خب.. امروز اینجا به یادتون بودم😌
کجاست؟ مزار شیخ نخودکی. زیر زمین حرم.
ایشون عارف بودن و هم در زمان حیات و هم پس از فوتشون، خیلی حاجت میدن!
حالا این اسم نوشتنه که سمبولیک و صرف یادبوده😂 ولی خب
شما اگر حاجتی دارید، ۴ تا سوره یاسین(لزومی نداره پشت سر هم خونده بشه) بخونید و هدیه کنید به روح شیخ نخودکی، ۴تایِ دیگهام نگه دارید انشاءالله وقتی حاجتتونو گرفتید هدیه کنید :)💚
انشاءالله دعاهای قشنگتون مقبول درگاه حق واقع بشه✨
هدایت شده از مجهولات
910.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مهدی زینالدین:
هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید،
آنها شما را نزد اباعبدالله یاد میکنند.
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_بیست و دوم: زمانی برای مرد شدن از روزه گرفتن منع شده بودم ... اما به معنای
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_بیست و سوم: رفیق من می شوی؟
هر روز که می گذشت ... فاصله بین من و بچه های هم سن و سال خودم بیشتر می
شد ... همه مون بزرگ تر می شدیم ... حرف های اونها کم کم شکل و بوی دیگه ای به
خودش می گرفت ... و حس و حال من طور دیگه ای می شد ... یه حسی می گفت ...
تو این رفتارها و حرف ها وارد نشو...
می نشستم به نگاه کردن رفتارها ... و باز هم با همون عقل بچگی ... دنبال علت می
گشتم و تحلیل می کردم ... فکر من دیگه هم سن خودم نبود ... و این چیزی بود که
اولین بار... توی حرف بقیه متوجهش شدم ...
- مهران ... 10 ،15 سال از هم سن و سال های خودش جلوتره ... عقلش ... رفتارش ...
و ...
رفته بودم کلید اتاق زیراکس رو بدم ... که اینها رو بین حرف معلم ها شنیدم ... نمی
دونستم خوبه یا بد ... اما شنیدنش حس تنهایی وجودم رو بیشتر کرد ...
بزرگ ترها به من به چشم یه بچه 11 ساله نگاه می کردن .. . و همیشه فقط شنونده
حرف هاشون بودم ... و بچه های هم سن و سال خودمم هم ..
توی یه گروه ... سنم فاصله بود ... توی گروه دیگه ...
حتی نسبت به خواهر و برادرم ... حس بزرگ تری رو داشتم که باید ازشون مراقبت می
کردم ... علی الخصوص در برابر تنش ها و مشکالت توی خونه ...
حس یه سپر ... که باید سد راه مشکالت اونها می شد ... دلم نمی خواست درد و سختی
ای رو که من توی خونه تحمل می کردم ...
اونها هم تجربه کنن ...
حس تنهایی ... بدون همدم بودن ... زیر بار اون همه فشار ... در وجودم شکل گرفته بود
... و روز به روز بیشتر می شد ...
برنامه اولین شب قدر رو از تلوزیون دیدم ... حس قشنگی داشت ... شب قدر بعدی ...
منم با مادرم رفتم ...
تنها ... سمت آقایون ... یه گوشه پیدا کردم و نشستم ... همه اش به کنار ... دعاها و
حرف های قشنگ اون شب، یه طرف ... جوشن کبیر، یه طرف ... اولین جوشن خوانی
زندگی من بود ...
- یا رفیق من ال رفیق له ... یا انیس من ال انیس له ... یا عماد من ال عماد له ...
بغضم ترکید ...
- خدایا ... من خیلی تنها و بی پناهم ... رفیق من میشی؟...
@mjholat