eitaa logo
مجهولات
319 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
23 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
این کاملا پتانسیل گردنبند شدن داره🥲😂
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و هیجده: گم گشته مادر مدام برای جلسات دادگاه یا پیگیری سایر چیزها نبود ..
و نوزده: مارگیر شروع کردیم به گشتن ... کل خونه رو زیر و رو کردیم ... تا پیدا شد ... سعید رفت سمتش برش داره ... که کشیدمش عقب ... - سعید مطمئنی این زهر نداره؟ ... علی رغم اینکه سعید اصرار داشت مارش بی خطره ... اما یه حسی بهم می گفت ... اصال این طور نیست ... مار آرومی بود و یه گوشه دور خودش چمبره زده بود ... آروم رفتم سمتش و گرفتمش ... ـ کوچیک هم نیست ... این رو کجا نگهداشته بودی؟ ... ـ تو جعبه کفش ... مار آرومی بود ولی من به اون حس ... بیشتر از چیزی که می دیدم اعتماد داشتم ... به سعید گفتم سینک ظرف شویی رو پر آب کنه ... و انداختمش توی آب ... به سرعت برق از آب اومد بیرون و خزید روی کابینت ... ـ سعید شک نکن مار آبی نیست ... اون که بهت دروغ گفته آبیه ... بعید می دونم بی زهر بودنش هم راست باشه ... چند لحظه به ماره خیره شدم ... - خیلی آروم برو کیسه برنج رو خالی کن توی یه لگن ... و بیارش ... سعید برای اولین بار ... هر حرفی رو که می زدم سریع انجام می داد ... دو دقیقه نشده بود با کیسه برنج اومد ... خیلی آروم دوباره رفتم سمتش ... و با سالم و صلوات گرفتمش ... و انداختمش توی کیسه ... درش رو گره زدم ... رفتم لباسم رو عوض کردم ... ـ کجا میری؟ ـ می برمش آتش نشانی ... اونها حتما می دونن این چیه... اگر زهری نبود برش می گردونم... ـ صبر کن منم میام ... و سریع حاضر شد ... @mjholat
هدایت شده از و‌ُث‌ق‌یٰ ؛
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
داد از این غم :)💔
بدترین باگ زندگی اینه که باید مهم‌ترین تصمیمای زندگیتو تو سنی بگیری که تجربه زیادی نداری.
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید سلام خوبی میشه قسمت بعدی رمان رو بزاری لطفاااا؟✨ خیلی خوبه میخام ببینم چی میشه
مجهولات
📪 پیام جدید سلام خوبی میشه قسمت بعدی رمان رو بزاری لطفاااا؟✨ خیلی خوبه میخام ببینم چی میشه #دایگو
و بیست: مرغ عشق...؟ اول باور نمی کردن ... آخر در کیسه رو باز کردم و گفتم ... ـ خوب بیاید نگاه کنید ... این که دیگه این همه سر به سر گذاشتن نداره ... کیسه رو از دستم گرفت ... تا توش رو نگاه کرد ... برق از سرش پرید ... - بچه ها راست میگه ... ماره ... زنده هم هست ... یکی شون دستکش دستش کرد ... و مار رو از توی کیسه در آورد ... و بعد خیلی جدی به ما دو تا نگاه کرد ... - این مار رو کی بهتون فروخته؟ ... این مار نه تنها مار آبی نیست ... که خیلی هم سمیه ... گرفتنش هم حرفه ای می خواد ... کار راحتی نیست ... سعید بدجور رنگش پریده بود ... ولی توی این چند روز ... هر چی بهش دست زدم و هر کاریش کردم ... خیلی آروم بود ... - خدا به پدر و مادرت رحم کرده ... مگه مار ... مرغ عشقه ... که به جای حیوون خونگی خریدی بردیش؟ ... رو کرد به همکارش ... ـ مورد رو به 110 اطالع بده ... باید پیگیری کنن ... معلوم نیست طرف به چند نفر دیگه مار فروخته ... یا ممکنه بفروشه ... سعید، من رو کشید کنار ... - مهران من دیگه نیستم ... اگه پای خودم گیر بیوفته چی؟... دلم ریخت ... ـ مگه دروغ گفتی یکی بهت فروخته؟ ... ـ نه به قرآن ... ـ قسم نخور ... من محکم کنارتم و هوات رو دارم ... تو هم الکی نترس ... خیلی سریع ... سر و کله پلیس پیدا شد ... @mjholat
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید دستت طلااا ولی کاش ۱۰ تا با هم میفرستادییییی 🤣✨✨✨💖🥲 وای کنجکاوییی
مجهولات
📪 پیام جدید دستت طلااا ولی کاش ۱۰ تا با هم میفرستادییییی 🤣✨✨✨💖🥲 وای کنجکاوییی #دایگو
قربونت آره خودمم دیدم اتفاقا سوال برانگیز تر شد این پارت😂 من که پایه ام ولی ادامه اش میره سراغ چنتا چیز دیگه و اینو تعلیق میزاره، دیگه خیلی داستان پیش میره اگه بخوام تا آخر این جریانو با موضوعات دیگه ی بینش بزارم😂🍃 پس ممنون از همراهی و صبوری تون🥲🤍
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید وای چه مهربونه گفت بفرست و فرستادی😂🥺 تو باید ادمین این رمان آنلاین ها بشی که آنقدر ناز میکنم و ده سال یه بار یه پارت می‌فرستن. البته این که هر روز مینویسن هم دلیلشه اما خب
مجهولات
📪 پیام جدید وای چه مهربونه گفت بفرست و فرستادی😂🥺 تو باید ادمین این رمان آنلاین ها بشی که آنقدر ناز
قربونت🥲😂🫂 آره چون هدفم از خرد خرد پارت گزاری این رمان اینه که یه عده بخوننش واقعا، اگه ببینم داره خونده میشه و به اون واسطه درخواستی هست، حتما میزارم ادامشم🤍 وای رمان آنلاین وااقعا رومخه:)😂 حتی برای خود نویسنده بیشتر از مخاطب.. چون میدونی نویسندگی یه چیز کاملا مودیه و آنلاین نویسی هرچند خوبه که متعهدت میکنه هر روز بنویسی، ولی اون روزایی که حال نداری و زورکی نوشتی تا ابد رو دلت میمونه🥲🤌