#روایت_راه_ناتمام
#قسمت_صفر
بسم الله الرحمن الرحیم
اسمها را که صدا میزدند، رضوانه نگاهم کرد و گفت:«حمیده جعفری تویی؟! من تو رو با سکوت و صدای آرومت از سفر پارسال یادمه!»
لبخندی زدم. اکثر بچهها همین نظر را داشتند. با فکری که به سرم زد، لبخندم پررنگتر شد...
هر کس زبانی دارد. زبانِ من و صدای بلند من، قلمام بود. میتوانستم با نوشتن حرفهایم را به گوش خیلیها برسانم!
همیشه آرزو داشتم سفر راهیان نور را روایت کنم؛ پس حالا هیزم ریختم پای جرقه کوچکی که در کنج مغزم زده بودند و تصمیم گرفتم بنویسم. از خود شهدا خواستم ارادهاش را به من بدهند و آینه روحم را پاک گردانند تا بازتابی شفافتر در قلمم داشته باشم...
بند کولهام را کمی جابجا کردم. همانطور که از بین اتوبوسها میگذشتم، نگاهم به اسم کاروان که جلوی اتوبوس نوشته بود افتاد؛ «راه ناتمام»
این سفر نام روایتش را با خود آورده...
✍🏻: حمیده جعفری
#روایت_راه_ناتمام
#قسمت_اول
نمیدانم هر کسی، با چه داستانی اینجا بود. من که نه اسمم در آمده بود، نه پولش توی کارتم بود، نه اجازهاش را داشتم. ناامید بودم و دلبریده که...
حالا باورم نمیشد ۹ صبح ۲۲ بهمن، جلوی استانداری، منتظر اتوبوس ایستادهام!
بچهها یکی یکی از راه میرسیدند و آنجا دسته دسته میشدند. بعضیها کوله دستشان بود و بعضیها هم چمدان...
یک کیف جا دار دسته بلند پایه ثابت تمام استایلها بود.
از کل کادر این اردو، رضوانه را میدانستم که فرمانده بسیج است و قطعا سر شلوغ. رضوانهای که تصمیم گرفته بود این سفر زائر باشد و نه خادم!
چند لحظه بعد هم مشخص شد فاطمه طبرسی، مسئول رسانه است.
یکی دو ساعت منتظر حرکت اتوبوسها ماندیم. البته کل این یکی دو ساعت، دلم پیش راهپیمایی بود. نه فقط من، خیلیهایمان دوست داشتیم برنامه طوری چیده شود که از راهپیمایی جا نمانیم...
چون امسال یک راهپیمایی ساده هم نبود!
خلاصه با دلی که بین جمعیت بود، حوالی ده و نیم صبح، سوار اتوبوسها شدیم.
حدیث از اولی که اتوبوسها آمدند، یکی را نشان کرده بود! به همه نشان میداد و میگفت:«این اتوبوسه رو میبینی؟ رو شیشهاش بزرگ نوشته خدا؟ کاش اتوبوس ما این باشه!»
دلیل؟ میگفت همین خدا، یک نشانه خوب برای پیدا کردن اتوبوس است!
بالاخره شماره اتوبوسها اعلام شد. اتوبوس «۱». حدیث ناگهان لبخندی زد و گفت:«عالیه. ۱ همون اتوبوس خداست!»
اینطور شد که مسافر اتوبوس خدا شدیم..!
پایین عبارت «خدا» بنری بود که نام کاروان را رویش نوشته بودند؛ «راه ناتمام»
چند ثانیه مکث کردم...
دقیقا کدام راه ناتمام؟ و چرا این نام روی کاروان؟
خواستم از کسی بپرسم، اما دلم گفت صبر کنم. یقین داشتم جواب این معما را دیر یا زود در همین سفر خواهم گرفت.
برای آخرین بار هوای خنک صبح قم را با نفس عمیقی وارد ریههایم کردم. کولهام را تحویل دادم و سمت پلههای اتوبوس رفتم...
اتوبوس شماره ۱ کاروان راه ناتمام بالاخره راه افتاد و من روی صندلی به این فکر کردم که این سه، چهار روز، دقیقا مثل باد میگذرد.
امروز در نقطه شروعی و روزی که نزدیک میدان ۷۲ تن میشوی و برمیگردی، گمان میکنی همهاش یک خواب یکی دو ساعته بوده...
دلم عمیقا میخواست این چند روز از هر دغدغهای رها باشم و این هوا را زندگی کنم. میخواستم این بار تمام جزئیات را به خاطر بسپارم.
اگر دعوت شده بودم، نباید دست خالی برمیگشتم...
✍🏻: حمیده جعفری
#روایت_راه_ناتمام
#قسمت_دوم
با حرکت اتوبوس، وعده صبحانه بین تکتک بچهها پخش شد. نان لواش و شکلات صبحانه کنجدی!
در مسیر رفت راوی نداشتیم، اما رضوانه هر چه را که از سفرهای قبل خاطرش بود، به بقیه گفت.
نماز اول وقت ظهر را در مسجدی داخل شهر سردشت خواندیم. قبل از نماز به همه یک بسته چفیه بسته مشکی و یک جانماز و مهر و تسبیح دادند. برای ناهار، طبق تجربه، منتظر چلوکباب همیشگی بودم!
یکی از سختیهای همیشگی راهیان نور، این است که همه چیز باید تند تند انجام شود. صف دستشویی تمام نشده باید برگردی، ناهارت نصف نشده یکی میگوید: اتوبوس فلان حرکت، و...
شاید هم یکی از شیرینیهایش که شرایط را جنگیتر کرده!
از اتوبوس بدون راویمان بخواهم بیشتر بگویم، به لطف «حدیث» که مسئول سیستم صوت شده بود، چراغش خاموش نماند!
یک لیست پر و پیمان آماده کرده بود از مولودی و موسیقی(مجاز و ارزشی!) و...
بچهها هم حقیقتا کم نگذاشتند و راننده هم بنده خدا پایه تمام سر و صداها (بخوانید شور جوانی) ما بود.
نزدیک غروب، رضوانه ایستاد و شیشه فانتزی کوچکی را در دست گرفت. داخلش پر از کاغذهای لوله شده رنگی بود و دور سرش ربان رنگی را پاپیون بسته بودند. این کاغذهای رنگی هر کدام حامل یک مأموریت مخفی، از سیره شهدا بودند!
قرار شد طی سفر مرحله به مرحله این مأموریتها را مشاهده و اجرا کنیم. مرحله اول در سفر و اگر توفیق شد، بعد از سفر هم پایبند بمانیم.
اولین کاغذی که بیرون کشیده شد، سبز پاستلی بود؛ و مأموریت؟ نماز اول وقت!
نهایتا حوالی ۹ شب، به منزل رسیدیم. منزل؟ بله. حقیقتا این پادگان شهید زینالدین، برای ما قمیها در راهیان حکم منزل را دارد. به شخصه تنها جایی که حس تعلق دارم، همینجاست...
احساس میکنم در منزل برادرم هستم. در شهر خودم. نقطه شروع و پایان سفرهای ما اینجاست...
اصلا هر سال، رزق سفر بعدیام را از همان شهید گمنامی که در این پادگان آرمیده میگیرم...
روایت اول در همین نقطه رقم خورد. مراسم افتتاحیه. روایتی که از تاریخ میگفت. تاریخی که دانستنش، لازمه اصلی «دشمن شناسی» است. دشمن شناسی هم رکن اصلی بصیرت یک ملت است.
از جنگ جهانی اول و آخرین پادشاه قاجار گفتند تا دستنشاندگی رضا خان. از قحطی بزرگ تاریخ ایران تا قانون کشف حجاب و کاپیتولاسیون و نهایتا کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد که آغاز رسمی دشمنی آشکارای ما با آمریکا شد!
تاریخ ایران همیشه پر از درد است و شکوه. مثل همین نقطه که اکنون در آن قرار داریم.
این روایت یک عبارت کلیدی داشت؛ جوانان!
تاریخ رسید یه انقلابی که جوانان آزاده رقم زده بودند و با خونشان پای آن ماندند، و حالا عَلَماش، دست ما بود.
با خودم فکر کردم در آینده که دیگران تاریخ خواهند خواند، نسل ما جوانان را با چه عنوانی خواهند شناخت؟
نسلی خموده و شکستخورده که صرفا دنبال بقاست، یا نیروی جوان آزاده که محور حرکت کشور است؟
قرار بود در این سفر یاد بگیریم آن نسل جوان، همین شهید زینالدینها، شهید باقریها، شهید هاشمیها، و... چه کرده بودند؟
تا دریابیم باید چه کنیم...
بعد از شام، ساعات آخر شب تا قبل از خاموشی را به محل قرار همیشگیام در این پادگان رفتم. قرار، به آن معنای آسایش. مقبره شهید گمنام. خیلی از دوستان جاماندهام گفته بودند اینجا به یادشان باشم.
چراغ قرمز و زرد کمنوری روشن بود. عدهای سرشان را روی سنگ مزار سفید گذاشته بودند. عدهای هم همانجا دورش نشسته بودند و اشک میریختند. بعضیها هم مثل من، گوشه کنار اتاقک را پر کرده بودیم. هر کس دنیای خودش را داشت. همه دوست داشتیم سیممان زودتر وصل شود. چون هر چه سیمات زودتر وصل شود، اولین اشکت زودتر جاری شود، زودتر احساس کنی دستت در دست شهداست، بیشتر از این سفر بهره میبری. چون این اتفاق دیر یا زود میافتد... اینجا نشد، فکه. فکه نشد طلاییه. آخر آخرش شلمچه و بله برون حاج حسین یکتا.
ولی چه بهتر که از همین نقطه شروع با حال خوب قدم برداری!
مفاتیح را باز کردم و زیارت عاشورا را آوردم. اولین چله زیارت عاشورایی که موفق شدم به آن کاملا پایبند بمانم و حاجتم را هم گرفتم، پارسال از همین اتاقک شروع شده بود. پس دوباره نیت کردم.
- السلام علیک یا اباعبدالله...
✍🏻: حمیده جعفری