eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
818 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
استادای خانم>>>>
هدایت شده از هیمآ...♡
ماشین تاویل رو پیدا کردم🩵 تازه رنگش خوب نیفتاده، قشنگ تیفانی بود. اینجا پررنگ تر افتاده
هدایت شده از دایی‌ناسِر🇮🇷
وانت قدیمی، به رنگ تیفانی از برای تاویل خان
وقتی می‌بینم می‌بینید یادم می‌افتید🥲😂✨>>>>
امیدوارم دلیل قانع کننده ای باشه برای اینکه یه مدت کسی ازم کاری نخواد😔😂💔
بیا باهم تکرار کنیم: + ببخشید من الآن در شرایط دوستی نیستم + از رفتار یا حرفت (دقیقاً اسم ببر) ناراحتم + نیاز دارم که الآن در سکوت باشم ولی بعداً درباره‌اش حرف می‌زنیم + به این دلیل (دقیق بگو) عصبانی هستم + خوابم میاد یا خسته هستم و نمی‌تونم چت کنم دیدی نیازی به فلسفه بافی نیست؟ ➕ضدی @x_iraan
هدایت شده از مجهولات
910.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مهدی زین‌الدین: هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید، آنها شما را نزد اباعبدالله یاد می‌کنند.
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_نود: در برابر چشم پدر کلید انداخت و در رو باز کرد ... کلید به دست ... در باز
و یکم: تنهایم نگذار برگشتم توی اتاق ... لباسم رو عوض کردم و شام نخورده خوابیدم ... حالم خیلی خراب بود ... خیلی ... روحم درد می کرد ... چرخیدم سمت دیوار و پتو رو کشیدم روی سرم ... بغض راه گلوم رو بسته بود و با همه وجود دلم می خواست گریه کنم ... اما مقابل چشمان فاتح و مغرور سعید؟ ... یک وجب از اون زندگی مال من نبود ... نه حتی اتاقی که توش می خوابیدم ... حس اسیری رو داشتم ... که با شکنجه گرش ... توی یه اتاق زندگی می کنه ... و جز خفه شدن و ساکت بودن ... حق دیگه ای نداره ... ـ خدایا ... تو، هم شاهدی ... هم قاضی عادلی هستی ... تنهام نذار ...صبح می خواستم زودتر از همیشه از اون جهنم بزنم بیرون... مادرم توی آشپزخونه بود ... صدام که کرد تازه متوجهش شدم ... ـ مهران ... به زور لبخند زدم ... - سالم ... صبح بخیر ... بدون اینکه جواب سالمم رو بده ... ایستاد و چند لحظه بهم نگاه کرد ... از حالت نگاهش فهمیدم ... نباید منتظر شنیدن چیزهای خوبی باشم ... ـ چیزی شده؟ ... نگاهش غرق ناراحتی بود ... معلوم بود دنبال بهترین جمالت می گرده ... ـ بعد از مدرسه مستقیم بیا خونه ... می دونم نمراتت عالیه... اما بهتره فقط روی درسهات تمرکز کنی ... برگشت توی آشپزخونه ... منم دنبالش ... ـ بابا گفت دیگه حق ندارم برم سر کار؟ ... و سکوت عمیقی فضا رو پر کرد ... مادرم همیشه توی چند حالت، سکوت اختیار می کرد ... یکیش زمانی بود که به هر دلیلی نمی شد جوابت رو بده ... از حالت و عمق سکوتش، همه چیز معلوم بود ... و من، ناراحتی عمیقش رو حس می کردم ... ـ اشکالی نداره ... یه ماه و نیم دیگه امتحانات پایان ترمه ... خودمم دیگه قصد نداشتم برم سر کار ... کار کردن و درس خوندن ... همزمان کار راحتی شاید اون کلمات برای آرام کردن مادرم بود ... اما هیچ کدوم دروغ نبود ... قصد داشتم نرم سر کار ... اما فقط ایام امتحانات رو ... @mjholat
بچه ها وقتشه مهاجرت کنیم جزیره بوموسی💘
ما یه کدو گردالی تو خونه مون داریم بگم happy halovin🎃؟
قلب
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید خوابم نمیبره