eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتم با منشی صحنه سلام علیک کردم گفت میخوای بیای رد شی؟🤣 گفتم عاوره😀😂 الان سه دوره داریم رد میشیم و کارگردان کات میده🦦
مجهولات
رفتم با منشی صحنه سلام علیک کردم گفت میخوای بیای رد شی؟🤣 گفتم عاوره😀😂 الان سه دوره داریم رد میشیم و
بچه ها به نظرتون حرکت از خودم در کنم دستمو بزارم رو سینه سلام بدم؟ همینطور خشک و خالی که نمیرن سمت ضريح 😔😂
مجهولات
خانم ویدا جوان؟ بله پارتنر هنریم بودن یه دوره ای🤝
برم دعواش کنم بخاطر جرمی که داره تو ماه و پلنگ مرتکب میشه؟
متأسفم از ویداجان نمیتونم عکس بگیرم شاید راضی نباشه عکسش پخش بشه🙏
دختره میگه بریم باهاش عکس بگیریم؟ وات؟ من حتی باهاش بای بای نکردم که ایگنور شه عزت نفس تون کو پس؟😔😂
عههه زن سهراب سرنوشتم هست
الان اون قسمت: و با تشکر از همه عزیزانی که ما را در ساخت این مجموعه یاری کردند یکیش منم 🤝
مجهولات
بچه ها سالاریه انقد باکلاسه مردم نمیدونن حرم کجاس😔😂😂
مجهولات
#رمان_نسل_سوخته قسمت صد و شصت و نهم: تشنه لبیک سریع، چشم های خمار خوابم رو باز کردم و ... نگاهم افت
قسمت صد و هفتاد: سرباز مخصوص دردهای گذشته ... همه با هم بهم هجوم آورده بود ... اون روز عاشورا ... کابووس های بی امانم ... و حاال ... دیگه حال، حال خودم نبود ... بچه ها هم که دیدن حال خوشی ندارم ... کسی زیاد بهم کار نمی داد ... همه چیز آروم بود تا سر پل ذهاب ... آرامگاه احمد بن اسحاق ... وکیل امام حسن عسکری ... از اتوبوس که پیاده شدم ... جلوی آرامگاه، خشکم زد ... همه ایستادن توی صحن و راوی شروع به صحبت ... در شأن مکان و احمد بن اسحاق کرد ... و عظمت شهیدی که در کارنامه "عج اونجا مدفون بود ... کسی که افتخار مهر مخصوص سربازی امام زمان " اش دو داشت ... شهید "حشمت اهلل امینی" ... این اسم ... فراتر از اسم بود ... آرزو و آمال من بود ... رسیدن و جا نموندن بود ... تمام خواسته و آرزوی من از دنیایی به این عظمت ... آرزویی که توی مهران ... با التماس و اشک، فریاد زده بودم ... اما همه چیز ... فقط آرزویی مقابل چشمان من نبود ... اون آرامگاه و اون محیط، خیلی آشنا به نظر می رسید ... حس غریب و عجیبی وجودم رو پر کرده بود ... اما چرا؟ ... چرا اون طور بهم ریخته بودم؟ ...همون طور ایستاده بودم ... توی عالم خودم ... که دوباره ابالفضل از پشت زد روی شونه ام ... - داداش ... اسم دارم به خدا ... مثل نینجا بی صدا میای یهو میزنی روی شونه ام ... خندید ... - دیدم زیادی غرق ساختمون شدی گفتم نجاتت بدم تا کامل خفه نشدی ... حاال که اینطور عاشقش شدی ... صحن رو دور بزن ... برو از سمت در خواهران ... خانم حسینی رو صدا کن بیاد جای اتوبوس وسائل رو تحویل بگیره ... با دلخوری بهش نگاه کردم ... - اون زمانی که غالم حلقه به گوش داشتن و ... برای پیج کردن و خبر دادن می فرستادنش خیلی وقته گذشته ... داداش ... هم خودت پا داری ... هم موبایل ... زنگ زدی جوابنداد، خودت برو ... تازه این همه خانم اینجاست ... ـ به یکی از خانم ها پیغام دادم ... ما رو کاشت ... رفت که بیاد ... خودش هم که برنمی داره ... بعد از نماز حرکت می کنیم ... بجنب که تنها بیکار اینجا تویی ... یه ساعته زل زدی به ساختمون ... آرامگاه رو دور زدم ... و رفتم سمت حیاط پشتی که ... نفسم برید و نشستم زمین ... - یا زهرا ... یا زهرا ... چشم هام گر گرفت و به خون نشست ... @mjholat