مجهولات ☫
از مسافرین محترم سفر جدید به مقصد بینهایت درخواست میشود هرچه سریعتر عدد ۵ را به ۱۰۰۰۸۸۸ ارسال نمایند
من ڪہ رَھ بُردم بہ گنجِ حُسنِ بیپایانِ دوست
صد گداےِ همچو خود را بعد از این، قارون ڪنم ...
فرصتی دیگه نمونده رفقا!
کمتر از یکهفته دیگه....
#بینهایت∞
مجهولات ☫
من ڪہ رَھ بُردم بہ گنجِ حُسنِ بیپایانِ دوست صد گداےِ همچو خود را بعد از این، قارون ڪنم ... فرصتی دی
به همین مناسبت میخوام یه سری از عکسای اردوی مشهد و براتون به اشتراک بزارم هر چند که من اصلا عکاس خوبی نیستم و عکس گرفتن با اون تبلتِ به قول ناظممون"تلوزیون" کار خیلی سختی بود🙂😂 ولی داشته باشیم :))
مجهولات ☫
به همین مناسبت میخوام یه سری از عکسای اردوی مشهد و براتون به اشتراک بزارم هر چند که من اصلا عکاس خوب
قطــــار
و عکسایی که بخاطر رودربایستی شدید با هم کوپه ای هام خیلی وحشتناک یواشکی گرفتم!
البته بچه ها خوب بودن من خجالت میکشیدم.😂
*فقط ذوقی که کردیم وفتی فهمیدیم هم کوپه ایمون دختره(چون مجبور شدیم بلیط غیر بانوان بگیریم و قلبمون همش تو حلقمون بود مرد تو کوپه نباشه😑)
*تعداد برگ هایی که ازم ریخت وقتی فهمیدم اونی که همراه فاطمه(همسفر بینهایتم) داداش بزرگش نیست شوهرشه😂
*داستان عجیب و غریب دختری که همراهمون بود و خب کلا ۱۸۰ درجه برعکس ما :> ولی ریفیق شدیم!
*اینکه برا نماز صبح چقدر استرس داشتم و مثل طفلی صغیر به فاطمه چسبیده بودم😂🍃
*اینکه هم کوپه ایمون فک میکرد من و فاطمه از خودش بزرگتریم درحالی که اون از هممون بزرگ تر بود. تازه فک میکرد منم از فاطمه بزرگترم 😐😂(حس پیرزنا بهم دست داد)
*اینکه شب تا ساعت یک فاطمه با شوهرش تلفنی حرف میزد، اون یکی ام با جاست فرنداش، منم سینگلِ بدبخت با ادواردو کنج کوپه خلوت کرده بودم، کتابشو میگم. بعد از یه سال کتابو تموم کردم بالاخره😑
*تا اینکه لباس زردم زیر نور یو وی اتاق سیاه میشد و من تو همون خاموشی ده بار رفتم بیرون و برگشتم که هی ذوق کنم بعلاوه کلی تلاش ناموفق برای عکس گرفتن😂🍃
و دیگه بقیشو دقیقا یادم نیس 😄