مجهولات
📪 پیام جدید تو رو به خدا برام دعا کنید یه مشکلی برای دانشگاه ام پیش اومده درست شه #دایگو
انشاءالله به حق حضرت ابالفضل گره از کارت فورا باز بشه :)))🍃🍃
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mjholat/16295 باورت میشه دارم از ترس سکته میکنم اگه درست نشه بدبخت میشم
#دایگو
مجهولات
📪 پیام جدید میگن زمان ثبت نام تموم شده به نظرت میتونم کاری کنم #دایگو
حتما فردا حضوری مراجعه کن
ماام دانشگاهمون زمان ثبتنامش تا پنجشنبه بود
امشب اعلام کردن کسایی که جا موندن فقط فردا میتونن بیان برای ثبتنام..
انشاءالله که شمارم قبول کنن
فقط مدارک کامل ببر که سریع راه بندازن کارتو
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mjholat/16298راهم خیلی دوره مدارکم کامل نیست
#دایگو
مجهولات
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/16298راهم خیلی دوره مدارکم کامل نیست #دایگو
بارالها..
یعنی یه شهر دیگه ای؟
چیا نداری الان؟
اگر خوابت نمی بره بلند شو نماز کنفیکون بخون
وای جدا الان چیزی به ذهنم نمیرسه🥲😂💔
به نیت حضرت ابالفضل نماز کنفیکون بخون، خیلی مجربه
انشاءالله تو کارت در جهت مثبت کنفیکون بشه🤌
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هفتاد و نهم: پس یا پیش؟ من و آقا رسول ... دو تایی زدیم زیر خنده ... آقا مهدی
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_هشتاد: شب خاطره
ماشین رو خاموش کردیم ... شب ... وسط بیابان ... سوز سردی می اومد ... صادق خوابش
برد ... و آقا مهدی کتش رو انداخت رو ی پسرش ... و من، توی اون سکوت و تاریکی...
غرق فکر بودم ... یاد آیه قرآن که می فرمود ... چه بسا کاری که ظاهر خوبی داره اما
شر شما در اونه...
- خدایا ... من درخواست اشتباهی داشتم و این گم شدن ... تاوان و بهای اشتباه منه؟
... یا در این اومدن و گم شدن حکمتیه؟ ...
محو افکار خودم ... که آقا رسول و آقا مهدی ... شروع به صحبت کردن ... از خاطرات
جبهه شون و کارهایی که کرده بودن ... و من در حالی که به در تکیه داده بودم ... محو
صحبت هاشون شده بودم ... گاهی غرق خنده ... گاهی پر از سوز و اشک ...
ـ آقا مهدی ... تلخ ترین خاطره اون ایام تون چیه؟ ...
هنوزم نمی دونم چی شد که اون شب ...
این سوال رو پرسیدم ... یهو از دهنم پرید ...
اما جوابش، غیر قابل پیش بینی بود ...
حالتش عوض شد ... توی اون تاریکی هم
می شد ... بهم ریختن و خیس شدن چشم
هاش رو دید ...
ـ تلخ ترین خاطره ام ... مال جبهه نبود ... شنیدنش دل می خواد ... دیدن و تجربه
کردنش...
ساکت شد ...
ـ من دلش رو دارم ... اما اگر گفتنش سخته ... سوالم رو پس می گیرم ...
سکوت عمیقی توی ماشین حاکم شد ...منماز اینکه چنین سوالی پرسیده بودم ... خودم
رو سرزنش می کردم ... که...
- ظهر بود ... بعد از کلی کار ... خسته و کوفته اومدیم نهار بخوریم ... که باهامون تماس
گرفتن ...
صداش بدجور شروع کرد به لرزیدن ...
@mjholat