دیشب موقع تمیز کردن اتاق داشتم یه آهنگ که خیلی موهوم از گلاس هفتم یادم مونده بودو میخوندم
- آی گوش کن به من پریا
تنها تو کوچه نریا
پسرای محل دزدن
عشق منو میدزدن
یه دفعه آبجیم با لبخند پههههن اومد گفت:
چیییی میخونیییی؟! به منم یاد بدههههه..
بعد از ساعات متوالی جلسه آموزش و رفع اشکال امروز از صبح که بیدار شده هر جاندار زندهای میبینه میگه:
حمیده یه شعر جدید خیلی جالب یادم داده بیا برات بخونم:
آی به من گوش کن پریا
تنها نریا تو کوچه
پسرای محل دزدن
عشق منو میدزدن
بعدم دااااد میکشه:
حمیده درست خوندم؟!
و منی که میخوام محو شم:)))))😂🍃
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و چهل و یکم: تو نفهمیدی ... جا خورد ... ـ نه قربانت ... خودت بخور ... این
#رمان_نسل_سوخته
•°قسمت صد و چهل و دوم°• مرده متحرک
با سرعت از پله های اتوبوس رفتم پایین ... چشم چرخوندم توی جمع تا سعید رو پیدا
کنم ... تا اومدم صداش کنم دکتر اومدم سمتم ... و از پشت، زد روی شونه ام ...
ـ آقا مهران حسابی از آشنایی با شما خوشحال شدم ... جدی و بی تعارف ... در ضمن،
ممنون که ما و بچه ها رو تحمل کردی ... بازم با گروه ما بیا ... من تقریبا همیشه میام
و ...
خسته تر از اون بودم که بتونم پا به پای دکتر حرف بزنم ... و اون با انرژی زیادی، من
رو خطاب قرار داده بود ...
توی فکر و راهی برای خداحافظی بودم که سینا هم اضافه شد ...ـ با اجازه تون من دیگه میرم ... خیلی خسته ام ...
سینا هم با خنده ادامه حرفم رو گرفت ...
ـ حقم داری ... برای برنامه اول، این یکم سنگین بود ... هر چند خوب از همه جلو زدی
... به گرد پات هم نمی رسیدیم...
تا اومدم از فرصت استفاده کنم ... یکی دیگه از پسرها که با فاصله کمی از ما ایستاده
بود ... یهو به جمع مون اضافه شد ...
- بیخود ... کجا؟ تازه سر شبه ... بریم همه پیتزا مهمون من...
ـ آره دیگه بچه پولداری و ...
ـ راستی ... ماشینت کو؟ ... صبح بی ماشین اومدی؟ ...
ـ شاسی بلند واسه مخ زدنه ... اینها که دیگه مخی واسشون نمونده من بزنم ...
یهو به خودم اومدم دیدم چند نفر دور ما حلقه زدن ... منم وسط جمع ... با شوخی
هایی که از جنس من نبود ... به زحمت و با هزار ترفند ... خودم رو کشیدم بیرون و
سعید رو صدا کردم ... فکر نمی کردم بیاد ... اما تا گفتم ...
ـ سعید آقا میای؟ ...
چند دقیقه بعد، سوار ماشین داشتیم برمی گشتیم ... سعید سرشار از انرژی ... و من ...
مرده متحرک ...جمعه بعد رو رفتم سرکار ... سعید توی حالی بود که نمی شد جلوش رو گرفت ... یه
چند بار هم برای کنکور بهش اشاره کردم ... ولی توجهی نکرد ... اون رفت کوه ... من،
نه...
ساعت 30:12 شب، رسید خونه ... از در اتاق تو نیومده، چراغ رو روشن کرد و کوله رو
پرت کرد گوشه اتاق ... گیج و منگ خواب ... چشم هام رو باز کردم ... نور بدجور زد
توی چشمم ...
@mjholat
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته •°قسمت صد و چهل و دوم°• مرده متحرک با سرعت از پله های اتوبوس رفتم پایین ... چشم چ
#رمان_نسل_سوخته
•°قسمت صد و چهل و سوم°• امثال تو
صدام خسته و خواب آلود ... از توی گلوم در نمی اومد ...
- به داداش ... رسیدن بخیر ...
رفت سر کمد، لباس عوض کردن ...
- امروز هر کی رسید سراغ تو رو گرفت ... دیگه آخر اعصابم خورد شد ... می خواستم
بگم دیوونه ام کردید ... اصال مرده... به من چه که نیومده ...
غلت زدم رو به دیوار ... که نور کمتر بیوفته تو چشمم ...
- مخصوصا این پسره کیه؟ ... سپهر ... تا فهمید من داداش توئم ... اومد پیله شد که
مهران کو ... چرا نیومده ...
راستی دکتر هم اینقدر گیر داد تا باالخره شماره ات رو دادم بهش ...
ته دلم گفتم ...
ـ من دیگه بیا نیستم ... اون یه بار رو هم فکر کردم رضای خدا به رفتن منه ...و چشم هام رو بستم ...
نیم ساعت بعد، سعید هم خوابید ... اما خواب از سر من پریده بود ... هنوز از پس هضم
وقایع هفته قبل برنیومده بودم... نه اینکه از چنین شرایطی توی اجتماع خبر نداشته
باشم، نه ... پیش خودم گیر بودم ... معلق بین اون درگیرهای فکری ... و همه اش دوباره
زنده شد ...
فردا ... حدود ظهر ... دکتر زنگ زد ... احوال پرسی و گله که چرا نیومدی ... هر چی می
گفتم فایده نداشت ... مکث عمیقی کردم ...
- دکتر ... من نباشم بقیه هم راحت ترن ...
سکوت کرد ... خوشحال شدم ... فکر کردم االن که بیخیال من بشه ...
ـ نه اتفاقا ... یه مدلی هستی آدم دلش واست تنگ میشه... اون روز، حسابی من رو
بردی توی حال و هوای اون موقع... شاید دیگه بهم نیاد ولی منم یه زمانی رفته بودم
جبهه ..
و زد زیر خنده ... من، مات پای تلفن ... نمی فهمیدم کجای حرفش خنده داره ...
آدم جبهه رفته ای که خون شهدا رو دیده ... اما بعد از جنگ، اینقدر عوض شده ...
بیشتر اعصابم رو بهم می ریخت ...
ـ دیروز به بچه ها گفتم ... فکر نمی کردم دیگه امثال تو وجود داشته باشن ... نه فقط
من، بقیه هم می خوان بیای ... مهرت به دل همه افتاده ...
@mjholat
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
بنظرت از الانم میشه برا کنکور شروع کرد؟
من دوازدهمی ام تجربی تا اینجا اصن خوب نخوندم ترازام ۵۰۰۰ بوده
هدفم پزشکی و پیراپزشکی هم نیس فرهنگیان یا رشته های علوم پایه
حس میکنم الان خیلی دیره برا شروع دارم فک میکنم پولمو هدر ندم برا کنکور ثبتنام نکنم
#دایگو
هدایت شده از مشاوره تحصیلی | مشاوریار🎓
4_5963160665672652293.mp3
زمان:
حجم:
3.2M
🚀 هنوز دیر نشده کافیه تو بخوای…
😰 خیلی از شما ها این روزا نگران هستید و احساس می کنید بقیه ازتون جلوترن و شما دیگه بهشون نمیرسید …
#استاد_محمدی
🔗 @moshaveryare
مجهولات
🚀 هنوز دیر نشده کافیه تو بخوای… 😰 خیلی از شما ها این روزا نگران هستید و احساس می کنید بقیه ازتون جل
این صوتم دقیقا برای ۲۲ آذره🌱
مجهولات
📪 پیام جدید بنظرت از الانم میشه برا کنکور شروع کرد؟ من دوازدهمی ام تجربی تا اینجا اصن خوب نخوندم
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
الان تا کنکور اردیبهشت ۴ ماه وقت داری.. حتی بیشتر!