eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید یه جا یه مطلبی شنیدم که شاید اگه تو هم بشنوی یکم آروم بشی . میگفت که گاهی آدما توسط کسای دیگه له میشن تا یه حرکتی به خودشون بدن چون اگه به خودشون باشه هرگز توان حرکت رو ندارن و حتما این اولین حرکت باید توسط دیگری در تو به وجود بیاد ، یکم صبر داشته باش عزیز دل🫂❤️‍🩹
هدایت شده از -فٰارِج⁴¹⁷!
مادر مرا ببخش کمی دیر آمدم یک مشت استخوان شدنم طول میکشید...
مامانم: پیام های ذخیره شده❌ پیوی من✅
-
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_نود و پنجم: و نمازی که قضا نشد خوابم برد ... بی توجه به زمان و ساعت ... و این
و ششم: فقط تو را می خواهم دل توی دلم نبود ... دلم می خواست برم حرم و این شادی رو با آقا تقسیم کنم ... شاد بودم و شرمنده ... شرمنده از ناتوانی و شکست دیشبم ... و غرق شادی ... دیگه هیچ چیز و هیچ کس نمی تونست ... من رو متقاعد کنه که این راه درست نیست ... هیچ منطق و فلسفه ای ... هر چقدر قوی تر از عقل ناقص و اندک خودم ... هر چند دلم می خواست بدونم ... اون جوان کی بود ... اما فقط خدایی برام مهم بود ... که اون جوان رو فرستاد ... اشک شادی ... بی اختیار از چشمم پایین می او دل توی دلم نبود ... و منتظر که مادرم بیدار بشه ... اجازه بگیرم و اطلاع بدم که می خوام برم حرم ... چند بار می خواستم برم صداش کنم ... اما نتونستم ... به حدی شیرینی وجود خدا برام شیرین بود ... که دلم نمی خواست سر سوزنی از چیزی که داشتم کم بشه ... بیدار کردن مادرم به خاطر دل خودم ... گناه نبود ... اما از معرفت و احسان به دور بود ... ساعت حدود 8 شده بود ...با فاصله ... ایستاده بودم و بهش نگاه می کردم ... مادرم خیلی دیر خوابیده بود ... ولی دیگه دلم طاقت نمی آورد ... - خدایا ... اگر صالح می دونی؟ ... میشه خودت صداش کنی؟ ... جمله ام تموم نشده ... مادرم چرخی زد و از خواب بیدار شد ... چشمم که به چشمش افتاد ... سریع برگشتم توی اتاق... نمی تونستم اشکم رو کنترل کنم ... دیگه چی از این واقعی تر؟ ... دیگه خدا چطور باید جوابم رو می داد؟ ... برای اولین بار ... حسی فراتر از محبت وجودم رو پر کرده بود... من ... عاشق شده بودم ... - خدایا ... هرگز ازت دست نمی کشم ... هر اتفاقی که بیوفته ... هر بلایی سرم بیاد ... تو فقط رهام نکن ... جز خودت ... دیگه هیچی ازت نمی خوام ... هیچی ... @mjholat
مجهولات
آزمایشگاه شیمی۱ جا گذاشتن لباس سفید چند مرحله ای شدن آزمایش دعوا کردن با گروه تصمیم به سلیطه بازی🤝
بچه ها یه وسیله خیلی ارزشمندو واقعا گم کردم و عمیقاً ناراحت و وحشت زده ام.. لطفاً دعا کنید که پیدا بشه... ممنون :)❤️‍🩹
ACE Scanner_2024_11_06.pdf
حجم: 596.2K
قراره در آینده حسابی به این گزارش کار بخندم😂😂