استادمون برا اینکه منو وادار کنه به نوشتن، در آخرین اقدام خودش بهم موضوع میداد و میگفت امشب هرچند خط شده باید با این موضوع بنویسی خانم جعفری (بچههای دوره نویسندگی بعد از اینکه میفهمن من خودمم چه مقاومتی در برابر این شبانهنویسی داشتم🤣:)
بعد دیگه آخرین موضوعی که داد بهم، "کتاب" بود و بعد از اون من دیگه بصورت خودکار نوشتنو ادامه دادم. هر شب هم درباره همون کتاب مینویسم.
اگر موضوع جدیدی ندن بهم، چیز بامزهای میشه. شاید آخرش یه مجموعه شد با عنوان "صد نوشتار کاملا بیربط درباره کتاب"!
خیلی باحال و حرفهای نیست ولی از امشب هر شب یکیشو براتون میزارم✨
گاهی واقعا تعجب میکنم چطور هنوز زنده مانده است! کتاب... این موجود فوقالعادهی مهجور که همیشه و در هر زمانی ارزشش بسیار کمتر از آنچه باید در میان مردم شمرده میشد. روزگاری که فقط در اختیار شاهان و بزرگان بود. و هماکنون که دیگر در اختیار همه است، دهها رقیب جدی همواره سرراهش داشته! جزوهها و مقالات، اینترنت و مرورگرها، رمانهای آنلاین، و این اخیرا هم هوش مصنوعی. اما کتاب، همیشه بعنوان ایدهآلترین باقی مانده است. هنوز معتبرترین است. هنوز افراد بسیاری کتابها را میخرند و میخوانند و هدیه میدهند. هنوز این کتابخوانها هستند که فرهیخته و مورد تأیید جامعه محسوب میشوند. گاهی حقیقتا دوست دارم بنشینم و عمیق بیاندیشم که دقیقا کدام عامل در "کتاب" باعث شده هیچگاهی از فرهنگها حذف نشود؟
"صد نوشتار کاملا بیربط درباره #کتاب"
مجهولات
•عیدتون مبارك 🌿✨ #مجهولات
امشب به سرم زد اینو اینستا پست کنم
که وقتی دانلودش کردم تازه دیدم وای ننههه
چقدر صدام بچگونه بوده😭😂✨
این دو تا ویدئو شما رو برای ادایی بستن شال و روسری تا ابد نجات میده ✨✨✨✨
تغییر مود من خیلی سریعه:)
یعنی میتونم در همون حینی که باهات دعوا میکنم، پشیمون شم
و غالبا همون وقتی که باهات قهرم دلم برات تنگ شده
امروز میلاد امام جعفر صادق (ع) هست
که روز بسیار ارزشمندی برای منه 💚
چون اسم همسرشون حمیده بوده
مذهبشون هم جعفری
ایهی ایهی ایهی😆
هدایت شده از دفترچهیقبلی؛ هیچیِجدید
خود را شبی در آینه دیدم، دلم گرفت
از فکرِ اینکه قد نکشیدم دلم گرفت
از فکرِ اینکه بال و پری داشتم ولی
بالاتر از خودم نپریدم دلم گرفت
از اینکه با تمامِ پساندازِ عمرِ خود
حتّی ستارهای نخریدم دلم گرفت
کمکم به سطحِ آینهام برف مینشست
دستی بر آن سپید کشیدم دلم گرفت
دنبالِ کودکی که در آن سویِ برف بود
رفتم ولی به او نرسیدم دلم گرفت
نقّاشیام تمام شد و زنگِ خانه خورد
من هیچ خانهای نکشیدم دلم گرفت
شاعر کنارِ جو گذرِ عمر دید و من
خود را شبی در آینه دیدم دلم گرفت!