#رمان_نسل_سوخته
قسمت صد و پنجاه و چهارم: کفش های بزرگ تر
خبری از ابالفضل نبود ... وارد ساختمان که شدم ... چند نفر زودتر از موعد توی سالن،
به انتظار نشسته بودن ... رفتم سمت منشی و سالم کردم ... پسر جوانی بود بزرگ تر از
خودم...
- زود اومدید ... مصاحبه از 9 شروع میشه ... اسم تون... و اینکه چه ساعتی رو پای تلفن
بهتون اعالم کرده بودن؟ ...
- مهران فضلی ... گفتن قبل از 30:8 اینجا باشم ...
شروع کرد توی لیست دنبال اسمم گشتن ...
- اسمتون توی لیست شماره 1 نیست ... در مورد زمان مصاحبه مطمئنید؟
تازه حواسم جمع شد ... من رو اشتباه گرفته ... ناخودآگاه خندیدم ...
- من برای مصاحبه شدن اینجا نیستم ... قرار جزء مصاحبه کننده ها باشم ...
تا این جمله رو گفتم ... سرش رو از روی برگه ها آورد باال و با تعجب بهم خیره شد ...
گوشی رو برداشت و داخلی رو گرفت ...
-آقای فضلی اینجان ...
گوشی رو گذاشت و با همون نگاه متحیر، چرخید سمت من ...
- پله ها رو تشریف ببرید باال ... سمت چپ .. اتاق کنفرانس...
تشکر کردم و ازش دور شدم ... حس می کردم هنوز داره با تعجب بهم نگاه می کنه ...
حس تعجبی که طبقه باال ... توی چهره اون چهار نفر دیگه عمیق تر بود ... هر چند
خیلی سریع کنترلش کردن
من در برابر اونها بچه محسوب می شدم ... و انصافا از نشستن کنارشون خجالت کشیدم
... برای اولین بار توی عمرم ... حس بچه ای رو داشتم که پاش رو توی کفش بزرگ
ترش کرده...
آقای علیمرادی، من و اون سه نفر دیگه رو بهم معرفی کرد... و یه دورنمای کلی از
برنامه شون ... و اشخاصی که بهشون نیاز داشتن رو بهم گفت ...
به شدت معذب شده بودم ... نمی دونستم این حالتم به خاطر این همه سال تحقیر
پدرم و اطرافیانه که ...
- ادای بزرگ ترها رو در نیار ... باز آدم شده واسه ما و ...
و حاال که در کنار چنین افرادی نشستم ... خودم هم، چنین حالتی پیدا کردم ... یا
اینکه ...
این چهل و پنج دقیقه، به نظرم یه عمر گذشت ... و این حالت زمانی شدت گرفت که
... یکی شون چرخید سمت من ...
- آقای فضلی ... عذرمی خوام می پرسم ... قصد اهانت ندارم ... شما چند سالتونه؟ ...
@mjholat
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
یهو یه کبوتر زنده رو دادن دست ما میگن بکشید تشریحش کنید:))))
چی درباره ما فکر کردید؟!
ما چارتا دانشجوی بیوتک ساده ایم
بخاطر یه ترم زیست جانوری این جنایتو تو کارنامه تحصیلمون ثبت کنیم؟!
مجهولات
یهو یه کبوتر زنده رو دادن دست ما میگن بکشید تشریحش کنید:)))) چی درباره ما فکر کردید؟! ما چارتا دانشج
بچه های کلاس دیگه غایت لوس بازی رو در حق کبوتر ادا کردن و رفتیم دم پنجره آزادش کردیم و به تماشای فیلم تشریح نشستیم:)))😂
بعدم یه عروس هلندی که تو الکل بودو در آوردیم و تشریح کردیم 🤝
هدایت شده از 𝐃𝐢𝐚𝐫𝐲
چرا یه پسر مظلوم که تازه از آمریکا برگشته و مدیر شرکت بابابزرگشه و خانوادش گیر دادن که زن بگیره ولی اون از هیچ دختر پولداری خوشش نمیاد،عاشق من نمیشه؟
امروز همکارم تو ویس بهم گفت خانم مهندس:)))
(صرفا چون تو فرم استخدام رشته مو نوشته بودم)
الان من دارم میرم با شور و عشق و اشتیاق ریاضی مو بخونم. کاری ندارید باهام ممبرای گل خانم مهندس؟!