eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
قلب
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید خوابم نمیبره
مجهولات
📪 پیام جدید خوابم نمیبره #دایگو
من خوابم میاد ولی کار دارم :)) بیا خوابامو بدم بهت.
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این غریب‌ترین حسیه که دیگه از ۱۷ سالگی به بعد کم کم تجربه‌اش می‌کنی :))
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_نود و یکم: تنهایم نگذار برگشتم توی اتاق ... لباسم رو عوض کردم و شام نخورده خ
و دوم: نت برداری امتحانات آخر سال هم تموم شد ... دلم پر می کشید برای مشهد و امام رضا ... تا رسیدنبه مشهد، دل توی دلم نبود... مهمانی ها و دورهمی ها شروع شد ... خونه مادربزرگ پر شده بود از صدای بچه ها ... هر چند به زحمت 15 نفر آدم... توی خونه جا می شدیم ... اما برای من ... اوقات فوق العاده ای بود ... اون خونه بوی مادربزرگم رو می داد ... و قدم به قدمش خاطره بود ... بهترین بخش ... رفتن سعید به خونه خاله معصومه بود ... و اینکه پدرم جرات نمی کرد جلوی دایی محمد چیزی بهم بگه... رابطه پدرم با دایی ابراهیم بهتر بود ... اما دایی ابراهیم هم حرمت زیادی برای دایی محمد قائل بود ... و همه چیز دست به دست هم می داد ... و علی رغم اون همه شلوغی و کار ... مشهد، بهشت من می شد ... شب، خونه دایی محسن دعوت بودیم ... وسط شلوغی ... یهو من رو کشید کنار ... - راستی مهران ... رفته بودم حرم ... نزدیک حرم، پرده پناهیان رو دیدم ... فردا بعد از ظهر سخنرانی داره ... گل از گلم شکفت ... ـ جدی؟ ... مطمئنی خودشه؟ ... ـ نمی دونم ... ولی چون چند بار اسمش رو ازت شنیده بودم با دیدن پرده ... یهو یاد تو افتادم ... گفتم بهت بگم اگه خواستی بری ... بود... سعید، واکمنم رو محور صحبت درباره "جوانان، خدا و رابطه انسان و خدا " شکسته بود ... هر چند سعی می کردم تند نت برداری کنم ... اما آخر سر هم مجبور شدم فقط قسمت های مهمش رو بنویسم ... بعد از سخنرانی رفتم حرم ... حدود ساعت 8 بود که رسیدم خونه ... دایی محمد، بچه ها رو برده بود بیرون ... منم از فرصت و سکوت خونه استفاده کردم ... بدون اینکه شام بخورم، سریع رفتم یه گوشه ... و سعی کردم هر چی توی ذهنم مونده رو بنویسم ... سرم رو آوردم بالا.... دیدم دایی محسن بالای سرم ایستاده ... @mjholat
اولین سرما خوردگی پاییز امسال بالاخره سراغم اومد :))💘
تجربی های عزیزم گاوتون زاییده :))
آدمای مؤدب>>>>
مامان بزرگم نشسته همه لباسای نوی قشنگشو جدا کرده بده به آوارگان لبنان.. به قول بابام: ای کاش من هم یک آواره لبنانی بودم😭😂🤌
هدایت شده از درنای کاغذی
اگه به عقب برگردم، چه دوران راهنمایی چه دبیرستان، اولین کاری که میکنم ثبت نام تو یه آموزشگاه زبانه
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید ای کاش میشد خود آموز زبان یادبگیریم کلاس های زبان شهر ما شهریش ملیونی هستش و واقعا نمیدونم باشد چجوری یاد بگیرم
مجهولات
📪 پیام جدید ای کاش میشد خود آموز زبان یادبگیریم کلاس های زبان شهر ما شهریش ملیونی هستش و واقعا نمید
اینجانب هم بخاطر مسئله قیمت آموزشگاها و همچنین پروسه جانکاه رفت و آمد کلاس مجازی آفلاین ثبت‌نام کردم همین استاد شعبانی تو ایتا معصومه رفیقم ام آفلاین میخونه با استاد کریمی اینستا جفتمونم راضی ایم کمی همت میخواد، ولی کار کاملا در میاد🤝