مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هجدهم: عزت از آن خداست دفتر رو در آوردم و دادم دستش ... - آقا امانت تون ..
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_نوزدهم و #قسمت_بیستم: تو شاهد باش
یه ساعت قبل از اذان از جا بلند می شدم ...
و می رفتم توی آشپزخونه کمک مادرم ...
حتی چند بار ... قبل از اینکه مادرم بلند بشه ... من چای رو دم کرده بودم ...
پدرم ، 4 روز اول رمضان رو سفر بود ... اون روز سحر ... نیم ساعت به اذان با خواب
آلودگی تمام از اتاق اومد بیرون ... تا چشمش بهم افتاد ... دوباره اخم هاش رفت توی
هم ... حتی جواب سالمم رو هم نداد ...
سریع براش چای ریختم ... دستم رو آوردم جلو که ...
با همون حالت اخموی همیشگی نگام کرد ...
- به والدین خود احسان می کنید؟ ...
جا خوردم ... دستم بین زمین و آسمون خشک شد ... با همون لحن تمسخرآمیز ادامه
داد ...
- الزم نکرده ... من به لطف تو نیازی ندارم ...
تو به ما شر نرسان ... خیرت پیشکش...
بدجور دلم شکست ... دلم می خواست با همه وجود گریه کنم ...
- من چه شری به کسی رسونده بودم؟ ... غیر از این بود که حتی بدی رو ... با خوبی
جواب می دادم؟ ... غیر از این بود که ...
چشم هام پر از اشک شده بود ...
یه نگاه بهم انداخت ... نگاهش پر از حس غرور و پیروزی بود...
- اصال الزم نکرده روزه بگیری ... هنوز 5 سال دیگه مونده ... پاشو برو بخواب ...
- اما ...
صدام بغض داشت و می لرزید ...
- به تو واجب نشده ... من راضی نباشم نمی تونی توی خونه من روزه بگیری ..
نفسم توی سینه ام حبس شده بود ... و اون مثل پیروز میدان بهم نگاه می کرد ... همون
جا خشکم زده بود ... مادرم هنوز به سفره نرسیده ... از جا بلند شدم ...
- شبتون بخیر ...
و بدون مکث رفتم توی اتاق ... پام به اتاق نرسیده ... اشکم سرازیر شد ... تا همون جا
هم به زحمت نگهش داشته بودم...
در رو بستم و همون جا پشت در نشستم ...
سعید و الهام خواب بودن ... جلوی دهنم رو گرفتم ... صدای گریه کردنم بیدارشون نکنه ...
- خدایا ... تو شاهد بودی که هر چه در توانم بود انجام دادم ... من چه ظلمی در حق
پدرم کردم که اینطوری گفت؟ ... من می خواستم روزه بگیرم اما پدرم نگذاشت ... تو
شاهد باش ... چون حرف تو بود گوش کردم ... اما خیلی دلم سوخته ... خیلی...
گریه می کردم و بی اختیار با خدا حرف می زدم ...
صدای اذان رادیوی مادرم بلند شد ... پدرم اهل نماز نبود ... گوشم رو تیز کردم ببینم
کی میره توی اتاقش دوباره بخوابه... برم وضو بگیرم ... می ترسیدم اگر ببینه دارم نماز
می خونم ... اجازه اون رو هم ازم صلب کنه ... که هنوز بچه ای و 15 سالت نشده ...
تا صدای در اتاق شون اومد ... آروم الی در رو باز کردم و یواشکی توی حال سرک
کشیدم ... از توی آشپزخونه صدا می اومد ... دویدم سمت دستشویی که یهو ...
اونی که توی آشپزخونه بود ... پدرم بود
@mjholat
مجهولات
خب بچه ها من یه نت یک ساعته گرفتم و الان دیدم حافظه ندارم هیچی باهاش دانلود کنم 🙂😂. پس بالاخره وقتشه
اوکی ولی من هنوزم با خوندن اون جواباتون اکلیلی میشم :,)
هدایت شده از هشتادیای گنگ🏴
این پیامو فور کن..
منم حدس میزنم تو چه شهری زندگی میکنین..👨🦯
مجهولات
روز چهارم✌️
روز پنجمو اگه نخوندید دیر نشده هنوز تا نماز صبح🤝
روز ششم ام بعد نماز صبح بخونید✨
مجهولات
دوستان ما (تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این
به نام خداوند بخشندهی مهربان!
دوستان ما (تأویل و وایو)، دوباره هم تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون🤣. دوباره هم قراره با فهمیدن جریان این تقدیمی عمیقا سورپرایز بشید!
این پیام رو فوروارد کنید داخل کانالتون و اگر خواستید، توضیح یا اطلاعات خاصی هم از خودتون بدید تا وارد داستانِ ما بشید😀.
ظرفیت اینبار ۲۷ نفره و به محض تکمیل، نگارش داستان/رمانکوتاهی که شما یکی از کارکترای اصلیش هستید شروع میشه.
* لطفاً قبل از اعلام آمادگی کمی تا حدودی جنبهٔ خود برای شوخی را بالا ببرید.
جهتِ ارسال لینک🙌🏻
- @mjholat