مجهولات
نمیدونم فقط منم به انلاین نبودن حمیده عادت ندارم یا شمام مثل منید؟ 🩵
این خیلی "قند در دل آب کنه" که نبودنت برا یکی مشهود باشه:)))💕
امشب مجدد رفتیم اینجا و راوی حضور داشت
قصد دارم هر چیزی تو ذهنم مونده رو با وجود تمام قصورش براتون تعریف کنم:)
#روایت_مقتل_پردیسان
[ ]
این زاویه پشت کوچه محل اصابت محسوب میشه. ۲ تا خونه بطور کامل پودر شدن و دو خونه کناری و روبروییشون هم تخریب جدی و شهید داشتن!
همونطور که میبینید، منطقه کاملا و تماما مسکونی هست... یک کوچه پر از خونه افراد عادی و مدرسه و...
یکی از خونهها (گویا هدف اصلی حمله) منزل شهید مهدی بوده. همسرشون هم خانم پیروزه، استاد جامعهالزهرا بودن.
یکی از طبقات پدر و مادر شهید مهدی بودن، که حاجآقا مهدی، پدرشون، معروف به پدر کل محله بوده! فعال و مشکلگشای خلق...
یکی دیگه از طبقات یک مستاجر آقای مهدی بوده که از پناهندگان سوریهای بودن!
اونها هم با کوچولوهاشون پر پر میشن...
خونه کناری منزل حاجآقایی بوده که رئیس بانک بودن و با حاج خانمشون و ۲ تا بچه تو خونهای که خودشون ساخته بودن زندگی میکردن. بعد انفجار پیکر پدر و مادر به بیرون خونه پرت میشه و با جراحات شدید زنده میمونن، اما دو فرزندشون شهید میشن :)
از ساختمون روبرو که تخریب شده، حاج خانم پیری بوده که فقط چون تو اتاق انتهای خونه خوابیده بوده زنده مونده!
پیکر یکی از شهدا تو زیرزمین همین ساختمون پیدا میشه (از ساختمون شهید مهدی، اونجا پرتاب شده بوده...)
راوی گفت برا شناسایی لباسهای شهدا، اونا رو نشون خانوادهشون میدادیم. ولی لباسها و وسایل یه نفر بدون نیاز به این کار شناسایی میشدن، محمدمهدی، کوچولو ۱ ساله خانواده سوری:) که دونه دونه لباسای سایز ۱ و کالسکه و سیسمونیش پیدا میشده و دل نیروها رو آتیش میزده:)
#روایت_مقتل_پردیسان
[ محدوده کشف پیکر ۳ شهید! ]
این دیوار چند متر عقبتر از خونه است
شدت انفجار طوری بوده که پیکر ۳ تن از شهدا اينجا پیدا میشه:)
یکیشون یه پسر کوچولو بوده، وقتی میرن بالای سرش هنوز سینهاش بالا و پایین میشده و نبض داشته...
ولی عملیات احیا جواب نمیده و آسمونی میشه...
#روایت_مقتل_پردیسان
[ دیواری پر از یادگاری ]
و این، مدرسه پشت ساختمون محل اصابته:)
یه دبستان دخترونه که اتفاقا دختر کوچولوی ۷ ساله شهید مهدی، دانشآموز کلاس اول همینجا بوده.
مدرسهای که خیلی از دخترای پردیسان باهاش خاطره دارن... دبستان انقلاب اسلامی!
تمام مدرسه دودهگیری، مرمت، و پنجرههاش بازسازی شده. و اما نقاشی جدید روی دیواری که کلا با دوده سیاه شده بوده...
این نقاشی پر از پیامه...
تمام قطرات خونی که جای جای نقاشی میبینید، جای جراحات جدی ناشی از انفجار روی دیوار هستن.
و اما تمثال یه خانم رو تو نقاشی پیدا میکنید؟
اونجا، جاییه که پیکر شهیده پیروزه در اثر موج انفجار پرتاب و پیدا شده:)...
#روایت_مقتل_پردیسان
مجهولات
[ دیواری پر از یادگاری ] و این، مدرسه پشت ساختمون محل اصابته:) یه دبستان دخترونه که اتفاقا دختر کوچ
[ رد ترکش ]
روبروی تکتک این نشونهها که ایستادم و با سر انگشت خودم لمسشون کردم، لبریز غصه و خشم و حیرت شدن از اینکه آثار جنایت جنگ رو، حالا نه در فیلمها، واقعی واقعی، روی دیوار شهر و محله خودم میبینم!
#روایت_مقتل_پردیسان
[ عروسک جدید ]
و این عروسک:)
از همون عروسکای خرگوشی که گوشاش کیف هویجی و زیپش بسته میشه. از همون عروسکایی که شاید آبجی کوچولوهای خیلیامون اخیرا دلشون خواسته و خریدن.
وقتی دیدمش، یاد تابستون پارسال و خواهر خودم افتادم که پول تو جیبیاشو جمع کرده بود تا یه دونه از اینا بخره.
شهیده مبینا مهدی ۷ ساله هم همون هفته پیش قبل از واقعه، این عروسک رو تازه خریده بوده... خیلی دوستش داشته و همه جا با خودش میبرده.
مثلا؟ صبح یک هفته قبل از واقعه، خیاطی.
با مامانش رفته بودن. یه چادر کوچولوی قشنگم رو سرش بوده و عروسک جدیدش بغلش. و با ذوق بسته شدن گوشاشو به همه نشون میده و...
اونروز مامان به خیاط میگه برای بچه کوچیکا، چند تا از یه شلوار بدوزه. چون زیاد ورجه وورجه میکنن و شلواراشون زود زود زانو میندازه. ولی... :)💔
#روایت_مقتل_پردیسان
[ بأی ذنب قتلت؟! ]
این حادثه مجموعا ۱۹ شهید داشته
که اکثرا زن و کودک و کاملا بیگناه بودن...
اینم عکس چندتا از شهدا
که روی دیوار یکی از خونههای روبروی محل اصابت بود:)
#روایت_مقتل_پردیسان
[ این سند جنایت آمریکاست ]
و نهایتا، همین ساختمون پشت راوی که تو این عکس میبینید، پیکر یکی از شهدا هم به طبقه اول همین ساختمون پرتاب و پیدا شده!
راوی خودش از ساکنان یکی از خونههای همین کوچه است. با این شهدا زندگی کرده و عمر گذرونده بود...
حالاام خونهاش رو در حدی که قابل سکونت باشه، مرمت کرده و برخلاف کل کوچه که تخلیه است، همین جا مونده بود.
میگفت شهرداری برای مردمی که آواره شدن جا تدارک دیده بود، ولی مردم محل خودشون هم پای کار اومدن و کل مردم رو تو خونههاشون اسکان دادن و اصلا کار به اونجا نکشید که کسی هتل بره.
گفتن فقط از خود من ۷۰ نفر دعوت کردن که بیام منزلشون! ولی من اینجا موندم چون هنوز کلی کار هست و در برابر این شهدا احساس دِین میکنم...
هر روز کلی آدم میان اینجا و رو همین خرابهها میشینن و روضه مقتل میخونن...
از طلبه و چادری تا خانم بیحجاب میان اینجا اشکشون جاری میشه...
میگفت کاملا انگار هنوز حضور شهدا اینجا حس میشه.
از نماز صبح تا ۲ و ۳ شب میان افرادی که اینجا غمزده پرسه میزنن و پای روایت میشینن.
و هر کس چند دقیقه اینجا میموند، نمکگیز میشد و همه متفقالقول بودن حیفِ این مکان و احساسه که دوباره، تبدیل به بافت عادی شهر بشه...
این خاک دیگه پر از قصه و ناگفتهاست...
روی این خاک رد خونیه که پر از حماسه است...
کاش اینجا "حسینیه" بشه.
چون حالا حالاها این شهدا با دل خیلی از زائراشون کار دارن:)...
#روایت_مقتل_پردیسان
تو زمانی کمی که اونجا بودیم راوی نتونست تموم حرفا رو بزنه
و ذهن قاصر من نتونست تموم حرفاشو به خاطر بسپاره و تعریف کنه
و قلم ناقصم نتونست ماجرا رو اونطوری که حقشه بیان کنه
با همه این قصورها، دلم نیومد این صحبتا گوشه ذهن خودم بمونه و فراموش بشه پس با چشمی که به زور باز بود، فورا دربارش نوشتم...
اگر خوندید، ممنون از وقتی که اختصاص دادید💚