eitaa logo
مجهولات ☫
236 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
...
مجهولات ☫
...
قشنگه خیلی :)
الان ساعت بیداری بنده اشتباهه😶
Tom Tamlinson رو میشناسید ؟ به طرز عجیبی دیروز که رفتیم مدرسه یک نفر با گچ صورتی رو بخش گچی تختمون اسمش رو با حروف بزرگ و خط عجیبی نوشته بود ، و هیچ کسی ام (حتی معلم) تا آخر پاکش نکرد . هم چنانم هست !
راستی دیشب حوالی ساعت ۹ و ۱۰ حرم حضرت معصومه انقدرر قشنگ بود🥺 یجوری انگار میشد پرواز فرشته ها رو تو آسمونش حس کنی :) مفصل براتون مینویسم ...
سلام رفیق دهه هشتادی خودم❤️ از اونجا که ما دهه هشتادیا هیچ چیزی رو بدون دلیل قبول نمیکنم و من به شخصا دلیل دینی رو با دانش تجربی و انسانی میسنجم و قبولش میکنم این دوره با اساتید برجسته که واقعا محشر بودن جواب تک تک سوالای ما نوجوونا رو میدادن :) بیایین که به یه سفر عشق و محبت می‌خوام دعوتتون کنم❤️ - میدونم خیییلی سوال تو ذهنته که هنوز حل نشده🧐 -مثلا اینکه «خدا» کیه و چیه؟ -یا چرا خود خدا بدی رو آفریده و میگه از بدی دوری کنید؟ -اصلا خدا چه کاری داشته که مارو آفریده؟ و..... - *جواب همههه‌‌ی این سوالا و کلی سوالای دیگه رو میتونی تو دوره مجازی بــی‌نهــایـ♾ـت پیدا کنی(با دلایل منطقی و علوم تجربی)😍 - وقت زیادی ام نمیخواد با روزی ده دقیقه 😍💪🏻 - تا یادم نرفته بهت بگم که این دوره کاملا رایگانه و حتی کلی جایزه های عالی بدون قرعه‌کشی و برحسب امتیاز کسب شده توسط خودتون هست💕و اینترنت تونم نیم بها هست - از تبلت و گوشی و ساعت هوشمند گرفته تا سفر تفریحی- زیارتی مشهد😎 زیر نظر استان قدس رضوی هستیم و این یعنی امام رضا حواسش هست بهمون تو کل راه❤️ - چییی شد؟ پس چرا نشستی؟🤪 کوله‌بارتو ببندو آماده سفر بینهایت شو😍 خلاصه از بینهایت به بینهایت میرسی و ضرر نمیکنی و کلی سود میکنی و دست خالی بیرون نمیری 👀♥️ - - دوره ویژه دهه هشتادیا (۸۷تا۸۰) هست ولی جوایز ما (۸۴تا۸۰) اردو مشهد ام شاملش بود و کلی خاطره قشنگ:) - - https://dn.javanan.org https://bn.javanan.org/Login (لینک رو کپی کنید یا از گوگل بگیرید و یا به من دایرکت بدید بفرستم) - - بینهایت عزیزم که جز خونوادم شده : @binahayat.ir 💛 استاد باقر زاده عزیز مون که طولانی ترین و شیرین ترین جلسه رو با ایشون داشتیم😍 : @bagherzadeh91 استاد وکیلی عزیز مون که نویسنده بیش از ۷۰ کتاب هستن و کلی ازشون بهره بردیم:🌱 @ostad_vakili اساتید دیگه پیج شون نبود 👀 - - اگه سوالی داشتید بپرسید تا کمک تون کنم♥️🙏 @birahe_nevis و در اخر با بینهایت به بی‌نهایت می‌رسید:) مخلص شما یاعلی مدد 🌿
مجهولات ☫
بالاخره تمام شد . یک کتاب جذاب .. (تا حدودی) که باید اولش کمی تلاش کنید تا پاش بنشینید، اما کم کم جذب خواهید شد . جو کاملا خبرنگارانه با کمی آمیخته درام دارد که به شخصه برایم خیلی جالب بود (عاشق خبرنگاری و کارآگاهی ام) دو فرهنگ غرب و شرق را در قالب فصل هایی که در پی هم می آیند ، به زیبایی نشان میدهد و تحلیل میکند . بدون تعصب زشتی ها و زیبایی های هر کدام را نشان میدهد . اما در متن تمام این داستان ها ، در اصل به شهید ادواردو آنیلی پرداخته می شود . چاپی که بنده مطالعه کردم بسیار قدیمی بود و اشکالاتی داشت . قطعا به شما چاپ جدید را پیشنهاد میکنم ! جمله بندی ها کوتاه و روان بود . داستان هم از زاویه اول شخص و زبان محاوره ، و هم از زاویه سوم شخص و زبان محور روایت شده بود . در کل ایده نویسنده برای بیان داستان ادواردو جالب و جدید بود . خود کتاب زیاد گیرا نبود اما دوست داشتم ! یک جاهایی هم داشت که شدیدا میخکوبت میکرد ..! در کل پیشنهاد میکنم مطالعه کنید :)‌
- ولی یکی از موهبات لباس فرم مدرسه این بود که دیگه واسه اونجا مشکل نمیدونم چی بپوشم نداشتیم 🙂😂🤦‍♀
مجهولات ☫
راستی دیشب حوالی ساعت ۹ و ۱۰ حرم حضرت معصومه انقدرر قشنگ بود🥺 یجوری انگار میشد پرواز فرشته ها رو تو
چادرهایمان خیس خیس شده بود . انگار تازه از ماشین لباس شویی بیرون آورده باشی ! مامان دست حانیه را گرفت . شروع کرد به دویدن ! حانیه جیغی کشید و دنبالش کشیده شد . من هم پا تند کردم . بهشان رسیدم . بالاخره زیر یکی از طاق ها ایستادیم . نفسی گرفتم . خندیدم و گفتم : - چه خبره ؟ مامان دو طرف بارانی اش را گرفت و به هم نزدیک تر کرد . - سرده ! خنده ای کردم . نگاهی به بینی سرخ شده حانیه افتاد . و پایین چادر مشکی باند و لیزش که حسابی گلی شده بود ! چادرش را باز روی سرش کشید . کمی ایستادیم . بابا و پسر ها هم آمدند . کت ها و کلاه های آن ها هم خیس خیس بود ! خوش وبش کرده و نکرده راه افتادیم . از زیر طاق که خارج شدیم ، باز کوبش قطره های درشت باران بر سرمان شروع شد ! سرم را بالا آوردم . نگاهم را به گنبد طلایی دادم . امشب ، زیر این باران ، جور دیگری می درخشید ! شده بود تکه طلایی در آسمان سیاه ..! ماهِ این شبِ ابری و بی ماه شده بود ... ماسکم را پایین دادم . نفسی عمیق کشیدم . بوی باران و سوز سرما ، تمام ریه ام را پر کرد . دستم را روی سینه گذاشتم . - السلام علیک یا فاطمه المعصومه . یا بنت موسی ابن جعفر و رحمته الله و برکاته ... ادامه دارد ...