مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و چهل و نهم: دسته گل از نیم ساعت قبل فرودگاه بودم ... پرواز هم با تاخیر به
#رمان_نسل_سوخته
•°قسمت صد و پنجاه°• آدم برفی
اون دختر پر از شور و نشاط ... بی صدا و گوشه گیر شده بود... با کسی حرف نمی زد
... این حالتش به حدی شدید بود که حتی مدیر مدرسه جدید ازمون خواست بریم
مدرسه ...الهام، تمام ذهنم رو به خودش مشغول کرده بود ... اینطوری نمی شد ... هر طور شده
باید این وضع رو تغییر می دادم ... مغزم دیگه کار نمی کرد ... نه الهام حاضر به رفتن
پیش مشاور بود ... نه خودم، مشاور مطمئن و خوبی رو می شناختم ... دیگه مغزم کار
نمی کرد ...
- خدایا به دادم برس ... انگار مغزم از کار افتاده ... هیچ ایده و راهکاری ندارم ...
بعد از نماز صبح، خوابیدم ... دانشگاه نداشتم اما طبق عادت، راس شیش و نیم از جا
بلند شدم ...
از پنجره، نگاهم به بیرون افتاد ... حیاط و شاخ و برگ های درخت گردو ... از برف،
سفید شده بود ... اولین برف اون سال ... یهو ایده ای توی سرم جرقه زد ...
سریع از اتاق اومدم بیرون ... مادر داشت برای الهام، صبحانه حاضر می کرد ...
- هنوز خوابه؟ ...
- هر چی صداش می کنم بیدار نمیشه ...
رفتم سمت اتاق ... دو تا ضربه به در زدم ... جوابی نداد ...
رفتم تو ... پتو رو کشیده بود روی سرش ... با عصبانیت صداش رو بلند کرد ...
- من نمی خوام برم مدرسه ...
با هیجان رفتم سمتش ... و پتو رو از روی سرش کنار زدم ...
- کی گفت بری مدرسه؟ ... پاشو بریم توی حیاط آدم برفی درست کنیم ...
زل زد توی چشم هام و دوباره پتو رو کشید روی سرش ...- برو بیرون حوصله ات رو ندارم ...
اما من، اهل بیخیال شدن نبودم ... محکم گرفتمش و با خنده گفتم ...
- پا میشی یا با همین پتو ... گوله پیچ، ببرمت بندازمت وسط برف ها ...
پتو رو محکم کشید توی سرش و دور خودش سفت کرد ...
- گفتم برو بیرون ... نری بیرون جیغ می کشم ...
این جمله مثل جمالت قبلیش محکم نبود ... شاید فکر کرد شوخی می کنم و جدی
نیست ... لبخند شیطنت آمیزی صورتم رو پر کرد ...
- الهی به امید تو ...
همون طور که الهام خودش رو الی پتو پیچونده بود ... منم، گوله شده با پتو بلندش
کردم ..
@mjholat
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته •°قسمت صد و پنجاه°• آدم برفی اون دختر پر از شور و نشاط ... بی صدا و گوشه گیر شده ب
#رمان_نسل_سوخته
قسمت صد و پنجاه و یکم: اعلان جنگ
صدای جیغش بلند شده بود ... که من رو بزار زمین ...
اما فایده نداشت ... از در اتاق که رفتم بیرون ... مامان با تعجب به ما زل زد ... منم بلند
و با خنده گفتم
امروز به علت بارش برف، مدارس در همه سطوح تعطیل می باشد ... از مادرهای
گرامی تقاضا می شود ... درب منزل به حیاط را باز نمایند ... اونم سریع ... تا بچه از
دستم نیوفتاده...
یه چند لحظه بهم نگاه کرد و در رو باز کرد ...
سوز برف که به الهام خورد ... تازه جدی باور کرد می خوام چه بالیی سرش بیارم ...
سرش رو از زیر پتو آورد بیرون و دستش رو دور گردنم حلقه کرد ...
- من رو نزاری زمین ... نندازی تو برف ها ...
حالتش عوض شده بود ... یه حسی بهم می گفت عقب نشینی نکن ...
آوردمش پایین شروع کرد به دست و پا زدن ... منم همون طوری با پتو، پرتش کردم
وسط برف ها ... جیغ می زد و باال و پایین می پرید ...
خنده شیطنت آمیزی زدم و سریع یه مشت برف از روی زمین برداشتم ... و قبل از
اینکه به خودش بیاد پرت کردم سمتش ... خورد توی سرش ... با عصبانیت داد زد ...
- مهران ...
و تا به خودش بیاد و بخواد چیز دیگه ای بگه ... گوله بعدی رفت سمتش ...
سومی رو در حالی که همچنان جیغ می کشید ... جاخالی داد ...
سعید با عصبانیت پنجره رو باز کرد ...
- دیوونه ها ... نمی گید مردم سر صبحی خوابن ...
گوله بعدی رو پرت کردم سمت سعید ... هر چند، حیف ... خورد توی پنجره ...- مردم ... پاشو بیا بیرون برف بازی ... مغزت پوسید پای کتاب ...
الهام تا دید هواسم به سعید پرته ... دوید سمت در ... منم بین زمین و آسمون گرفتمش
... و دوباره انداختمش الی برف ها ... پتو از دستش در رفت و قل خورد اون وسط ...
بلند شد و با عصبانیت یه گوله برف برداشت ... و پرت کرد سمتم ...
تیرم درست خورده بود وسط هدف ... الهام وارد بازی و برنامه من شده بود ...
جنگ در دو جبهه شروع شد ... تو اون حیاط کوچیک ... گوله های برفی مدام بین دو
طرف، رد و بدل می شد ... تا اینکه باالخره عضو سوم هم وارد حیاط شد ... برعکس ما
دو تا ... که بدون کاپشن و دست و کاله ... و حتی کفش ... وسط برف ها باال و پایین
می پریدیم ... سومین طرف جنگی، تا دندان، خودش رو پوشونده بود ...
از طرف عضو بزرگ تر اعالن جنگ شد ... من و الهام، یه طرف... سعید طرف دیگه ...
ماموریت: تسخیر کاپشن و دستکش سعید ... و در آوردن چکمه هاش ...
@mjholat
لطفا همه با هم دعا کنید فردا آزمایش میز نیرو به من بیافته که ۲۰ آزمایشگاه فیزیکمو بگیرم 💘
برای بقیهاش ۱۰-۱۵ رو میتونم تضمین کنم چون فرمولهای زیادشون فریبم داد، ۳بار تکرار اندازهگیری عذابم میدهد، از رسم نمودار تو اکسل وحشت دارم
امروز در حالی که داشتم بخاطر سخت بسته شدن دکمههای پالتوی ۶ سال پیشم با افسردگی دست و پنجه نرم میکردم
دختره دقایقی پیش تو روشویی بهم گفت چقدر خوبی تو! بدنسازی میری؟:)))))
الان ذخایر اعتماد به نفسم تو بحث اندام تا سه سال دیگه تأمینه😔😂
بگذریم که وقتی خواستم جوابشو بدم یهو کلی تف از دهنم پاشید و محو شدم:)))💘
بچهها اینکه تا حالا سه بار سر اینکه بکگراند صفحه قفلم عکس آقاست با دوستام بحث کردم واقعا برام ناراحت کنندهاس.
نمیدونم این حرکت من تو محیط دانشگاه افراطی به حساب میاد یا نه
ولی نمیخوام الان دیگه تغییر بدم خودمو چون برخورد بچههای دانشگاه اینه. یعنی اگه قبل این برخوردا تغییر داده بودم باز پذیرفته بود برام...
امروز دختره گفت هر بار میزنم رو گوشیت ساعتو ببینم عکس اینو میبینم!خب تو الان واقعا مامانتو بیشتر دوس داری یا باباتو یا رهبرو؟ خب چرا عکس اونا بکگراندت نیس؟
منم گفتم رهبرو!
و واسه اینکه مفهوم شه براش گفتم حتی حاضرم مامان بابامو فدای رهبر و آرمانش کنم
و گفت پدری که برات این همه زحمت کشیده و قطعا هیچکس تو این دنیا مثل اون عاشقت نیست؟ پس من دیگه باهات هیچ حرفی ندارم!
لبخند زدم و گفتم اگه یقین نداشتم بیشتر از پدر دلسوز من و همه شماهاست این حرفو نمیزدم. منم همینطور.
مجهولات
بچهها اینکه تا حالا سه بار سر اینکه بکگراند صفحه قفلم عکس آقاست با دوستام بحث کردم واقعا برام نارا
البته اینم گفتم که مطمئنم انتظار پدر و مادرمم از من جز این نیست
بعدم جفتمون با خنده جمعش کردیم و شعار داد همه باید به عقاید هم احترام بزارن و ما اشتراکات خیلی ارزشمندتری داشتیم که از بین این همه آدم دور هم جمع شدیم و با هم دوست موندیم🦦
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mjholat/17817
بازم دل پاک ماها
#دایگو
مجهولات
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/17817 بازم دل پاک ماها #دایگو
آره بچهها واقعا بهتون ایمان دارم فقط میشه هر کدوم یه گوشه کار اون ۱۰۰۰ تا صلواتی که موقع برداشتن برگه نذر کردمم بگیرید؟!😔😂