مجهولات
📪 پیام جدید سلام گلم.چرا زیست فناوری رفتی؟؟و اینکه رتبت به پیرامزشکیا نمیخورد؟ببخشید ولی دوس داشتم
سلااام🤍
من جز چند ماه اول دهم که به عشق جراحی قلب وارد تجربی شدم، دیگه اصلا به پزشکی یا پیرا فکر نکردم🥲😂
دلایلشم یکی شناخت بیشتر خودم بود که فهمیدم ذائقه ام این نیست
یکی ام رفتم مشاور تحصیلی و گفت تیپ شخصیتی ات خیلی به اینا نمیخوره
از طرفی چون یکی از اقواممونم این رشته رو خونده بودن و موفق بودن و مسیرشون برام جذاب بود، دیگه تقریبا از تابستون سال دهم به یازدهم، هدفم شد دکتری پیوسته بیوتکنولوژی تهران🌝😂
خیلییی دربارش تحقیق کردم و هر سری فهمیدم بیشتر از قبل دوسش داشتم و دیگه به همه ام گفته بودم😂✨
حتی به عشق قبولی این رشته المپیاد زیست شرکت کردم و..
ولی خب تلاشم در حد هدفم نبود.. و دیگه نتایج که اومد دیدم تهران که نمیارم این رشته رو، شهرای دیگه ام بابام قبول نمیکردن.. دیگه همین قم خوندم، انشالله تا آزمون ارشد بتونم برم دانشگاه بهتر🤍
کلا خیلی رشته جذابیه، خیلی حرف میتونم دربارش براتون بزنم..
و هنوز هنوز هنوز، تو ایران از لحاظ رقابت کنکوری نسبتا بکره!
اما از لحاظ درک ارزش رشته و بازار کارش خیلی پیشرفت کرده و الان ضرورتش کاملا درک شده و حتی یه ستاد ویژه در دولت داره "ستاد توسعه زیست فناوری"
ولی همچنان اکثر فارغالتحصیلانش اپلای میکنن چون تو ایران محدودیت های زیادی هست...
و خب اکثر بچه های تجربی به همون اسم بیوتکنولوژی یا بیوتک میشناسنش، ولی فارسیش زیست فناوریه😁
اتفاقا اخیرا یه فیلم کره ای میدیدم،
درباره یه شرکت بیوتکنولوژی بود که داشت خلاف میکرد😂✨
فکر نمیکردم اونجاام مطرح باشه اینقدر
مجهولات
📪 پیام جدید سلام دندونم درد میکنهه کسی راهکار خونگی نداره #دایگو
یاد نینی سایت افتادم 😂
ببین ما خودمون یه قرصایی از سیستان بلوچستان میگیرم، وارداتیه و بهش میگن قرص دندون
نمیدونم چی داره توش ولی طلااااس، طلا! دندونی که داره ازش چرک و خون میادو، دردشو کامل میخوابونه😔😂✨
من که فقط میگم آهای قدرت شیشه، آهای قدرت تریاک🤣
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته #قسمت_صد و بیست و ششم: پیشنهاد عالی توی راه دانشگاه، گوشیم زنگ زد ... - سالم دادا
#رمان_نسل_سوخته
#قسمت_صد و بیست و هفتم: کجایی سعید؟
چهره اش هنوز گرفته بود ...
ـ ولی بازم خوشم نمیاد بری خونه های مردم ...
منظور ناگفته اش واضح بود ... چند ثانیه با لبخند بهش نگاه کردم ...
ـ فدای دل ناراضیت ... قرار شد شاگردهای دختر بیان موسسه ...
به خودشونم گفتم
ترجیحا فقط پسرها ... برای شروع دست مون یه کم بسته تره ... اما از ما حرکت ... از
خدا برکت ... توکل بر خدا ...
دلش یکم آرام شد ... و رفت بیرون ... هر چند چند روز تمام وقت گذاشتم تا رضایتش
رو کسب کردم ... کدورت پدر و مادر صالح ... برکت رو از زندگی آدم می بره ..اما غیر از اینها ... فکر سعید نمی گذاشت تمرکز کنم ... مادر اکثرا نبود ... و سعید توی
سنی که باید حواست بیشتر از قبل بهش باشه ... و گاهی تا 9 و 10 شب ...
یا حتی
دیرتر ... برنمی گشت خونه ... علی الخصوص اوقاتی که مامان نبود ...
داشتم کتاب های شیمی رو ورق می زدم اما تمام حواسم پیش سعید بود ... باید باهاش
چه کار می کردم؟ ... اونم با رابطه ای که به لطف پدرم ... واقعا افتضاح بود ...
ساعت از هشت و نیم گذشته بود که کلید انداخت و اومد تو ... با دوست هاش بیرون
چیزی خورده بود ... سر صحبت رو باهاش باز کردم ...
- بابا میری با رفقات خوش گذرونی ... ما رو هم ببر ... دور هم باشیم ...
خون خونم رو می خورد ... یواشکی مراقبش بودم و رفقاش رو دیده بودم ... اصلا آدم
های جالب و قابل اعتمادی نبودن ... اما هر واکنش تندی باعث می شد بیشتر از من
دور بشه و بره سمت اونها ... اونم توی این اوضاع و تشنج خانوادگی ...
ـ رفته بودیم خونه یکی از بچه ها ... بچه ها لپ تاپ آورده بودن ... شبکه کردیم نشستیم
پای بازی ...
ـ ااا ... پس تو چی کار کردی؟ ... تو که لپ تاپ نداری ...
ـ هیچی من با کامپیوتر رفیقم بازی کردم ... اون لپ تاپ باباش رو برداشت ...
همین طور آروم و رفاقتی ... خیلی از اتفاقات اون شب رو تعریف کرد ... حتی چیزهایی
که از شنیدن شون اعصابم بهم می ریخت ...
@mjholat