امروز دسته که از کنار خونمون رد میشدم دویدم حاضر شدم رفتم پایین که برسم؛ فرصت نشد چیزی بخورم😥
رفتیم و رفتیم، یه کم گریه و گرمی هوا و ماسک و چادر مشکی و... خلاصه کم کم داشت حالم بد میشد🙁
تکیه دادم به دیوار جمعیت کمی جلو رفت و دور و برم خلوت تر شد که دیدم داداشم داره میاد سمتم🙂
پرسید : نمیای دیگه؟
دلم که میخواست برسم به نماز ظهر عاشورا و مقتب خونی و... ولی گفتم : نه، فعلا حالم بده اصلا نمیتونم راه برم!
گفت باشه ولی کنارم وایساد...
همون موقع سینی شربت آوردن، کلی مرد دورش جمع شدن و اصلا راه نداشت بری بینشون که برداری😢
یکی دو دقیقه بعد دیدم داداشم با یه لیوان شربت اومد پیشم گفت : بیا اینو بخور حالت بهتر شه!😊
بعدشم دستمو گرفت از بین آقایون رد شدیم رسیدیم طرف جایی که برای خانما چادر کشیده بودن و دیگه خداحافظی کردیم❤️
این شد که موقع مقتل خوانی هر جا از حال حضرت زینب(س) میگفتن دلم بد آتیش میگرفت...
البته که قطعا ما کجا و ایشون کجا.. ولی🙃😭💔
هیچ وقت فکرشو نمیکردم یه روز اونقدر بزرگ بشم که..
- نخوام تا ته ته چیپسو بخورم و بقیشو برا آبجی داداشا بزارم!
- لواشکایی از عهد حجر تا حالا قایم کردم و بدم آبجیم بخوره!
- زیاد رغبتی به ماکارانی نداشته باشم!
- آبگوشت دوس داشته باشم!
- بعضی بد رفتاریا رو بفهمم و بخاطرش نخوام برم خونه کسایی که قلبا دوستشون دارم!
- از دم به دقیقه پارک و بوستان رفتن بدم بیاد!
- شب تو اتاق تنها بخوابم!
- تنها برم بالای کوه!
- استرس کنکور بگیرم!
- در مواجهه با سوسک جیغ نزنم و با پا لهش کنم!
- رغبتی به رانندگی کردن با ماشین نداشته باشم!
- دلم بخواد برگردم به بچگیام!
🤓موارد ارسالی شما👇
- به غذا ناخونک نزنم (به شخصه هنوز اینقد بزرگ نشدم😅🚶🏻♀)
🌀ویرایش میشود..
زمان:
حجم:
4M
- ابتدا موسیقی را پخش و بعد از گذشت دو، سه ثانیه شروع به خواندن متن کنید♡
#هوالباطن
مجهولاتی ها...
قبیله ای گم شده در ابر قاره لوراسیا...
لوراسیایی هایی که تابحال گوندوانا را کشف نکرده اند، ولی هرکدام یک نفر را دارند که در آنجا انتظارشان را میکشد!
این را از سیگنال هایی فهمیده اند که وقت گرگ و میش فضا را پر میکند.
سردرگم دور خودشان میگردند.. گاه افعال و لغات را به بازی میگیرند و گاه مرز های بین اصول و کلیشه هارا جابجا میکنند.
با جزر و مد تتیس ضربان قلبشان بالا و پایین میشود، با لالایی موج هایش میخوابند و با خروش طوفانش بیدار میشوند.
هر روز دل به دریا میزنند و آنقدر شنا میکنند تا گوندوانایی ها را بیابند ولی تتیس بزرگتر از این حرفهاست، خیلی بزرگتر...
عده ای گم میشوند، عده ای هم سردرگم!
عده ای غرق میشوند.. عده ای میمیرند...
عده ای هم مجهولاتی میمانند.
ساکن لوراسیا هیچ گاه از پا نمی افتد، یکروز همه همه چیز را میفهمیم. همه ی همه ی همه چیز.
یکروز به گوندوانا میرسیم و با آنها که انتظارمان را میکشیدند یک موشک میسازیم و به ماه میرویم، یک صبح.. یک غروب.. یا حتی شاید یک شب که لبریز از باران شهاب هاست!
نمیدانم، اما میرسیم، میرویم، بسیار دور تر از لوراسیایی های دیگری که به افکارمان میخندد.
نمیترسیم و هربار در لایه های ژرف تری از تتیس شنا میکنیم.
یکروز عمیق ترین چاله ماه را هم فتح میکنیم؛ مگر چاله ها دل ندارند؟
یکروز.. یک شب.. یک عصر.. شاید هم یک ظهر، همین است که مجهول است؛
و اگرنه رسیدن قطعی است.
#Stop
#mjholat_jan
👇جعبه سیاه مجهولات
https://eitaa.com/mjholat/246