مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_نود و پنجم: و نمازی که قضا نشد خوابم برد ... بی توجه به زمان و ساعت ... و این
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_نود و ششم: فقط تو را می خواهم
دل توی دلم نبود ... دلم می خواست برم حرم و این شادی رو با آقا تقسیم کنم ...
شاد بودم و شرمنده ... شرمنده از ناتوانی و شکست دیشبم ... و غرق شادی ...
دیگه هیچ چیز و هیچ کس نمی تونست ... من رو متقاعد کنه که این راه درست نیست ...
هیچ منطق و فلسفه ای ... هر چقدر قوی تر از عقل ناقص و اندک خودم ...
هر چند دلم می خواست بدونم ... اون جوان کی بود ... اما فقط خدایی برام مهم بود ...
که اون جوان رو فرستاد ... اشک شادی ...
بی اختیار از چشمم پایین می او
دل توی دلم نبود ... و منتظر که مادرم بیدار بشه ... اجازه بگیرم و اطلاع بدم که
می خوام برم حرم ...
چند بار می خواستم برم صداش کنم ...
اما نتونستم ... به حدی شیرینی وجود خدا برام
شیرین بود ...
که دلم نمی خواست سر سوزنی از چیزی که داشتم کم بشه ...
بیدار کردن مادرم به خاطر دل خودم ... گناه نبود ... اما از معرفت و احسان به دور بود ...
ساعت حدود 8 شده بود ...با فاصله ... ایستاده بودم و بهش نگاه می کردم ... مادرم خیلی
دیر خوابیده بود ... ولی دیگه دلم طاقت نمی آورد ...
- خدایا ... اگر صالح می دونی؟ ... میشه خودت صداش کنی؟ ...
جمله ام تموم نشده ... مادرم چرخی زد و از خواب بیدار شد ... چشمم که به چشمش
افتاد ... سریع برگشتم توی اتاق...
نمی تونستم اشکم رو کنترل کنم ...
دیگه چی از این
واقعی تر؟ ... دیگه خدا چطور باید جوابم رو
می داد؟ ...
برای اولین بار ... حسی فراتر از محبت وجودم رو پر کرده بود... من ... عاشق شده بودم ...
- خدایا ... هرگز ازت دست نمی کشم ...
هر اتفاقی که بیوفته ... هر بلایی سرم بیاد ...
تو فقط رهام نکن ... جز خودت ... دیگه هیچی ازت نمی خوام ... هیچی ...
@mjholat
بچه ها یه وسیله خیلی ارزشمندو واقعا گم کردم و عمیقاً ناراحت و وحشت زده ام..
لطفاً دعا کنید که پیدا بشه...
ممنون :)❤️🩹
ACE Scanner_2024_11_06.pdf
حجم:
596.2K
قراره در آینده حسابی به این گزارش کار بخندم😂😂
الان میشه عکس از کارای تحویل شده به کارفرما و جزوه های پاکنویس شده و لباس شلوار اتو کرده و غذای فوریم و گزارش کارم بزارم و زیرش بنویسم:
دانشجوی بی عرضه نبیدم؟😔😂
هدایت شده از من و راههای نرفته🇵🇸
حکایت کافه میدونی مثل چیه؟
روباهه دمشو از دست میده، بعد به همه میگه خیلی سبک شدم
یک روباه دیگه هم تحت تاثیر این دمشو میکَنه، میاد میگه خیلی درد داره که...
اونم میگه صداشو درنیار وگرنه مسخرهمون میکنن، با همین رویه تعداد روباههای بیدم اونقدر میشه که بادمهارو مسخره میکردن
الان هم انقدررر میبینی که همه میرن کافه و هیچی از گرونی سرسام آور اقلام صحبت نمیکنن که شده همون حکایت روباه