eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از فاطمه‌ی سلطانی
این جلسه رو یادتونه گفتم دارم هماهنگ میکنم با کسی؟ حالا از یه جلسه رسیدیم به دو جلسه! هردو جلسه هم رایگان😍 🪷 فردا اولین جلسه‌مون ساعت ۴ تا ۵ با آقای اعلایی پدر خانه‌ی ماهد (هلدینگ خلاق محصولات ایرانی اسلامی که تو چندین کشور و قاره نمایندگی داره) برگزار میشه 📚 تو این جلسه قراره درباره‌ی این صحبت کنیم که؛ _ منظور حضرت آقا از سرمایه‌گذاری در تولید ینی چی؟ _ اصل بحث سرمایه گذاری در تولید به چه معناست؟ چه مدل هایی داره؟ _ در سرمایه‌گذاری باید به چه چیز‌هایی توجه کنیم؟ _ پس انداز یا سرمایه‌گذاری؟ _ سرمایه‌گذاری در تولید چه مزایا و معایبی برای کشور و ما داره؟ 🍃این پیام رو برای هرکس که میخواید این مباحث رو یادبگیره ارسال کنید🍃 🌱 @fatemeyesoltanii
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید آینده شما و شاید من در رشته‌ی دیگر
مجهولات
📪 پیام جدید آینده شما و شاید من در رشته‌ی دیگر #دایگو
ان‌شاءالله 🥲✨ می‌دونستید منم متولد ۱۳۸۴ در استان یزدم؟😀
میخوام براتون یه داستان خیلی خیلی خیلی غمگین واقعی تعریف کنم:)💔
یاد سطح دغدغه و غصه‌های خودم می‌افتم شرمندهٔ خدا میشم❤️‍🩹
هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/22087 داستانه کو؟؟یا هنوز نگفتیش😂
مجهولات
📪 پیام جدید https://eitaa.com/mjholat/22087 داستانه کو؟؟یا هنوز نگفتیش😂 #دایگو
هنوز نتونستم نه می‌تونم بنویسم و نه می‌دونم چطور بنویسم که حق مطلب ادا بشه🥲💔
یه خانواده‌ شاد و متدین، دو تا پسر جوون داشته. پسر اول طلبه میشه و با یه دختر خانم ورزشکار خیلی مهربون و خوشگل ازدواج می‌کنه و برای زندگی میره قم. صاحب سه تا بچهٔ کوچولو میشه. چون نخبه بوده زود درس می‌خونه و استاد حوزه میشه. مبلغ جهادی و خیلی فعالی هم بوده. برای زندگی میرن شهرک مهدیه و از مستأجری در میان. خونه‌شون جای خیلییی خوبی بوده، بچه‌هاشون کلی رفیق پیدا می‌کنن و شاد بودن. پسر دوم؟ اول جوونیش بوده. خوشگل و خوش قد و بالا! تکاور سپاه میشه. آرزوش شهادت بوده و مامانشم براش دعا می‌کرده که به این سعادت برسه.
یک‌سال و خرده‌ای پیش، پسر اول داشته با خانوادش از قم می‌اومده یزد، نزدیکای کاشان، خسته میشه. ماشین‌و می‌زنن کنار و می‌خوابن. خانمش گفت من هیچ‌وقت تو راه نمی‌خوابیدم که خدایی نکرده اتفاقی نیافته... اون‌جا بین راه که وایمیسن خواب میره و همسرشم وقتی بیدار میشه و حرکت می‌کنه، دیگه بیدارش نمی‌کنه. ‌و چند دقیقه بعدش، ماشین‌شون با تریلی تصادف می‌کنه... همه سالم می‌مونن. ولی آقا قطع نخاع میشه:)💔 خبر می‌رسه به خانواده‌ها و منتقلش می‌کنن به یه بیمارستان تو یزد. دو روز بعد خاله‌هاش می‌فهمن و می‌خواستن بیان عیادتش. برادر کوچیکه که قرار بوده فرداش بره منطقه مرزی راسک برای مبارزه با گروهک جیش‌الظلم، -و حتی ساکش رو بسته و فرستاده بوده منطقه!- میره که قبلش خودش خاله‌هاش رو بیاره یزد. دقیقا تو همون محدوده، تو اتوبان کاشان، ماشین از جاده خارج میشه و جوون همون‌جا تموم می‌کنه و خاله‌ها با جراحت جزئی منتقل میشن بیمارستان:))))