eitaa logo
مجهولات
316 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
818 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
آزمایشگاه شیمی ۱ اصلا نشد عکس درست و حسابی بگیرم چون یا شدیدا مشغول کار بودیم یا شدیدا مشغول خرابکاری😐😂
هدایت شده از درنای کاغذی
این استاد ریاضیمون میاد داخل کلاس، سرشو میندازه پایین، درس میده و درس میده و بکوووب درس میده و مینویسه و مینویسه و اگرممم بگیم که جاییشو نفهمیدم میگه شما قبلا اینو خوندین، و اگه حتی توضیح هم بده باز تو توضیحاتشم چیزایی هست که نخوندیم
مجهولات
این استاد ریاضیمون میاد داخل کلاس، سرشو میندازه پایین، درس میده و درس میده و بکوووب درس میده و مینوی
دقیییقاااا استاد ریاضی ماام🤝 اجازه هیچی ام نمی‌ده سر کلاسش تازه این بنده خدا داره رو تخته می‌نویسه اون جزوه دستنویسشو میندازه رو دیتا از روش میخونه😐 و خب قشنگ بچه ها بعد کلاسش میرن تو یوتیوب فیلم میبینن که یاد بگیرن🚶🏻
الان وقتشه آهنگ شوتینگ استارز شروینو با عکس و فیلمای غزه ادیت بزنید به یاد ایام اغتشاشات که برای رو با عکسای انقلابی ادیت میزدید🙂😂🚶🏻
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_هشتاد و نهم: کُرکُر مردی حالم خیلی خراب بود ... - اشتباهی دستت گرفت، پاره
: در برابر چشم پدر کلید انداخت و در رو باز کرد ... کلید به دست ... در باز ... متعجب خشکش زد ... و همه با همون شوک برگشتن سمتش ... ـ اینجا چه خبره؟ ... با گفتن این جمله ... سعید یهو به خودش اومد و دوید سمتش ... ـ اشتباهی دستم خورد پوسترش پاره شد ... حالا عصبانی شده ... می خواد من رو بزنه ... برق از سرم پرید ... ـ نه به خدا ... شاهدن ... من دست روش .. کیفش رو انداخت و با همه زور ... خوابوند توی گوشم ... ـ مرتیکه آشغال ... آدم شدی واسه من؟ ... توی خونه من، زورت رو به رخ می کشی؟ ... پوسترت؟ ... مگه با پول خودت خریدی که مال تو باشه که دست رو بقیه بلند می کنی؟ ... و رفت سمت اتاق ... دنبالش دویدم تو ... چنگ انداخت و پوستر رو از روی کمد کند ... و در کمدم رو باز کرد ... ـ بازم خریدی؟ ... یا همین یکیه؟ ... رفتم جلوش رو بگیرم ... ـ بابا ... غلط کردم ... به خدا غلط کردم ... پرتم کرد عقب ... رفت سمت تخت ... بقیه اش زیر تخت بود... دستش رو می کشیدم ... التماس می کردم ... - تو رو خدا ببخشید ... غلط کردم ... دیگه از این غلط ها نمی کنم ... مادرم هم به صدا در اومد ... - حمید ولش کن ... مهران کاری نکرده ...تو رو خدا ... از پول تو جیبیش خریده ... پوستر شهداست ... این کار رو نکن ... و پدرم با همه توانش ... پوسترها رو گرفته بود توی دستش و می کشید ... که پاره شون کنه ... اما لایه پالستیکی نمی گذاشت ... جلوی چشم های گریان و ملتمس من ... چهار تکه شون کرد ... گاز رو روشن کرد و انداخت روی شعله های گاز ... پاهام شل شد ... محکم افتادم زمین ... و پوستر شهدا جلوی چشمم می سوخت ... @mjholat
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_نود: در برابر چشم پدر کلید انداخت و در رو باز کرد ... کلید به دست ... در باز
ارسال انواع فحش به پدر و برادر مهران در این لینک تا اطلاع ثانوی مجاز و مؤکده🙏 https://daigo.ir/secret/192696131