#روایت_راه_ناتمام
#قسمت_دوم
با حرکت اتوبوس، وعده صبحانه بین تکتک بچهها پخش شد. نان لواش و شکلات صبحانه کنجدی!
در مسیر رفت راوی نداشتیم، اما رضوانه هر چه را که از سفرهای قبل خاطرش بود، به بقیه گفت.
نماز اول وقت ظهر را در مسجدی داخل شهر سردشت خواندیم. قبل از نماز به همه یک بسته چفیه بسته مشکی و یک جانماز و مهر و تسبیح دادند. برای ناهار، طبق تجربه، منتظر چلوکباب همیشگی بودم!
یکی از سختیهای همیشگی راهیان نور، این است که همه چیز باید تند تند انجام شود. صف دستشویی تمام نشده باید برگردی، ناهارت نصف نشده یکی میگوید: اتوبوس فلان حرکت، و...
شاید هم یکی از شیرینیهایش که شرایط را جنگیتر کرده!
از اتوبوس بدون راویمان بخواهم بیشتر بگویم، به لطف «حدیث» که مسئول سیستم صوت شده بود، چراغش خاموش نماند!
یک لیست پر و پیمان آماده کرده بود از مولودی و موسیقی(مجاز و ارزشی!) و...
بچهها هم حقیقتا کم نگذاشتند و راننده هم بنده خدا پایه تمام سر و صداها (بخوانید شور جوانی) ما بود.
نزدیک غروب، رضوانه ایستاد و شیشه فانتزی کوچکی را در دست گرفت. داخلش پر از کاغذهای لوله شده رنگی بود و دور سرش ربان رنگی را پاپیون بسته بودند. این کاغذهای رنگی هر کدام حامل یک مأموریت مخفی، از سیره شهدا بودند!
قرار شد طی سفر مرحله به مرحله این مأموریتها را مشاهده و اجرا کنیم. مرحله اول در سفر و اگر توفیق شد، بعد از سفر هم پایبند بمانیم.
اولین کاغذی که بیرون کشیده شد، سبز پاستلی بود؛ و مأموریت؟ نماز اول وقت!
نهایتا حوالی ۹ شب، به منزل رسیدیم. منزل؟ بله. حقیقتا این پادگان شهید زینالدین، برای ما قمیها در راهیان حکم منزل را دارد. به شخصه تنها جایی که حس تعلق دارم، همینجاست...
احساس میکنم در منزل برادرم هستم. در شهر خودم. نقطه شروع و پایان سفرهای ما اینجاست...
اصلا هر سال، رزق سفر بعدیام را از همان شهید گمنامی که در این پادگان آرمیده میگیرم...
روایت اول در همین نقطه رقم خورد. مراسم افتتاحیه. روایتی که از تاریخ میگفت. تاریخی که دانستنش، لازمه اصلی «دشمن شناسی» است. دشمن شناسی هم رکن اصلی بصیرت یک ملت است.
از جنگ جهانی اول و آخرین پادشاه قاجار گفتند تا دستنشاندگی رضا خان. از قحطی بزرگ تاریخ ایران تا قانون کشف حجاب و کاپیتولاسیون و نهایتا کودتای آمریکایی ۲۸ مرداد که آغاز رسمی دشمنی آشکارای ما با آمریکا شد!
تاریخ ایران همیشه پر از درد است و شکوه. مثل همین نقطه که اکنون در آن قرار داریم.
این روایت یک عبارت کلیدی داشت؛ جوانان!
تاریخ رسید یه انقلابی که جوانان آزاده رقم زده بودند و با خونشان پای آن ماندند، و حالا عَلَماش، دست ما بود.
با خودم فکر کردم در آینده که دیگران تاریخ خواهند خواند، نسل ما جوانان را با چه عنوانی خواهند شناخت؟
نسلی خموده و شکستخورده که صرفا دنبال بقاست، یا نیروی جوان آزاده که محور حرکت کشور است؟
قرار بود در این سفر یاد بگیریم آن نسل جوان، همین شهید زینالدینها، شهید باقریها، شهید هاشمیها، و... چه کرده بودند؟
تا دریابیم باید چه کنیم...
بعد از شام، ساعات آخر شب تا قبل از خاموشی را به محل قرار همیشگیام در این پادگان رفتم. قرار، به آن معنای آسایش. مقبره شهید گمنام. خیلی از دوستان جاماندهام گفته بودند اینجا به یادشان باشم.
چراغ قرمز و زرد کمنوری روشن بود. عدهای سرشان را روی سنگ مزار سفید گذاشته بودند. عدهای هم همانجا دورش نشسته بودند و اشک میریختند. بعضیها هم مثل من، گوشه کنار اتاقک را پر کرده بودیم. هر کس دنیای خودش را داشت. همه دوست داشتیم سیممان زودتر وصل شود. چون هر چه سیمات زودتر وصل شود، اولین اشکت زودتر جاری شود، زودتر احساس کنی دستت در دست شهداست، بیشتر از این سفر بهره میبری. چون این اتفاق دیر یا زود میافتد... اینجا نشد، فکه. فکه نشد طلاییه. آخر آخرش شلمچه و بله برون حاج حسین یکتا.
ولی چه بهتر که از همین نقطه شروع با حال خوب قدم برداری!
مفاتیح را باز کردم و زیارت عاشورا را آوردم. اولین چله زیارت عاشورایی که موفق شدم به آن کاملا پایبند بمانم و حاجتم را هم گرفتم، پارسال از همین اتاقک شروع شده بود. پس دوباره نیت کردم.
- السلام علیک یا اباعبدالله...
✍🏻: حمیده جعفری
#روایت_راه_ناتمام
#قسمت_سوم
به نظرم نزدیکترین مکانی که به توصیف حال و هوای دشتهای بهشت در این دنیا دیدهام، همین بینالطوعین پادگان شهید زینالدین است.
ترکیبی از هوای پاک و خنک...
آسمان آبی با تکههای پنبهای ابر...
زمین مرطوب و سبز...
اصوات دعا که در محوطه پخش است...
حتی درک حضور ملائکه در آن ساعات، در این مکان راحتتر است.
دوست داشتم در این دشت آنقدر راه بروم که گم شوم. دوست داشتم بتوانم هر صبح از این زاویه بیدار شوم. میتوانستم چشمانم را ببندم و تصور کنم پا به پای رزمندگانی قدم میزنم که امروز، موعد اعزامشان به خط مقدم است!
همان اشتیاق، یا شاید حتی اضطراب. همان ایمان و توسل...
برای بار آخر با شهید گمنام خداحافظی کردم. کوله را روی چادرم تنظیم کردم و از کنار فانوسها، به راه افتادم. خادمان جلوی در بالای سرمان قرآن گرفتند.
برای چند ثانیه تصور کردم قرار است به جنگ بروم. قرار است پادگان را ترک کنم در حالی که نمیدانم دیگر به آن باز خواهم گشت یا نه؟ دیگر وعده درست و حسابی آب و غذا خواهم خورد یا نه؟ اگر برگشتم، قرار است جای کدام دوستانم دیگر تا ابد خالی باشد؟
بیرون پادگان، چشم گرداندم تا علم «دختران مهدی(عج)» را پیدا کنم. کمی بعد از اتوبوسها، در میانه جاده خاکی که دو طرفش تا چشم کار میکرد، سبزه روییده بود، همه ایستاده بودند و پرچم رنگارنگ کاروان در باد صبحگاهی میرقصید.
آنجا بالاخره برای اولین بار، راویان کاروان را دیدم. از بین همه فقط «عمو بهمنی» را میشناختم. راوی جانباز خوشرویی که پارسال هم همراهمان بود. در اولین اعزامش به جبهه ۱۵ سال بیشتر نداشته. در این جنگ هم جانبازی را دیده بود، هم اسارت، و هم تا پای شهادت رفته بود...
اما خداوند حفظش کرد برای ما؛ تا راوی شود!
صحبتهای اولیه شامل قوانین و آداب سفر، خصوصا برای سفر اولیها! در همان قرار اول صبحگاهی گفته شد. سپس به همراه عمو بهمنی، سمت اتوبوس راه افتادیم.
تا چشم کار میکرد، همین جاده خاکی بود که انگار مانند خطی بر صفحه سبز بزرگی رسمش کرده بودند.
عمو بهمنی از داستانهای ناگفته پادگان شهید زینالدین برایمان صحبت کرد. از عشق بازیهای توی حسینیهای که دیگر نیست...
از جای پای رزمندهها روی همین خاکها...
از حال و هوای صبحهای اعزام...
و از فرمانده جوان پادگان؛ شهید مهدی زینالدین!
براس بار صدم از خودم پرسیدم آخر چطور یک جوان ۲۱ ساله، فرمانده یک گردان میشود؟
گردان یعنی تمام نیروهای قم و اراک و چند استان مجاور دیگر...!
نگاهی به خودم کردم. کمتر از چند ماه تا پایان ۲۰ سالگیام وقت داشتم...
اما من کجا بودم و مهدی زینالدین کجا؟
✍🏻: ح. جعفری