هدایت شده از مَـوّاجـ...؛
مالک اشتر:)🌱
آخ مالک مالک مالک...
ما مالک زمان را به چشم دیدیم و درد از دست دادنش را درک کردیم و...بگذریم:)
مالک اشتر...کسی که لحظهای به خود اجازه نداد کمترین نافرمانی از مولایش کند! عاشق و وفادار و سرباز و چه بگویم! مگر مالک را میشود در بند جملات ما زمینیها وصف کرد:) همنقدر بگویم که او کیست که مولای متقیان علی(ع) بعد از او میگوید:
«رحم اللّه مالکاً، کان لی کما کنت لرسول اللّه؛ خداوند، مالک را رحمت کند، او برای من آن چنان بود که من برای رسول خدا (ص) بودم...».
مجهولات
مالک اشتر:)🌱 آخ مالک مالک مالک... ما مالک زمان را به چشم دیدیم و درد از دست دادنش را درک کردیم و...
من اکلیل.. شوق و شعف و غرور:))))
سر هر امتحان به خودم یادآوری میکنم تقلبام یه گناهه. همونقدر بزرگ.
میگم همونطور که این همه آدم سر کلاس چادر سرشون نیست ولی تو چادرتو در نمیاری
اینکه این همه آدم همه دارن تقلب میکنن ام دلیل نمیشه تو انجامش بدی.. بلد نیستی، دفعه بعدی خودت بیشتر تلاش کن:)❤️🩹
مجهولات
از این به بعد تماساتونو با دیالوگی جز: سلاااام مهندس احوال شما؟ شروع کنید قطع میکنم
رفیقی دارید که وسط خریدای عروسی و نامزدبازیش زنگ بزنه بهتون بگه:
سلاااام مهندس احوال شما؟💘
هدایت شده از Never meant to belong
https://eitaa.com/mjholat/17950
خانم مهندس من به بالای سکو هم راضیم
ی بار هر چی خودمو مراقب میگشتیم صندلیم پیدا نمیشد وقت امتحانم همینجور داشت میرفت
یهو خود صندلی مراقب رو نگاه کردیم تا شماره من رو اون زده شده😂
مجهولات
https://eitaa.com/mjholat/17950 خانم مهندس من به بالای سکو هم راضیم ی بار هر چی خودمو مراقب میگشتیم
این دیگه گیجی پرومکس مراقبه🤣🤌
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و پنجاه و ششم: سنجش یا چالش ... آقای علیمرادی خودش رو جلو کشید ... طوری که
#رمان_نسل_سوخته
قسمت صد و پنجاه و هفتم: چند مرده حلاجی
حدود ساعت 8 شب، بررسی افراد مصاحبه شده تمام شد... دو روز دیگه هم به همین
منوال بود ...
اصال فکر نمی کردم بین اون افراد، جایی برای من باشه ... علی الخصوص که آقای افخم
اونطور با من برخورد کرده بود ... هر چند علی رغم رفتارش با من، دقت نظر و علمش
به شدت من رو تحت تاثیر قرار داد ... شیوه سوال کردن هاش و برخورد آرام و دقیق با
مصاحبه شونده ها ...
از جمع خداحافظی کردم، برگردم ... که آقای افخم، من رو کشید کنار ... - امیدوارم از من ناراحت نشده باشی ... قضاوت در مورد آدم ها اصال کار ساده ای نیست
... و با سنی که داری ... نمی دونستم به خاطر توانایی اینجا بودی یا ...
بقیه حرفش رو خورد ...
- به هر حال می بخشی اگر خیلی تند برخورد کردم ... باید می فهمیدم چند مرده
حالجی...
خندیدم ...
- حاال قبول شدم یا رد؟ ...
با خنده زد روی شونه ام ...
- فردا ببینمت ان شاء اهلل ...
از افخم دور شدم ... در حالی که خدا رو شکر می کردم ... خدا رو شکر می کردم که
توی اون شرایط، در موردش قضاوت نکرده بودم ... آدم محترمی که وقتی پای حق و
ناحق وسط می اومد ... دوست و رفیق و احدی رو نمی شناخت ... محکم می ایستاد ...
روز آخر ... اون دو نفر دیگه رفتن ... من مونده بودم و آقای علیمرادی ... توی مجتمع
خودشون بهم پیشنهاد کار داد ... پیشنهادش خیلی عالی بود ...
- هر چند هنوز مدرک نگرفتی ولی باهات لیسانس رو حساب می کنیم ... حیفه نیرویی
مثل تو روی زمین بی کار بمونه ...
یه نگاه به چهره افخم کردم ... آرام بود اما مشخص بود چیزهایی توی سرش می گذره
... که حتما باید بفهمم ... نگاهم برگشت روی علیمرادی ... با احترام و لبخند گفتم ...- همین االن جواب بدم یا فرصت فکر کردن هم دارم؟ ...
به افخم نگاهی کرد و خندید ...
- اگه در جا و بدون فکر قبول می کردی که تشخیص من جای شک داشت ...
از اونجا که خارج می شدیم ... آقای افخم اومد سمتم ...
- برسونمت مهران ...
- نه متشکرم ... مزاحم شما نمیشم ... هوا که خوبه ... پا هم تا جوانه باید ازش استفاده
کرد...
خندید ...
- سوار شو کارت دارم ...
حدسم درست بود ... اون لحظات، به چیزی فکر می کرد که حسم می گفت ...
- حتما باید ازش خبر دار بشی ...
سوار شدم ... چند دقیقه بعد، موضوع پیشنهاد آقای علیمرادی رو کشید وسط ...
- نظرت در مورد پیشنهاد مرتضی چیه؟ ... قبول می کنی؟...
- هنوز نظری ندارم ... باید روش فکر کنم و جوانب رو بسنجم... نظر شما چیه؟ ... باید
قبول کنم؟ ... یا نه؟ ...
@mjholat
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و پنجاه و هفتم: چند مرده حلاجی حدود ساعت 8 شب، بررسی افراد مصاحبه شده تمام
#رمان_نسل_سوخته
قسمت صد و پنجاه و هشتم: خارج از گود
حس کردم دقیق زدم وسط خال ... می خواستم مطمئن بشم در همون جهت، بحث
ادامه پیدا می کنه ...
- در عین اینکه پیشنهاد خوبیه ... فکر می کنم برای من که خیلی بی تجربه ام ورود
تو این زمینه کار درستی نباشه ...
ماشین رو کشید کنار و خاموش کرد ...
- من بیست ساله مرتضی رو می شناسم ... فوق العاده قبولش دارم ... نه همین طوری
کاری می کنه نه همین طوری تصمیم می گیره ... نقاط ضعف و قوت افراد رو می سنجه
... و اگر طرف، پتانسیل داشته باشه دستش رو می گیره ... اینکه بهت چنین پیشنهادی
داده، شک نکن که مطمئنه از پسش برمیای ...
سکوت کرد ...
- به نظر حرف تون اما داره ...
چند لحظه بهم نگاه کرد ...
- ولی تو به درد اونجا نمی خوری ... نه اینکه پتانسیل و استعدادش رو نداشته باشی ...
اتفاقا اگر بخوای کار کنی جای خیلی خوبیه ... ولی استعدادت مهار میشه ... تو روحیه
تاثیرگزاری جمعی داری ... می تونی توی محیط و اطرافت تغییر ایجاد کنی و اون رو
مدیریت کنی ... بودن کنار مرتضی بهت جسارت و قدرت عمل میده ... مخصوصا که
پدرانه حواسش به همه هست ... اما بازم میگم اونجا جای تو نیست ... خیلی آروم به تک تک جمالت و حرف هاش گوش می کردم...
- قاعدتا انتخاب همیشه بین دو گزینه است ... فکر می کنید کجا جای منه؟ ...
- فقط با بچه مذهبی ها می پری؟ ... یا سابقه فعالیت با همه قشری رو داری؟ ...
ناخودآگاه خنده ام گرفت ...
- رزومه ای بهش نگاه کنید؛ نه ... سابقه فعالیت با همه قشر رو ندارم ... مثل همین جا
که عمال این اولین سابقه رسمی مصاحبه من بود ... اما نبوده که فقط با بچه مذهبی و
هیئتی هم صحبت باشم ... نون گندم هم خوردیم ...
بلند خندید ...
- اون رو که می گفتی صفر کیلومتری ... این شد ... این یکی رو که میگی خارج از گود
هم نبودی ...
حالا مرد و مردونه ... صادقانه می پرسم جواب بده ... وضع مالیت چطوره؟ ...
چند لحظه جدی بهش نگاه کردم ... مغزم داشت همه چیز رو همزمان محاسبه می کرد
... شرایط و موقعیت ... چیزهایی رو که ممکن بود ندونم ... و ...
اونقدر که حس کردم الان می سوزه ... داشتم قدم هایی بزرگ تر ظرفیتی که فکرش
رو می کردم برمی داشتم ...
- بستگی داره ... به اینکه سوال تون واسه کار فی سبیل الله باشه ... یا چیزی که من
اهلش نباشم ...
@mjholat
دیروز دوستم گفت میخواد حیوون خونگی بخره و خوشبختانه گربه دوست نداشت
بعد کاملا جدی دربارش صحبت کردیم و از خرگوش رسیدیم به لاک پشت و امروز دوستم با لئو اومد دانشگاه:)))😂✨