eitaa logo
مجهولات
319 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
23 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
آزمایشگاه فیزیک ۱✨
من فقط وقتی ببینم یک زوج مثلاً باهم زبان می‌خونن، یا اپلای و مهاجرت می‌کنن، یا مقاله‌ی مشترک می‌نویسن و از اینطور چیزها تا اعماقِ وجودم حسادت شعله می‌کشه، وگرنه چهارتا عکسِ ماچ و بغل و غذا که حسادت نداره، تجربه نشون داده معمولاً پشتِ اینطور عکس‌ها خبری نیست. @TwitteDaneshjo
هدایت شده از کنجِ دنجِ کافه ایران𓏲࣪ ۫
یکی این اسکرین شات خبر چهارشنبه سوری رو برای نتانیاهو بفرسته که تو همون پناهگاه بمونه فعلا
یکی‌ از ما تازه خوابش برده بود و دیگری داشت با سیلِ فکر و خیال‌هایش می‌رفت و آن‌یکی داشت تعداد صفحه‌های باقی‌مانده‌ی جزوه‌اش را می‌شمرد. تو اما بیدار بودی و هشیار؛ دست در دستِ سلاحت و چشم در چشمِ مانیتورها و صفحه‌ی رادارها... بعد، یکی‌ از ما از خواب پرید و دیگری هندزفری‌اش را درآورد و زیر لب گفت «صدای چی بود؟» و آن‌یکی چندین ساعت بعد تازه از این و آن شنید و باخبر شد! تو اما تمام چشم‌ها و گوش‌ها و دست‌هایت در سراسر ایران را به‌خط کرده بودی و آماده؛ هم نگران بودی، هم آرام... تو، مراقب‌‌ترین بودی دیشب... و تمامِ این خیالِ راحت و نفسِ آسوده و آرامشِ خاطر، به‌خاطر هشیاری و استواریِ توست؛ تویی که همیشه حواست به سقفِ بالای سرمان و اکسیژنِ توی ریه‌هایمان و لبخندِ روی لب‌هایمان هست اما کم پیش می‌آید که حواس ما را جمعِ خودت کنی... مثل هوایی که به تنفس کردنش عادت کرده‌ایم! برای پشتوانه‌ی محکمِ اقتدارِ وطن، ارتـش جمهوری اسلامی ایران و شهدای عزیزِ پنجم آبان ۱۴۰۳ پ. ن: عکس از آخرین پیام‌ شهید مهدی شاهرخی‌فر ♾ @binahayat_ir
مجهولات
یکی‌ از ما تازه خوابش برده بود و دیگری داشت با سیلِ فکر و خیال‌هایش می‌رفت و آن‌یکی داشت تعداد صفحه‌
این ادبیات و سبک پیامو می‌بینید؟ هم نسلای ما دارن شهید میشن :)))❤️‍🩹 آره دهه شصتیا، ما نه تنها جنگو دیدیم، که خیلی وقته داریم شهیدم میدیم!
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
پدر شهید حمزه جهاندیده فقط اونجا که: وای فرزند تیکه تیکه ام :)))) روضه مجسم ..❤️‍🩹
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هشتاد و هفتم: بچه های شناسایی بهترین سفر عمرم تمام شده بود ... موقع برگشت، چ
و هشتم: پوستر اتاق پر بود از پوستر فوتبالیست ها و ماشین ... منم برای خودم از جنوب ... چند تا پوستر خریده بودم ... اما دیگه دیوار جا نداشت ... چسب رو برداشتم ... چشم هام رو بستم و از بین پوسترها ... یکی شون رو کشیدم بیرون ... دلم نمی خواست حس فوق العاده این سفر ... و تمام چیزهایی رو که دیدم بودم ... و یاد گرفته بودم رو فراموش کنم ... رو درست نمی شناختم ... فقط یه پوستر یا یه "حشمت الله امینی" اون روزها ... هنوز عکس بود ... ایستادم و محو تصویر شدم ... ـ یعنی میشه یه روزی ... منم مثل شماها ... انسان بزرگی بشم؟ ... فردا شب ... با خستگی و خوشحالی تمام از سر کار برگشتم ... این کار و حرفه رو کامل یاد گرفته بودم ... و وقتش بود بعد از امتحانات ترم آخر ... به فکر یاد گرفتن یه حرفه جدید باشم ... با انرژی تمام ... از در اومدم داخل ... و رفتم سمت کمد ... که ... باورم نمی شد ... گریه ام گرفت ... پوسترم پاره شده بود ... با ناراحتی و عصبانیت از در اتاق اومدم بیرون ... ـ کی پوستر من رو پاره کرده؟ ...مامان با تعجب از آشپزخونه اومد بیرون ... ـ کدوم پوستر؟ ... چرخیدم سمت الهام ... ـ من پام رو نگذاشتم اونجا ... بیام اون تو ... سعید، من رو می زنه ... و نگاهم چرخید روی سعید ... که با خنده خاصی بهم نگاه می کرد ... ـ چیه اونطوری نگاه می کنی؟ ... رفتم سر کمدت چیزی بردارم ... دستم گرفت اشتباهی پاره شد ... خون خونم رو می خورد ... داشتم از شدت ناراحتی می سوختم ... @mjholat