eitaa logo
مجهولات
316 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
817 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات
چالش نوشتن 30 روز روز 1: شخصیت خود را توصیف کنید روز 2: چیزهایی که شما را خوشحال می کند. روز 3:
5. پدر و مادر شما سوالِ سختیه. دوست‌شون دارم اما همچنان هم ازشون گله‌مندم. مادرم.. بزارید با این عبارت توصیفش کنم:«فرشته‌ی مهربون من!» کسی که اگر نبود شاید چند سال پیش به زندگیم خاتمه داده بودم. شاید الان یه دختر کاملا بی‌خاصیت و افسرده بودم. کسی که.. باورم داشت، درکم کرد، نقطهٔ امنم بود... کسی که می‌تونم در حالی که تو بغلشم از ترس نبودنش گریه کنم. کسی که بیش‌تر از همه اوج ضعفِ من‌و دیده و اما معتقده من از «قوی‌ترین» و «محکم‌ترین» در آینده، «موفق‌ترین» زن‌هایی هستم که دیده! حتی بیش‌تر از خودش! کسی که با وجود تمام خط قرمزهای عجیب و غریبش، یه وقتایی‌ام عجیب و غریب خل و پایه‌اس! کسی که هر ناآشنایی در کنارش می‌بیندم، می‌پرسه: با هم خواهرید؟! :) نمیگم باهاش اصطکاک نداشتم، نمیگم از دستش گریه نکردم، نمیگم همیشه درکم کرده، ولی بازم نسبت بگیری، «فوق‌العاده» است... راستی، دربارهٔ تعبیر «فرشتهٔ مهربونِ من» می‌خواستم براتون بگم. قضیه برمی‌گرده به وقتی که ۴,۵ ساله بودم و برای اولین بار قرار بود اتاقم‌و خودم مرتب کنم. عمیقاً حیران بودم.. چهار قلم‌و جابه‌جا کردم و بعد مستأصل، گرفتم خوابیدم. وقتی بیدار شدم، اتاق مرتب بود و یه نامه از فرشتهٔ مهربونی که همیشه بخاطر کارای خوبم، یه جایی واسم شکلات قایم می‌کرد داشتم.. نامه رو دادم مامانم بخونه، فرشتهٔ مهربون ازم ممنون بود که تلاشم‌و کردم و گفت حواسش بهم بوده و برای همین کمکم کرده. فرشته مهربون بعداً بهم اون بادومِ مرد بادومی رو داد. فرشتهٔ مهربون کلِ بچگیم‌و با کتاب خوندن پر کرد و همین ازم یه شاعر یا یه نویسنده ساخت. فرشتهٔ مهربون من‌و تو اوج بحران‌های نوجوونی که پژمرده‌ترین و خجالتی‌ترین و جامعه‌گریزترین انسانِ ممکن بودم، فرستاد کلاس فن بیان و بهم اطمینان داد که می‌تونم و مسیر زندگیم‌و تغییر داد. فرشتهٔ مهربون بهم اطمینان داد دانشگاه رفتن آخر دنیا نیست. دنیای من خیلی بزرگ‌تر از ایناست. فرشتهٔ مهربون سرِ هر خواستگار جوری هنرمندانه منِ درون‌گرایِ کمال‌گرا و پدر سختم رو توی راه آورد که به نتیجه برسیم که اصن آلاه آلاه.. بابا هم.. شبیه‌ترین آدم به منه. همه‌ام اینو میگن و خودمونم خوب می‌دونیم. حتی همیشه علی‌رغم تمامِ علاقه‌ام به مامان، تو مشاجرات‌شون طرف بابا رو می‌گیرم! ولی خب این شباهت اون‌جایی کارو سخت می‌کنه که با دو تا درون‌گرایِ منطقی طرف باشی :)) اگر کمی هنرِ پدرِ یک دختر بودن رو تمرین کنه یقیناً جذاب‌ترین کاپل دنیا میشیم لاکن شاید قسمت این بوده که این‌جا رشد کنم! همین که می‌دونم سعی می‌کنه رؤیاهامو درک کنه، می‌دونم منم خیلی جاها بدجور روی مخ‌اش رفتم و عجیب باهام راه اومده، می‌دونم عمیقاً دوستم داره و بلد نیست بروز بده، برای دوست داشتنش کافیه. و شاید بخشیدن‌های مکرر✨ و خب دعام کنید روم بشه بالاخره یه بار دست و پای مادر و پدرم و ببوسم. نمی‌دونم چرا آپشنش کاملا برام قفله😔😂
روزمو ساخت😂
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هجدهم: عزت از آن خداست دفتر رو در آوردم و دادم دستش ... - آقا امانت تون ..
و : تو شاهد باش یه ساعت قبل از اذان از جا بلند می شدم ... و می رفتم توی آشپزخونه کمک مادرم ... حتی چند بار ... قبل از اینکه مادرم بلند بشه ... من چای رو دم کرده بودم ... پدرم ، 4 روز اول رمضان رو سفر بود ... اون روز سحر ... نیم ساعت به اذان با خواب آلودگی تمام از اتاق اومد بیرون ... تا چشمش بهم افتاد ... دوباره اخم هاش رفت توی هم ... حتی جواب سالمم رو هم نداد ... سریع براش چای ریختم ... دستم رو آوردم جلو که ... با همون حالت اخموی همیشگی نگام کرد ... - به والدین خود احسان می کنید؟ ... جا خوردم ... دستم بین زمین و آسمون خشک شد ... با همون لحن تمسخرآمیز ادامه داد ... - الزم نکرده ... من به لطف تو نیازی ندارم ... تو به ما شر نرسان ... خیرت پیشکش... بدجور دلم شکست ... دلم می خواست با همه وجود گریه کنم ... - من چه شری به کسی رسونده بودم؟ ... غیر از این بود که حتی بدی رو ... با خوبی جواب می دادم؟ ... غیر از این بود که ... چشم هام پر از اشک شده بود ... یه نگاه بهم انداخت ... نگاهش پر از حس غرور و پیروزی بود... - اصال الزم نکرده روزه بگیری ... هنوز 5 سال دیگه مونده ... پاشو برو بخواب ... - اما ... صدام بغض داشت و می لرزید ... - به تو واجب نشده ... من راضی نباشم نمی تونی توی خونه من روزه بگیری .. نفسم توی سینه ام حبس شده بود ... و اون مثل پیروز میدان بهم نگاه می کرد ... همون جا خشکم زده بود ... مادرم هنوز به سفره نرسیده ... از جا بلند شدم ... - شبتون بخیر ... و بدون مکث رفتم توی اتاق ... پام به اتاق نرسیده ... اشکم سرازیر شد ... تا همون جا هم به زحمت نگهش داشته بودم... در رو بستم و همون جا پشت در نشستم ... سعید و الهام خواب بودن ... جلوی دهنم رو گرفتم ... صدای گریه کردنم بیدارشون نکنه ... - خدایا ... تو شاهد بودی که هر چه در توانم بود انجام دادم ... من چه ظلمی در حق پدرم کردم که اینطوری گفت؟ ... من می خواستم روزه بگیرم اما پدرم نگذاشت ... تو شاهد باش ... چون حرف تو بود گوش کردم ... اما خیلی دلم سوخته ... خیلی... گریه می کردم و بی اختیار با خدا حرف می زدم ... صدای اذان رادیوی مادرم بلند شد ... پدرم اهل نماز نبود ... گوشم رو تیز کردم ببینم کی میره توی اتاقش دوباره بخوابه... برم وضو بگیرم ... می ترسیدم اگر ببینه دارم نماز می خونم ... اجازه اون رو هم ازم صلب کنه ... که هنوز بچه ای و 15 سالت نشده ... تا صدای در اتاق شون اومد ... آروم الی در رو باز کردم و یواشکی توی حال سرک کشیدم ... از توی آشپزخونه صدا می اومد ... دویدم سمت دستشویی که یهو ... اونی که توی آشپزخونه بود ... پدرم بود @mjholat
هدایت شده از هشتادیای گنگ🏴
این پیامو فور کن.. منم حدس میزنم تو چه شهری زندگی میکنین..👨‍🦯
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
انگار از دل کانتر بیرون اومده بود..
من، از آن‌چه در مجهولات می‌بینید، بسیار بدبخت‌ترم .
مجهولات
روز چهارم✌️
روز پنجم‌و اگه نخوندید دیر نشده هنوز تا نماز صبح🤝 روز ششم ام بعد نماز صبح بخونید✨
- آخه جون من بیدارم توهم بیداری بیا از بدبختی هات بگو بالاخره پیام های دوازده شب به بعدتر نصیب منم بشه. + هعب اینو دیر دیدم🥲😂 ولی خب به نیت رفع بدبختی‌های همه‌مون یه صلوات بفرستید✨