هدایت شده از ناشناسای مجهولاتم
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/mjholat/29203
احتمالا چون طرفدارش زیاده نگفتن ،خوش به سعادت ،التماس دعا♥️
#پاسخ
بله، بزرگواری، حتما 🫂
چرا دارم اینارو میفرستم؟
چون دارم یه روایت مینویسم که خیلیم داره کند پیش میره😭.
ولی خب این عکسا جهت تکمیل وایبش راهگشاست
#روایت_راه_ناتمام
#قسمت_صفر
بسم الله الرحمن الرحیم
اسمها را که صدا میزدند، رضوانه نگاهم کرد و گفت:«حمیده جعفری تویی؟! من تو رو با سکوت و صدای آرومت از سفر پارسال یادمه!»
لبخندی زدم. اکثر بچهها همین نظر را داشتند. با فکری که به سرم زد، لبخندم پررنگتر شد...
هر کس زبانی دارد. زبانِ من و صدای بلند من، قلمام بود. میتوانستم با نوشتن حرفهایم را به گوش خیلیها برسانم!
همیشه آرزو داشتم سفر راهیان نور را روایت کنم؛ پس حالا هیزم ریختم پای جرقه کوچکی که در کنج مغزم زده بودند و تصمیم گرفتم بنویسم. از خود شهدا خواستم ارادهاش را به من بدهند و آینه روحم را پاک گردانند تا بازتابی شفافتر در قلمم داشته باشم...
بند کولهام را کمی جابجا کردم. همانطور که از بین اتوبوسها میگذشتم، نگاهم به اسم کاروان که جلوی اتوبوس نوشته بود افتاد؛ «راه ناتمام»
این سفر نام روایتش را با خود آورده...
✍🏻: حمیده جعفری
#روایت_راه_ناتمام
#قسمت_اول
نمیدانم هر کسی، با چه داستانی اینجا بود. من که نه اسمم در آمده بود، نه پولش توی کارتم بود، نه اجازهاش را داشتم. ناامید بودم و دلبریده که...
حالا باورم نمیشد ۹ صبح ۲۲ بهمن، جلوی استانداری، منتظر اتوبوس ایستادهام!
بچهها یکی یکی از راه میرسیدند و آنجا دسته دسته میشدند. بعضیها کوله دستشان بود و بعضیها هم چمدان...
یک کیف جا دار دسته بلند پایه ثابت تمام استایلها بود.
از کل کادر این اردو، رضوانه را میدانستم که فرمانده بسیج است و قطعا سر شلوغ. رضوانهای که تصمیم گرفته بود این سفر زائر باشد و نه خادم!
چند لحظه بعد هم مشخص شد فاطمه طبرسی، مسئول رسانه است.
یکی دو ساعت منتظر حرکت اتوبوسها ماندیم. البته کل این یکی دو ساعت، دلم پیش راهپیمایی بود. نه فقط من، خیلیهایمان دوست داشتیم برنامه طوری چیده شود که از راهپیمایی جا نمانیم...
چون امسال یک راهپیمایی ساده هم نبود!
خلاصه با دلی که بین جمعیت بود، حوالی ده و نیم صبح، سوار اتوبوسها شدیم.
حدیث از اولی که اتوبوسها آمدند، یکی را نشان کرده بود! به همه نشان میداد و میگفت:«این اتوبوسه رو میبینی؟ رو شیشهاش بزرگ نوشته خدا؟ کاش اتوبوس ما این باشه!»
دلیل؟ میگفت همین خدا، یک نشانه خوب برای پیدا کردن اتوبوس است!
بالاخره شماره اتوبوسها اعلام شد. اتوبوس «۱». حدیث ناگهان لبخندی زد و گفت:«عالیه. ۱ همون اتوبوس خداست!»
اینطور شد که مسافر اتوبوس خدا شدیم..!
پایین عبارت «خدا» بنری بود که نام کاروان را رویش نوشته بودند؛ «راه ناتمام»
چند ثانیه مکث کردم...
دقیقا کدام راه ناتمام؟ و چرا این نام روی کاروان؟
خواستم از کسی بپرسم، اما دلم گفت صبر کنم. یقین داشتم جواب این معما را دیر یا زود در همین سفر خواهم گرفت.
برای آخرین بار هوای خنک صبح قم را با نفس عمیقی وارد ریههایم کردم. کولهام را تحویل دادم و سمت پلههای اتوبوس رفتم...
اتوبوس شماره ۱ کاروان راه ناتمام بالاخره راه افتاد و من روی صندلی به این فکر کردم که این سه، چهار روز، دقیقا مثل باد میگذرد.
امروز در نقطه شروعی و روزی که نزدیک میدان ۷۲ تن میشوی و برمیگردی، گمان میکنی همهاش یک خواب یکی دو ساعته بوده...
دلم عمیقا میخواست این چند روز از هر دغدغهای رها باشم و این هوا را زندگی کنم. میخواستم این بار تمام جزئیات را به خاطر بسپارم.
اگر دعوت شده بودم، نباید دست خالی برمیگشتم...
✍🏻: حمیده جعفری