eitaa logo
مجهولات
319 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
23 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
:)❤️‍🔥🖤
یه وقتا ام نیاز داری حس کنی روز آخرته. یعنی مثلا امشب که بخوابی، صبح دیگه بیدار نمیشی. بلند شی دور و برتو تمیز کنی. به مامانت کمک کنی. برای همه دور و بریات یه نامه کوتاه بنویسی که فقط تشکر باشه، فقط قشنگی، خاطرات خوب، و ارزش بارها خوندن داشته باشه، آخر همه داستانای نیمه نوشته تو برای یکی تعریف کنی تا محو نشه، همه عکسای گالریتو مرور کنی، یادداشت‌هاتو بخونی، عطرتو بزنی رو همه لباسای کمدت، با لبخند هدفای دور و درازتو ببوسی و پاره کنی، بعد بشینی پای سجاده عشق بازی.. اونقدر.. اونقدر که خوابت ببره. وقتی خوابت ببره که همه خوابن و تو نیمه شب بیداری و داری اسم خدا رو میاری. و یه جا چشمات رو هم بیادو، دیگه بیدار نشی.. دیگه لازم نباشه بجنگی، دیگه لازم نباشه بخندی، دیگه لازم نباشه تصمیمای سخت بگیری، دیگه لازم نباشه آدما رو تحمل کنی، دیگه استرس فردایی نباشه، همین:)...
وقتی هیچکس بهت نمیگه نترس، درست میشه، یعنی داری اشتباه میکنی و برا یه اشتباه دست و پا میزنی:)🍃
دوستان پوست صورتم بخاطر سرما به فنای عظما رفته و چند نقطه اش، پوست پوست و خشک و سرخ و بعضا کبود شده و یه جاهایی ترک خورده و خون میاد.. (دارم شبیه زامبی میشم) ایده ای دارید چه کرمی یا ماسک و پوست میوه ای براش خوبه؟🙂😂 هرچی تو خونه داشتیمو سه دور زدم بهش ولی دریغ🤌
مجهولات
دوستان پوست صورتم بخاطر سرما به فنای عظما رفته و چند نقطه اش، پوست پوست و خشک و سرخ و بعضا کبود شده
اکر هیچ ایده‌ای نداشته باشید تا فردا مجبورم ایده مامانمو عملی کنم -روغن دنبه-💘
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و بیست: مرغ عشق...؟ اول باور نمی کردن ... آخر در کیسه رو باز کردم و گفتم
و بیست و یکم: ژست یک قهرمان هر چند بعد از جمله محکمی که به سعید گفتم ... جسارتش بیشتر شد ... اما بدجور ترسیده بود ... توی صحبت ها معلوم شد که ... بعد از اینکه مار رو خریده ... برده مدرسه و چند تا از همکلاسی هاش هم ... توی ذوق و حال جوانی ... پاشون رو گذاشتن جای پای سعید و شیر شدنکه اونها هم مار بخرن ... و ترسش از همین بود ... عبداللهی ، افسر پرونده ... خیلی قشنگ با مورد سعید برخورد کرد ... و انصافا شنیدن اون حرف ها و نصیحت ها براش لازم بود ... سعید هم که فهمید باهاش کاری ندارن ... آروم تر شده بود... اما وقتی ازش خواستن کمک شون تا طرف رو گیر بندازن... دوباره چهره رنگ پریده اش دیدنی شده بود ... - مهران اگه درگیری بشه چی؟ ... تیراندازی بشه چی؟ ... به زحمت جلوی خنده ام رو گرفتم ... ـ وقتی بهت میگم اینقدر فیلم جنایی و آدم کشی نگاه نکن... واسه همین چیزهاست ... از یه طرف، جو می گیرتت واسه ملت شاخ و شونه می کشی ... از یه طرف، این طوری رنگت می پره .. قرار شد ... سعید واسطه بشه ... و یکی از سربازهای کلانتری ... به اسم همکالسی سعید و خریدار جلو بیاد ... منم باهاشون رفتم ... پلیس ها تا ریختن طرف رو بگیرن ... سعید مثل فشنگ در رفت ... آقای عبداللهی که ازش تشکر کرد ... با اون قیافه ترسیده اش ... ژست قهرمان ها رو به خودش گرفته بود ... و تعارف تکه پاره می کرد ... ـ کاری نکردم ... همه ما در قبال جامعه مسئولیم ... و ... من و آقای عبداللهی به زحمت جلوی خنده مون رو گرفته بودیم ... آخر خنده اش ترکید ... و زد روی شونه سعید ... ـ خیلی کار خوبی می کنی ... با همین روحیه درس بخون... دیگه از این کارها نکن ... قدر داداشت رو هم بدون ... از ما که دور شد ... خنده منم ترکید ... - تیکه آخرش از همه مهمتر بود ... قدر داداشت رو بدون ... با حالت خاصی بهم نگاه کرد ... - روانی ... یه سوسک رو درخته ... به اونم بخند .... @mjholat
هدایت شده از مجهولات
910.4K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شهید مهدی زین‌الدین: هر گاه در شب جمعه شهدا را یاد کنید، آنها شما را نزد اباعبدالله یاد می‌کنند.
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و بیست و یکم: ژست یک قهرمان هر چند بعد از جمله محکمی که به سعید گفتم ...
و بیست و دوم: فیل و پیری خسته از دانشگاه برگشته بودم ... در رو که باز کردم ... یه نفر با صدای مضطرب و ناراحت صدام کرد ... ـ آقا مهران ... برگشتم سمتش ... انسیه خانم بود ... با حالت بهم ریخته و آشفته ... - مادرت خونه نیست؟ ...ـ نه ... دادگاه داشتن ... بیشتر از قبل بهم ریخت ... ـ چی شده؟ ... کمکی از دست من برمیاد؟ ... سرش رو انداخت پایین ... ـ هیچی ... و رفت ... متعجب ... چند لحظه ایستادم ... شاید پشیمون بشه ... برگرده و حرفش رو بزنه ... اما بی توقف دور شد ... رفتم داخل ... سعید چند تا از هم کلاسی هاش رو دعوت کرده بود ... داشتن دور هم فیلم نگاه می کردن ... دوست هاش که بهم سالم کردن تازه متوجه من شد ... سرش رو آورد بالا و نگاهی بهم کرد ... - چیه قیافه ات شبیه عالمت سوال شده؟ ... نشستم کنارشون و یه مشت تخمه برداشتم ... ـ هیچی دم در انسیه خانم رو دیدم ... خیلی بهم ریخته بود... چیزی نگفت و رفت ... نگرانش شدم ... با حالت خاصی زل زد بهم ... ـ تو هم که نگران هر احمق بیشعوری که رسید بشو ... و بعد دوباره زل به صفحه تلویزیون ... ـ حقشه بلایی که سرش اومده ... با اون مازیار جونش ... - برای مازیار اتفاقی افتاده؟ ... ـ نه ... شوهرش می خواد دوباره ازدواج کنه ... مردک سر پیری ... فیلش یاد هندستون کرده... و بعد دوباره با حالت خاصی بهم نگاه کرد ... چشم هاش برق می زد ... - دختره هم سن و سال توئه ... از اون شارالتان هاست ... دست مریم رو از پشت بسته @mjholat
20.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چقدررر این جذاب و قشنگ بود 🥲🤌✨
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و بیست و دوم: فیل و پیری خسته از دانشگاه برگشته بودم ... در رو که باز کرد
و بیست و سوم: عشق پیری با چنان وجدی حرف می زد که حد نداشت ... ـ با این سنش ... تازه هنوز حتی عقد هم نکردن ... اومد در خونه انسیه خانم، داد و بیداد که از زندگی من برو بیرون ... خبرش تو کل محل پیچیده ... باورم نمی شد ... ـ اون که شوهرش خیلی مرد خانواده بود و بهشون می رسید ... - عشق پیری گر بجنبد ... میشه حال و روز اونه بقیه مشت تخمه رو خالی کردم توی ظرف ... ـ حالا تو چرا اینقدر ذوق می کنی؟ ... مصیبت مردم خندیدن نداره ... ـ حقش بود زنکه ... اون سری برگشته به من میگه ... صداش رو نازک کرد ... - داداشت که هیچ گلی به سر شما نزد ... ببینم تو سال دیگه ... پات رو میزاری جای پای مازیار ما ... یا داداش مهرانت؟ ... دختر من که از الان داره برای کنکور می خونه ... دستش رو دوباره برد توی ظرف تخمه ... ـ خودش و دخترش فدام شن ... حالا ببینم دخترش توی این شرایط ... چه ... می خواد بخوره ... مازیار جونش که حاضر نشد حتی یه سر از تهران پاشه بیاد اینجا ... ـ ماشاء الله آمار کل محل رو هم که داری ... این رو گفتم و با ناراحتی رفتم توی اتاق ... دلم براشون می سوخت ... من بهتر از هر کسی می فهمیدم توی چه شرایط وحشتناکی قرار دارن ... فردا رفتم دنبال یه وکیل ... انسیه خانم کسی رو نداشت که کمکش کنه ... اما چیزی رو که اون موقع متوجه نشدم ... حقیقتی بود که کم کم حواسم بهش جمع شد ... اوایل باورش سخت بود ... حتی با وجود اینکه به چشم می دیدم ... خدا ... روی من ... غیرت داشت ... محال بود آزاری، بی جواب بمونه ... قبل از اون ... هرگز صفات قهریه خدا رو ندیده بودم ... @mjholat