشم از ترس نبودنش گریه کنم. کسی که بیشتر از همه اوج ضعفِ منو دیده و اما معتقده من از «قویترین» و «محکمترین» در آینده، «موفقترین» زنهایی هستم که دیده! حتی بیشتر از خودش!
کسی که با وجود تمام خط قرمزهای عجیب و غریبش، یه وقتاییام عجیب و غریب خل و پایهاس! کسی که هر ناآشنایی در کنارش میبیندم، میپرسه: با هم خواهرید؟! :)
نمیگم باهاش اصطکاک نداشتم، نمیگم از دستش گریه نکردم، نمیگم همیشه درکم کرده، ولی بازم نسبت بگیری، «فوقالعاده» است...
راستی، دربارهٔ تعبیر «فرشتهٔ مهربونِ من» میخواستم براتون بگم. قضیه برمیگرده به وقتی که ۴,۵ ساله بودم و برای اولین بار قرار بود اتاقمو خودم مرتب کنم. عمیقاً حیران بودم.. چهار قلمو جابهجا کردم و بعد مستأصل، گرفتم خوابیدم. وقتی بیدار شدم، اتاق مرتب بود و یه نامه از فرشتهٔ مهربونی که همیشه بخاطر کارای خوبم، یه جایی واسم شکلات قایم میکرد داشتم.. نامه رو دادم مامانم بخونه، فرشتهٔ مهربون ازم ممنون بود که تلاشمو کردم و گفت حواسش بهم بوده و برای همین کمکم کرده.
فرشته مهربون بعداً بهم اون بادومِ مرد بادومی رو داد.
فرشتهٔ مهربون کلِ بچگیمو با کتاب خوندن پر کرد و همین ازم یه شاعر یا یه نویسنده ساخت.
فرشتهٔ مهربون منو تو اوج بحرانهای نوجوونی که پژمردهترین و خجالتیترین و جامعهگریزترین انسانِ ممکن بودم، فرستاد کلاس فن بیان و بهم اطمینان داد که میتونم و مسیر زندگیمو تغییر داد.
فرشتهٔ مهربون بهم اطمینان داد دانشگاه رفتن آخر دنیا نیست. دنیای من خیلی بزرگتر از ایناست.
فرشتهٔ مهربون سرِ هر خواستگار جوری هنرمندانه منِ درونگرایِ کمالگرا و پدر سختم رو توی راه آورد که به نتیجه برسیم که اصن آلاه آلاه..
بابا هم.. شبیهترین آدم به منه. همهام اینو میگن و خودمونم خوب میدونیم. حتی همیشه علیرغم تمامِ علاقهام به مامان، تو مشاجراتشون طرف بابا رو میگیرم! ولی خب این شباهت اونجایی کارو سخت میکنه که با دو تا درونگرایِ منطقی طرف باشی :))
اگر کمی هنرِ پدرِ یک دختر بودن رو تمرین کنه یقیناً جذابترین کاپل دنیا میشیم لاکن شاید قسمت این بوده که اینجا رشد کنم!
همین که میدونم سعی میکنه رؤیاهامو درک کنه، میدونم منم خیلی جاها بدجور روی مخاش رفتم و عجیب باهام راه اومده، میدونم عمیقاً دوستم داره و بلد نیست بروز بده، برای دوست داشتنش کافیه. و شاید بخشیدنهای مکرر✨
و خب دعام کنید روم بشه بالاخره یه بار دست و پای مادر و پدرم و ببوسم. نمیدونم چرا آپشنش کاملا برام قفله😔😂
#me
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هجدهم: عزت از آن خداست دفتر رو در آوردم و دادم دستش ... - آقا امانت تون ..
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_نوزدهم و #قسمت_بیستم: تو شاهد باش
یه ساعت قبل از اذان از جا بلند می شدم ...
و می رفتم توی آشپزخونه کمک مادرم ...
حتی چند بار ... قبل از اینکه مادرم بلند بشه ... من چای رو دم کرده بودم ...
پدرم ، 4 روز اول رمضان رو سفر بود ... اون روز سحر ... نیم ساعت به اذان با خواب
آلودگی تمام از اتاق اومد بیرون ... تا چشمش بهم افتاد ... دوباره اخم هاش رفت توی
هم ... حتی جواب سالمم رو هم نداد ...
سریع براش چای ریختم ... دستم رو آوردم جلو که ...
با همون حالت اخموی همیشگی نگام کرد ...
- به والدین خود احسان می کنید؟ ...
جا خوردم ... دستم بین زمین و آسمون خشک شد ... با همون لحن تمسخرآمیز ادامه
داد ...
- الزم نکرده ... من به لطف تو نیازی ندارم ...
تو به ما شر نرسان ... خیرت پیشکش...
بدجور دلم شکست ... دلم می خواست با همه وجود گریه کنم ...
- من چه شری به کسی رسونده بودم؟ ... غیر از این بود که حتی بدی رو ... با خوبی
جواب می دادم؟ ... غیر از این بود که ...
چشم هام پر از اشک شده بود ...
یه نگاه بهم انداخت ... نگاهش پر از حس غرور و پیروزی بود...
- اصال الزم نکرده روزه بگیری ... هنوز 5 سال دیگه مونده ... پاشو برو بخواب ...
- اما ...
صدام بغض داشت و می لرزید ...
- به تو واجب نشده ... من راضی نباشم نمی تونی توی خونه من روزه بگیری ..
نفسم توی سینه ام حبس شده بود ... و اون مثل پیروز میدان بهم نگاه می کرد ... همون
جا خشکم زده بود ... مادرم هنوز به سفره نرسیده ... از جا بلند شدم ...
- شبتون بخیر ...
و بدون مکث رفتم توی اتاق ... پام به اتاق نرسیده ... اشکم سرازیر شد ... تا همون جا
هم به زحمت نگهش داشته بودم...
در رو بستم و همون جا پشت در نشستم ...
سعید و الهام خواب بودن ... جلوی دهنم رو گرفتم ... صدای گریه کردنم بیدارشون نکنه ...
- خدایا ... تو شاهد بودی که هر چه در توانم بود انجام دادم ... من چه ظلمی در حق
پدرم کردم که اینطوری گفت؟ ... من می خواستم روزه بگیرم اما پدرم نگذاشت ... تو
شاهد باش ... چون حرف تو بود گوش کردم ... اما خیلی دلم سوخته ... خیلی...
گریه می کردم و بی اختیار با خدا حرف می زدم ...
صدای اذان رادیوی مادرم بلند شد ... پدرم اهل نماز نبود ... گوشم رو تیز کردم ببینم
کی میره توی اتاقش دوباره بخوابه... برم وضو بگیرم ... می ترسیدم اگر ببینه دارم نماز
می خونم ... اجازه اون رو هم ازم صلب کنه ... که هنوز بچه ای و 15 سالت نشده ...
تا صدای در اتاق شون اومد ... آروم الی در رو باز کردم و یواشکی توی حال سرک
کشیدم ... از توی آشپزخونه صدا می اومد ... دویدم سمت دستشویی که یهو ...
اونی که توی آشپزخونه بود ... پدرم بود
@mjholat