مجهولات
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/22074 میشه لطفا مدل لباستو بفرستی #دایگو
الان که بیرونم ولی این عکسو از قبل داشتم🤍
هدایت شده از فاطمهی سلطانی
این جلسه رو یادتونه گفتم دارم هماهنگ میکنم با کسی؟
حالا از یه جلسه رسیدیم به دو جلسه!
هردو جلسه هم رایگان😍
🪷 فردا اولین جلسهمون ساعت ۴ تا ۵ با آقای اعلایی پدر خانهی ماهد (هلدینگ خلاق محصولات ایرانی اسلامی که تو چندین کشور و قاره نمایندگی داره) برگزار میشه
📚 تو این جلسه قراره دربارهی این صحبت کنیم که؛
_ منظور حضرت آقا از سرمایهگذاری در تولید ینی چی؟
_ اصل بحث سرمایه گذاری در تولید به چه معناست؟ چه مدل هایی داره؟
_ در سرمایهگذاری باید به چه چیزهایی توجه کنیم؟
_ پس انداز یا سرمایهگذاری؟
_ سرمایهگذاری در تولید چه مزایا و معایبی برای کشور و ما داره؟
🍃این پیام رو برای هرکس که میخواید این مباحث رو یادبگیره ارسال کنید🍃
🌱 @fatemeyesoltanii
مجهولات
📪 پیام جدید آینده شما و شاید من در رشتهی دیگر #دایگو
انشاءالله 🥲✨
میدونستید منم متولد ۱۳۸۴ در استان یزدم؟😀
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mjholat/22087
داستانه کو؟؟یا هنوز نگفتیش😂
#دایگو
مجهولات
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/22087 داستانه کو؟؟یا هنوز نگفتیش😂 #دایگو
هنوز نتونستم
نه میتونم بنویسم و نه میدونم چطور بنویسم که حق مطلب ادا بشه🥲💔
یه خانواده شاد و متدین، دو تا پسر جوون داشته.
پسر اول طلبه میشه و با یه دختر خانم ورزشکار خیلی مهربون و خوشگل ازدواج میکنه و برای زندگی میره قم. صاحب سه تا بچهٔ کوچولو میشه. چون نخبه بوده زود درس میخونه و استاد حوزه میشه. مبلغ جهادی و خیلی فعالی هم بوده. برای زندگی میرن شهرک مهدیه و از مستأجری در میان. خونهشون جای خیلییی خوبی بوده، بچههاشون کلی رفیق پیدا میکنن و شاد بودن.
پسر دوم؟ اول جوونیش بوده. خوشگل و خوش قد و بالا! تکاور سپاه میشه. آرزوش شهادت بوده و مامانشم براش دعا میکرده که به این سعادت برسه.
یکسال و خردهای پیش، پسر اول داشته با خانوادش از قم میاومده یزد، نزدیکای کاشان، خسته میشه. ماشینو میزنن کنار و میخوابن. خانمش گفت من هیچوقت تو راه نمیخوابیدم که خدایی نکرده اتفاقی نیافته... اونجا بین راه که وایمیسن خواب میره و همسرشم وقتی بیدار میشه و حرکت میکنه، دیگه بیدارش نمیکنه. و چند دقیقه بعدش، ماشینشون با تریلی تصادف میکنه...
همه سالم میمونن. ولی آقا قطع نخاع میشه:)💔
خبر میرسه به خانوادهها و منتقلش میکنن به یه بیمارستان تو یزد. دو روز بعد خالههاش میفهمن و میخواستن بیان عیادتش. برادر کوچیکه که قرار بوده فرداش بره منطقه مرزی راسک برای مبارزه با گروهک جیشالظلم، -و حتی ساکش رو بسته و فرستاده بوده منطقه!- میره که قبلش خودش خالههاش رو بیاره یزد. دقیقا تو همون محدوده، تو اتوبان کاشان، ماشین از جاده خارج میشه و جوون همونجا تموم میکنه و خالهها با جراحت جزئی منتقل میشن بیمارستان:))))