مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و یازده: ۱۵ سال دیگه نمی دونستم چی بگم ... معلوم بود از همه چیز خبر نداره
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_صد و دوازده: ترس از جوانی
توی تاریکی نشسته بودم روی مبل ... و غرق فکر ... نمی دونستم باید چه کار کنم ...
اصال چه کاری از دستم برمیاد ... واضح بود پایان زندگی مشترک پدر و مادرمه ...
نیمه شب بود که مامان از اتاق اومد بیرون ... عین همیشه توی حال، چراغ خواب روشن
بود ... توی تاریکی پذیرایی من رو دید ...
ـ چرا نخوابیدی؟ ...
ـ خوابم نمی بره ...
اومد طرفم ...
ـ چرا چیزی بهم نگفتی؟ ...
چند لحظه توی اون تاریکی بهش خیره شدم ... و سرم رو انداختم پایین ...
ـ ببخشید ...
و ساکت شدم ...
ـ سوال نکردم که عذرخواهیت رو بشنوم ...
ـ از دستم عصبانی هستی؟ ... می دونم حق انتخابت رو ازت گرفتم ... اما اگه می گفتم
همه چیز خراب می شد ... مطمئن بودم می موندی و یه عمر با این حس زندگی می
کردی که بهت خیانت شده ... زجر می کشیدی ... روی بابا هم بهت باز می شد ...
حداقل اینطوری مجبور بود دست و پاش رو جمع کنه ... هر آدمی ... کم یا زیاد ...
ایرادهای خودش رو داره ... اگه من رو بزاریم کنار ... شاید خوب نبود ولی زندگی بدی
هم نبود؛ بود؟ ...
و سکوت فضا رو پر کرد ...
ـ از دست تو عصبانی نیستم ... از دست خودم عصبانیم ... از اینکه که نفهمیدم کی
اینقدر بزرگ شدی ...
نمی دونستم چی بگم ... از اینکه اینطوری برخورد کرد بیشتر خجالت کشیدم ...
ـ اینکه نمی خواستم بفهمی به خاطر کنکورت بود ... اما همه اش همین نبود ...
ترسیدم غیرتت با جوانیت گره بخوره ... جوانیت غلبه کنه ... توی روی پدرت بایستی ...
و حرمتش رو بشکنی ... بالا بری ... پایین بیای ... پدرته ... این دعوا بین ماست ... همون
طور که تا حالا دعوا و کدورت ها رو پیش شما نکشیده بودیم ... امیدوار بودم این بار
هم بشه مثل قبل درستش کرد ... که نشد ...
مادرم که رفت ... من هنوز روی مبل نشسته بودم ..
@mjholat
آووکادو چرتترین مزه ممکنو داره
از اون چیزا که میگی الحمدالله خوردم که دیگه دلم نخواد!
هدایت شده از ●•°○تَهِباغ○°•●
انتخاب کردن اینکه آینده رو چیکار کنم
در واقع از مردن و به آینده نرسیدن سخت تره واسم👍✨
عروس هلندی به شدتتت موجود احساساتی، گوگولی، باشعور، باهوش، و صمیمیایه.
برخلاف طوطی برزیلی که خنگ و سلیطهاس. یعنی همش داره تو قفسش جیغ میکشه، درم باز کنی نمیاد بیرون.. یه بارم که به زور بیرونش کردیم، ۴۵ دقیقه تمام ۶ نفری دور خونه دنبال این یه مثقال جونور جیغجیغو داشتیم میدویدیم! آخرم وقتی گرفتیمش تا بره تو قفس با نوک و پنجه چند جای دست داداشمو خون انداخت:)😂
بعد عروس هلندیه خودش در قفسو وا میکنه، میره تو آشپزخونه خرده نونا رو از رو زمین میخوره. از من و مامانم فاصله میگیره ولی داداشامو ببینه میره رو شونهشون. قشنگ حس میکنی یکی نشسته عین آدم باهاش حرف زده و قوانین خونه رو توضیح داده و اونم گفته چشم. تازه یه بار بابام بالاشو چید کاملا جدی تا سه روز با همه قهر بود. از قفسش نمیاومد بیرون و میرفتیم سمتشام جیغ میکشید و نوک میزد🥲😂
البته من با هیچکدوم تعامل ندارم و به شدت جانورگریزم
ولی متاسفانه تو خونه ای که پسر نوجوون باشه حتما یه جونور موذیام پیدا میشه. مام دو تا پسر نوجوون داریم😔😂