eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
820 ویدیو
23 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
خانم ادبار می‌دونستی روز تولد مامانم به دنیا اومدی؟ پس تولدت خیلییی ویژه مبارک🥲😂❤️
سه قاب از ده‌ها قاب امشب
اگر دوس دارید تو جمعا مشارکت داشته‌ باشید اما نمیتونید وارد بحثا بشید، خودتون آغازگر بحث باشید شب قبل از هر مهمونی تو گوگل یا کانالا یه چرخ بزنید و یه موضوع جالبو انتخاب کنید بعد یه وقت که جمع کمی ساکت شد با عبارت "راستی می‌دونستید" حرف زدن رو شروع کنید و رسا و با شور کافی حرف بزنید
🍉دو شب یلدا در سال ۱۴۰۳🍉 پدیده‌ای نجومی و منحصربه‌فرد   🌚 امسال (سال ۱۴۰۳ هجری شمسی) پدیده‌ای کم‌سابقه از نظر نجومی در ایران رخ می‌دهد؛ دو شب متوالی، یعنی شب‌های ۳۰ آذر و ۱ دی، تقریباً طولانی‌ترین شب‌های سال خواهند بود. 📝با استناد به گزارش اقتصادنیوز و به نقل از کاظم کوکرم -کارشناس نجوم- و علی ابراهیمی سراجی -منجم آماتور- این موضوع به‌دلیل وقوع لحظه‌ی دقیق انقلاب زمستانی در ظهر ۱ دی است. 🎊 این پدیده، فرصتی فراهم کرده تا ایرانیان دو شب یلدای واقعی را جشن بگیرند.   🌞 لحظه‌ی انقلاب زمستانی؛ علت دو شب یلدا!  انقلاب زمستانی در ساعت ۱۲:۵۰ ظهر جمعه، ۱ دی‌ماه ۱۴۰۳، رخ می‌دهد. این لحظه دقیقاً زمانی است که محور زمین، بیشترین انحراف را نسبت به خورشید پیدا می‌کند و طولانی‌ترین شب و کوتاه‌ترین روز سال در نیم‌کره شمالی رقم می‌خورد. 🧮 بر اساس محاسبات علمی، شب‌های ۳۰ آذر و ۱ دی در بسیاری از مناطق ایران، از جمله تهران، تقریباً به یک اندازه طولانی خواهند بود. در تهران، شب ۱ دی حدود یک ثانیه طولانی‌تر از شب ۳۰ آذر است.   🍉 به‌این‌ترتیب، ایرانیان امسال می‌توانند دو شب یلدای واقعی را تجربه کنند. این پدیده، نه‌تنها از نظر علمی جالب است؛ بلکه فرصتی کم‌نظیر برای گردهمایی‌های خانوادگی و جشن‌های سنتی به شمار می‌رود.   منبع 🕵🏻‍♀️گردآورنده: کیانا شیرانی 🪐💫سفر به اعماق کیهان، با آکادمی اخترزیست‌شناسی ایران🪐💫
من خودم تو جمع دوستای دانشگاهم خصوصا همیشه خیلی ساکت بودم چون یا نمیتونستم تو بحثاشون مشارکت فعال داشته باشم یا یه وقت جوگیر میشدم و همه زندگی خانوادگی مو تا هفت پشت میریختم وسط و بعد پشیمونی شدیییید.. دیدم بهترین راه همینه هر شب یه موضوع جذاب پیدا میکنم، دربارش میخونم و فردا یه جور بحثو برمیگردونم به اون موضوع و جمعو دست می‌گیرم😀 اینجوری هم حرف زدم هم وقتای دیگه کم حرف زدنم توجیه قشنگی پیدا میکنه -حمیده قاطی هر بحثی نمیشه اما جایی که بخواد خوب بلده حرف بزنه- این عبارتیه که بعد این تمرین زیاد درباره خودتون می‌شنوید ✨ هرچند بهرحال نچسب به نظر میاید ولی بهتر از خجالتی به نظر اومدنه🤝
. بچه‌ها راستی تصمیم گرفتم این کانالو بعنوان یه مرجع رسمی بیوتکنولوژی تو ایتا تشکیل بدم و درباره رشته‌ام باهاتون بیشتر صحبت کنم اگر دوس داشتید بياید🤓 ╔═🧬🦠═════════╗ @Eitaa_Biotech ╚═════════🧫🧪═╝ .
دوستان مژه‌کارم نمونه کارم 🥺😂 بگید ماشاءالله
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و چهل و هفتم: تیله های رنگی جا خوردم ... نیم خیز چرخیدم پشت سرم ... سینا ب
قسمت صد و چهل و هشتم: الهام نیامد؟! انتخاب واحد ترم جدید ... و سعید، باالخره نشست پای درس... در گیر و دار مسائل هر روز ... تلفن زنگ زد ... با یه خبر خوش از طرف مامان ... - مهران ... دنبال یه مدرسه برای الهام باش ... این بار که برگردم با الهام میام ... از خوشحالی بال در آوردم ... خیلی دلم براش تنگ شده بود... مادر، اسکن آخرین کارنامه اش رو به ایمیل دایی محسن فرستاد ... نمراتش افتضاح شده بود ... شهریور ماه و ثبت نام با چنین نمرات و معدلی؟! ... کدوم مدرسه خوبی حاضر به ثبت نام می شد؟ ... به هر کسی که می شناختم رو زدم ... بعد از هزار جا رو انداختن ... باالخره یه مدرسه حاضر به ثبت نام شد ... زنگ زدم که این خبر خوش رو به مامان بدم ... اما خبر دایی بهتر بود ... - االن الهام هم اینجاست ... هر بار که تلفنی باهاش حرف می زدم ... خیلی پای تلفن گریه کرد ... مدام التماس می کرد... - بیاید، من رو با خودتون ببرید ... من می خوام پیش شما باشم ... مادرم پای تلفن می سوخت ... و من هر بار می پریدم وسط و تلفن رو می گرفتم ... اونقدر مسخره بازی در می آوردم تا می خندید ... هر چند، دردی رو دوا نمی کرد ... نه از الهام، نه از مادرم ... نه از من ... حاال بیش از یک سال بود که هیچ تماسی از الهام نداشتیم... و من حتی صداش رو نشنیده بودم ... دل توی دلم نبود ... علی الخصوص وقتی دایی اون جمله رو گفت ... صدام، انرژی گرفت... - جدی؟ ... می تونم باهاش صحبت کنم؟ ... دایی رفت صداش کنه ... اما دوباره کسی که گوشی رو برداشت، خودش بود ... - مادرت و الهام ... فردا دارن با پرواز میان مشهد ... ساعت 4 بعد از ظهر فرودگاه باش جا خوردم ... ولی چیزی نگفتم ... تلفن رو که قطع کردم ... تمام مدت ذهنم پیش الهام بود ... چرا الهام نیومد پای تلفن؟! ... @mjholat