eitaa logo
مجهولات
318 دنبال‌کننده
2.8هزار عکس
819 ویدیو
22 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://eitaa.com/mjholat/29486 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
الحمدالله!
هدایت شده از خانقاهِ۫ غزلچه 𓏲࣪ ۫🕌🌱 ۫ 𓍼ִֶָ 𓅪
'
مجهولات
دو تا از تمرینای نویسندگی خیلی قدیمی‌م (مال تابستون ۴۰۲) رو پیدا کردم و خیلی بامزه بودن😭😂✨ می‌خواستم
بریم سراغ اینا خودم که خیلی دوستشون دارم یادمه برای این‌که تو یه متن کوتاه با حداقل تعداد کارکتر، یه قلاب و اوج و پایان قوی بذارم چقدر به مغزم فشار می‌آوردم و کلی ایده می‌نوشتم و خط می‌زدم این دو تا هم نمونه‌هایی بود که نوشتم و چون خوب نبود از ارسالش صرف‌نظر کردم =)
احمد هنوز از شر درد خلاص نشده بود که با شنیدن پیشنهاد مامان، اشک‌ها و داد و فریادش باز اوج گرفت! پاهایش را به زمین کوبید و با همان صدای کودکانه‌اش داد زد: - مــــن دامــــن پــــا نمــــی‌کــنــم!! مامان چشم غره‌ای رفت. دامن را که با دو دست بالا گرفته بود، کلافه روی ساعدش انداخت و داد زد: - احــــمــــد! میگم لازمه! دو روز بگذره تمومه... احمد نگاهی به معصومه که یک گوشه ایستاده بود و ریز ریز به او می‌خندید، انداخت. ناگهان با دست نشانش داد و گفت: - اصلا هر وقت معصومه بیژامه آبی راه راه منو پا کرد، منم دامن قرمز گل گلی‌شو می‌پوشم! معصومه با چشمان گرد شده آمد چیزی بگوید که مامان فورا سرش را تکان داد و گفت: - می‌پوشه! می‌پوشه! معصومه‌ام می‌پوشه! قبل از آن‌که معصومه بتواند چیزی بگوید، مامان بیژامه را از کشوی دراور بیرون کشید و روبه‌رویش گرفت. معصومه دست به سینه زد و رویش را برگرداند. احمد اما دماغش را بالا کشید و اشکش را پاک کرد. با ذوق و شیطنت به صحنه روبه‌رو چشم دوخت! مامان در گوش معصومه چیزی گفت. هر چه مامان می‌گفت، معصومه فقط سرش را به مخالفت تکان می‌داد. اما با جمله آخرش، بیژامه را با بغض را از مامان گرفت و در حالی‌که پاهایش را با حرص به زمین می‌کوبید، تا اتاق رفت. وقتی پا کرد و برگشت، دید احمد هم با دامن گل‌گلی وسط پذیرایی ایستاده! احمد با دیدن او دستش را روی شکمش گذاشت و قاه قاه خندید. معصومه اما با حالت قهر به حیاط رفت. تا پایش را بیرون گذاشت، صدای کوبیدن در را شنید. یک‌نفز داد زد: - مژدگونی بده همسایه! مژدگونی! بدری خانم بود. هنوز معصومه در را کامل باز نکرده بود که پرید توی خانه. دستش با چند کیلو النگوی طلایی که از مچ تا آرنجش می‌رسید، از زیر چادر بیرون آمد و داد زد: - آسیه خانم تو کاروان جدید اسرا داداش احمدت هم بوده! بدو خودتو برسون! بعد از شنیدن این خبر دیگر مامان سر از پا نمی‌شناخت. هر سه نفر تا خود محل اتوبوس دویدند. مامان و عزیز وقتی دایی احمد را دیدند، کلی بوس و بغلش کردند... پس دایی احمدی که همیشه درباره‌اش می‌گفتند، این بود! مامان با ذوق بچه‌ها را به دایی نشان داد و گفت: - احمدآقا، اینا دوقلوهای من‌ان! احمد و معصومه! که وقتی رفتی هنوز حامله بودم... دایی با لبخندی قشنگ آن دو را نگاه کرد. بعد به بیژامه راه راه معصومه و دامن گل‌گلی احمد اشاره‌ای کرد و با خنده پرسید: - حالا کدوم احمده و کدوم معصومه؟! بچه‌ها با وحشت به پاهایشان، سپس دایی و جمعیت زیادی که همه‌جا پراکنده بود نگاه کردند. با بلند شدن صدای خنده‌های دایی و عزیز و مامان، هر دو در حالی که به هم بد و بیراه می‌گفتند تا خود خانه یک نفس دویدند! ✍🏻: ح. جعفری
- سلام عمه کبری جان! من اصلا نمی‌خوام با فریبرز شما ازدواج کنم. لطفا دیگر به هیچ‌کداممان اصرار نکنید. ببخشید که نامه نوشتم چون رویم نمی‌شد به خودتان بگویم. به نظرم شاید فریبرز دوست داشته باشد با یکی از همان دختر تهرانی‌های دانشگاهشان ازدواج کند. نظرش را بپرسید. قربان شما، حنانه. فریبرز به محض نوشتن خط آخر، نامه را از زیر دستم کشید. با چشمانی که گواهی می‌دادند توی دلش عروسی است، نامه تا کرده را ماچی هم کرد و توی جیبش گذاشت. - حالا اینو نشون مامانم میدم و میگم امشب حنانه تو اتاق اصلا حرف نزد، فقط گفت اینو بدم به شما! این‌جور نه دردسری برای من میشه، نه تو! هم مجبور نیستیم با هم ازدواج کنیم، هم سر صحبتش باز و مامانم ترغیب میشه زیبا خانمِ کنعانی رو برام بگیره! دلم می‌خواست تف بیاندازم توی صورتش. جای همان ریش‌هایش که چند وقتیست سه تیغ می‌زد. یک تف هم کف دستش، که بمالد به صورت زیبا خانمِ کنعانی! ولی فقط در دلم لعنتش کردم و از اتاق بیرون زدم. به خودم قول دادم همین شب که رفتند، تا سحر نشده حتما همه چیز را آتش بزنم. قوطی خالی ادکلن خارجکی‌اش، عکسش که وقتی در کنکور برتر شد از روزنامه بریدم، عکس‌های مشترک کودکی‌مان... حتی تارهای مشکی مویش که وقتی ریزش شدید داشت و همه‌جای خانه بود، ریز ریز برای خودم جمع می‌کردم! وَ خصوصا کتاب بزرگ و گرانی که پارسال از تهران برایم آورد و آقاجانم اجازه نداد فعلا بخوانم. هرچند الان، تقریبا چهار سال می‌شود که هنوز آن شب سحر نشده... ✍🏻: ح. جعفری
- سلام هر دو داستانت خیلی قشنگ بود ولی اولیه یه جور خاصی به دلم چسبید خیلی شیرین بود ولی جمله اخر داستان دومت رو متوجه نشدم + سلام ممنون از لطفت، آره🥲 در واقع دختره، گفت تا قبل از این‌که همین امشب سحر بشه، همه یادگاری‌های پسره رو می‌سوزونه و برای خودش تمومش می‌کنه ولی الان چهار سال از اون قضیه گذشته و هنوز این کارو نکرده و دلبسته پسره است و این‌جا جمله "هرچند الان، تقریبا چهار سال می‌شود که هنوز آن شب سحر نشده..." دو تا معنا داره یه معنا این‌که هنوز اون صبح سحر نشده چون قول داده بود تا قبل سحر شدنش اون کارو بکنه، ولی نکرده یه معناام تشبیه غم و اندوهی که توش مونده از اون موقع به شام بی سحر..و
فقط نوشته‌های حمیده رو نخونید. واسه منم بخونید. آبی_
مجهولات
فقط نوشته‌های حمیده رو نخونید. واسه منم بخونید. آبی_
داستانک: پشت صحنه⏳ به قلم فقط یکم... فقط یکم دیگه... خدایا کمکم کن... قطره عرقی از کنار شقیقه‌ام سر خورد و پایین افتاد. نفس حبس شده در سینه‌ام را محکم و کلافه فوت کردم و کمی دیگر دستم را کشیدم. داشتم خفه میشدم. راه گلویم انگار بند آمده بود. چشمان نمناک و ملتمسم را به پارچ دوغ یا بهتر است بگویم پارچ حیات؛ دوختم. کسی قاشقش را توی بشقاب انداخت. خاله محبوبه بود. لیوانی از کنار دستش برداشت و همانطور که از مایع سفید رنگ حاوی سبزی خشک و گل سرخ پرش می‌کرد گفت: - شهید نشی صلوات! لیوان را از دستش قاپیدم و زیر لب "خدا خیرت بدهد"ـی گفتم. سپس طی یک حرکت ناگهانی همه را یک نفس بالا رفتم. دروغ چرا؟ آنقدری که از دوغ ترش تگری انتظار داشتم به جانم نچسبید. نچسبیدنش پیشکش! حالا دوغ و چلو کباب بودند که باهم مزدوج شده و در معده‌ام عروسی به پا کرده بودند. بامیه و خرما و شله زرد هم داشتند به عنوان مجلس گرم کن آن وسط بندری می‌رفتند. هنوز گرسنه بودم. دلم برای معده و کبدم سوخت. می‌خواستم همان وسط آشپزخانه دراز شوم تا معده بیچاره‌ام به خودش بیاید و برگ‌های ریخته‌اش را جمع کند. نفس عمیقی کشیدم و به بالا نگاه کرد. عزیز سراسیمه در چهارچوب در ظاهر شد. - یه بچه‌گونه واسه دختر مهتاب بده. عملاً منی که کنار دیگ نشسته بودم مخاطبش حساب می‌شدم. چینی به بینی‌ام انداختم و با ترشرویی گفتم: - وای مامانجون ول کنا! آخه بچه هشت ماهه‌ام غذا می‌خواد دیگه؟! و قاشق را با حرص داخل دهانم گذاشتم. حالم از این مسخره بازی های تعارفی بهم می‌خورد! مگر غیر از این بود که آخر سر مادرش یک ظرف یکبار مصرف میگرفت و خودش برای سحری آن را می‌خورد؟ کاری به اینکه او خودش غذا را بخورد ندارم. بخیل نیستم که زورم بیاید از یک لقمه که به دهان کسی برسد. ولی هرچه می‌کشیدم سر همین تعارف‌ها بود که تا می‌آمدیم لقمه‌ای نان دهانمان بگذاریم، عینهو عجل معلق سرمان خراب می‌شد. - دو ظرف دیگه خورشت بریز کم میاد. بیا! تهش هم ده تا ظرف که ته همه‌شان خورشت مانده بر می‌گردد آشپزخانه. - چندتا سبد سبزی دیگه هم بیار. خب طرف که گوسفند نیست همه‌اش بخواهد سبزی بخورد! - ته دیگو از بالا شروع کن. من حرص می‌خورم؟! نه بابا حرص کجا بود؟! بفرما ته دیگ سوخته.. خرچ خرچ. ملیکا سقلمه‌ای به پهلویم زد: - هوی بخور دیگه زود میخوایم جمع کنیم. رویم را برگرداندم سمتش که چشم‌هایم از تعجب چهارتا شد. دوتا دیس، سه تا پارچ، یک برج بشقاب و سیل خروشانی از قاشق و چنگال سر سفره بود. خواستم چیزی بگویم که با دیدن بتول خانم با چند دست لیوان و چند بشقاب روی هم چیده شده جوابم را گرفتم. اول نگاهی به ما انداخت، سپس به سرویس آشپزخانه و بعد هم به لیوان و بشقاب‌هایی که دستش بود. - اخه شما نشستید نمیشه اینا رو بذارم ظرفشویی. سپس گذاشتشان کنار سفره و رفت. حقیقتا کشته مرده این وجدان و مسئولیت پذیریشان بودم. بعدی مهتاب بود. دیس داخل دستش را کنار سفره گذاشت و گفت: - وای الهی چرا شما اینجا نشستید؟ واقعا سفره‌ای که تا درگاه در پهن شده بود را ندیده بود یا بازهم تعارف؟! خاله محبوبه گفت: - خب کجا می‌نشستیم؟ مهتاب همانطور که می‌رفت گفت: - عزیــــزم! روی سر من! یکجورایی از مهتاب خوشم می‌آمد. حتی بچه که بودم دوستش هم داشتم. زن باحال و گشاده‌رویی بود. فکر کنم اگر می‌رفتم روی سرش می‌نشستم ناراحت نمی‌شد. والا کی دلش میخواست توی آشپزخانه دم کرده و خفقان آور و کم نور شام بخورد؟! بالاخره سوراخی پیدا کردم و بشقابم را داخلش گذاشتم. خاله محبوبه دیگی را کشید وسط آشپزخانه و دو اسکاچ نابود و چندش انداخت داخلش: - خب این سهم حنانه و ملیکا. ملیکا یک جفت دستکش ظرفشویی آورد و گفت: - اینو بگیر هی نخوای اخ و پیف کنی که وای حالم بهم خورد. دستکش را دستم کردم و با خیال راحت اسکاچ را برداشتم. مهتاب و اکرم خانم و زن آقا جعفر پای سینک بودند. مامان و زندایی و خاله محبوبه هم مدام در رفت و آمد بودند. - اول لیوانا رو بشور که اسکاچ چرب نشه. بعد بشقابا. - میدونم آشپزخونه واسه همه جا نداره. ولی از اونایی که بعدش نمیان یه ظرفی بشورن و عین خان میشنن منتظر چای و میوه عقم میاد! ملیکا پقی خندید و دست کفی‌اش را به شالم مالید. چندشم شد و خودم را کشیدم عقب. قلنج کمر خاکشیر شده ام شکست. حالا برای مهمانی آنها چی می‌پوشیدم؟! پایان. 8 فروردین 1402
مجهولات
فقط نوشته‌های حمیده رو نخونید. واسه منم بخونید. آبی_
خانوم خرمالو ابروهایش را داد بالا و به آقا انار گفت: من عمرا از مرد هایی که مو رنگ می‌کنن، خوشم نمی‌آد! آقا انار دستپاچه و با تته پته گفت: ن..نه! ما کلا خانوادگی موهامون بوره. خیالتون راحت. نچراله نچراله. اگرهم که با رنگش مشکل دارید که دیگه... لبخندی روی لب خانم خرمالو شکل گرفت، هرچند آقا انار از زیر ماسک نمی‌دیدش. سرش را پایین انداخت و کمی فکر کرد. انار تا اینجا تمام ایده‌آل های اورا داشت. ناگهان باد سرد پاییزی وزید، از پوشش نازک خانم خرمالو گذشت و لرزه بر اندام ظریفش انداخت. آقا انار که دید خانم خرمالو از سرما به خود می‌لرز، کت چرمش را در‌آورد و قبل از اینکه خانم خرمالو بخواهد لب به تعارف باز کند، آن را روی شانه‌هایش انداخت. لپ های خانم خرمالو به رنگ کت درآمد و فقط زیرلب تشکر کرد. آقا‌ی‌انار همانطور که به خانم خرمالو زل زده بود، پیش خودش فکر می‌کرد کتش چقدر به تن همسر آینده‌اش می‌آید. حالا این همه اعتماد به سقف را از کجا می‌آورد و خرمالو را از همین حالا همسر اینده‌اش می‌دانست،الله‌اعلم! خرمالو احساس می‌کرد دارد زیر نگاه های سنگین انار له می‌شود. به سختی سرش را بالا اورد که یکهو نگاهش روی هیکل تکه‌تکه و عضلانی انار قفل شد. نفسش بند آمد و سریع نگاهش را دزدید و چندین برابر سرخ شد. انار مستانه خندید و در دل آرزو کرد کاش می‌توانست موهای سبزرنگ خرمالو را نوازش کند. یکهو به خودش آمد و در‌دل به خود نهیب زد و خودش را به خاطر بی‌حیایی اش سرزنش کرد. نگاهش را به روبه‌رو دوخت و با صدای بمش گفت: موهاتون رو بکنید داخل. خرمالو که تازه فهمیده بود موهایش بیرون امده، بی اختیار هینی کشید و سریع روسری اش را کشید جلو. انار ذوق‌زده از نجابت خرمالو لبخندی زد و رویش را به سمت او چرخاند. سرش را کمی کج کرد و شمرده شمرده پرسید: خرمالو خانوم؟ و "واو" خانوم را کمی بیشتر کشید. خرمالو نیم نگاه خجولی به انارش، که معلوم نبود از کی "شین" مالکیت گرفته، انداخت و بله را در دهانش مزه‌ مزه کرد.
https://abzarek.ir/service-p/msg/3493544 https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_61tt2ei&btn=آبی و اینکه خیلی خوشحال میشم اگه خوندید نظراتتونو باهام درمیون بزارید. بوس به لپای قرمزیتون(=
الحمدالله!