eitaa logo
مجهولات
314 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
818 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هشتاد و ششم: دست های خالی با هر قدمی که برمی داشتم ... اونها یک بار، مرگ رو
و هفتم: بچه های شناسایی بهترین سفر عمرم تمام شده بود ... موقع برگشت، چند ساعتی توی دوکوهه توقف کردیم ... آقا مهدی هم رفت ... هم اطلاعات اون منطقه رو بده ... و هم از دوستانش ... و مهمان نوازی اون شب شون تشکر کنه ... سنگ تمام گذاشته بودن ... ولی سنگ تمام واقعی ... جای دیگه بود ... دلم گرفته بود و همین طوری برای خودم راه می رفتم و بین ساختمان ها می چرخیدم ... که سر و کله آقا مهدی پیدا شد ... بعد از ماجرای اون دشت ... خیلی ازش خجالت می کشیدم ... با خنده و لنگ زنان اومد طرفم ... - می دونستم اینجا می تونم پیدات کنم ... ـ یه صدام می کردید خودم رو می رسوندم ... گوش هام خیلی تیزه توی اون دشت که چند بار صدات کردم تا فهمیدی ... همچین غرق شده بودی که غریق نجات هم دنبالت می اومد غرق می شد ... ـ شرمنده ... بیشتر از قبل، شرمنده و خجالت زده شده بودم ... ـ شرمنده نباش ... پیاده نشده بودی محال بود شهدا رو ببینم ... توی اون گرگ و میش ... نماز می خوندیم و حرکت می کردیم ... چشمم دنبال تو می گشت که بهشون افتاد ... و سرش رو انداخت پایین ... به زحمت بغضش رو کنترل می کرد ... با همون حالت ... خندید و زد روی شونه ام ... ـ بچه های شناسایی و اطالعات عملیات ... باید دهن شون قرص باشه ... زیر شکنجه ... سرشونم که بره ... دهن شون باز نمیشه ... حالا که زدی به خط و رفتی شناسایی ... باید راز دار خوبی هم باشی ... و الا تلفات شناسایی رفتن جنابعالی ... میشه سر بریده من توسط والدین گرامی ... خنده ام گرفت ... راه افتادیم سمت ماشین ... ـ راستی داشت یادم می رفت ... از چه کسی یاد گرفتی از روی آسمون ... جهت قبله و طلوع رو پیدا کنی؟ ... نگاهش کردم ... نمی تونستم بگم واقعا اون شب چه خبر بود ... فقط لبخند زدم ... ـ بلد نیستم ... فقط یه حس بود ... یه حس که قبله از اون طرفه ... @mjholat
آزمایشگاه فیزیک ۱✨
من فقط وقتی ببینم یک زوج مثلاً باهم زبان می‌خونن، یا اپلای و مهاجرت می‌کنن، یا مقاله‌ی مشترک می‌نویسن و از اینطور چیزها تا اعماقِ وجودم حسادت شعله می‌کشه، وگرنه چهارتا عکسِ ماچ و بغل و غذا که حسادت نداره، تجربه نشون داده معمولاً پشتِ اینطور عکس‌ها خبری نیست. @TwitteDaneshjo
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران𓏲࣪ ۫
یکی این اسکرین شات خبر چهارشنبه سوری رو برای نتانیاهو بفرسته که تو همون پناهگاه بمونه فعلا
یکی‌ از ما تازه خوابش برده بود و دیگری داشت با سیلِ فکر و خیال‌هایش می‌رفت و آن‌یکی داشت تعداد صفحه‌های باقی‌مانده‌ی جزوه‌اش را می‌شمرد. تو اما بیدار بودی و هشیار؛ دست در دستِ سلاحت و چشم در چشمِ مانیتورها و صفحه‌ی رادارها... بعد، یکی‌ از ما از خواب پرید و دیگری هندزفری‌اش را درآورد و زیر لب گفت «صدای چی بود؟» و آن‌یکی چندین ساعت بعد تازه از این و آن شنید و باخبر شد! تو اما تمام چشم‌ها و گوش‌ها و دست‌هایت در سراسر ایران را به‌خط کرده بودی و آماده؛ هم نگران بودی، هم آرام... تو، مراقب‌‌ترین بودی دیشب... و تمامِ این خیالِ راحت و نفسِ آسوده و آرامشِ خاطر، به‌خاطر هشیاری و استواریِ توست؛ تویی که همیشه حواست به سقفِ بالای سرمان و اکسیژنِ توی ریه‌هایمان و لبخندِ روی لب‌هایمان هست اما کم پیش می‌آید که حواس ما را جمعِ خودت کنی... مثل هوایی که به تنفس کردنش عادت کرده‌ایم! برای پشتوانه‌ی محکمِ اقتدارِ وطن، ارتـش جمهوری اسلامی ایران و شهدای عزیزِ پنجم آبان ۱۴۰۳ پ. ن: عکس از آخرین پیام‌ شهید مهدی شاهرخی‌فر ♾ @binahayat_ir
مجهولات
یکی‌ از ما تازه خوابش برده بود و دیگری داشت با سیلِ فکر و خیال‌هایش می‌رفت و آن‌یکی داشت تعداد صفحه‌
این ادبیات و سبک پیامو می‌بینید؟ هم نسلای ما دارن شهید میشن :)))❤️‍🩹 آره دهه شصتیا، ما نه تنها جنگو دیدیم، که خیلی وقته داریم شهیدم میدیم!