مسئول بسیجمون میگفت تلاش کنید تو هر عرصه ای وارد شدید بهترین بشید..
چون ناخودآگاه به بهترینا احترام میزارن حتی اگر عقاید اشتباهی داشته باشن..
چطور بعضی از دبیراتون هستن که خیلی حرفای اشتباهی سر کلاس میزنن ولی چون تدریسشون خوبه شما باز با علاقه پای کلاسشون میشینید و براشون احترام قائلید؟
شمام با عقاید درستتون سعی کنید تو بهترین جایگاهها قرار بگیرید و...
خلاصه مهمش اینه که من همش یاد دبیر زیستمون میافتادم
لامصب خیلی حالیشه ولی هوش سیاسیش در حد خیارشوره..
جوری که سر کلاسش من و نصرت مجبوریم دو دقیقه یه بار عاقل اندر سفیه همدیگرو نگاه کنیم 🤦🏻♀💔
یه مسائل چرت و پیش پا افتاده ای رو مطرح میکنه که اصلا پوف..
نصف صورتشم پروتز و تزریقه😂🍃
ولــــــی! خوب درس میده :/
مجهولات
مسئول بسیجمون میگفت تلاش کنید تو هر عرصه ای وارد شدید بهترین بشید.. چون ناخودآگاه به بهترینا احترا
آره خلاصه بچه ها خیلی حواستون به این مورد باشه..
13.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیا پایین داداش 😐
اصن در وهله اول لباست مناسب جنگ نیست
راستی امروز خیلی ناگهانی یه نوشته نسبتا قدیمی رو دیدم که تاریخ هم داشت :)!
و خب تو شرایط الان شاید بهترین وقتی بود که میشد دوباره ببینمش!
فقط یادمه وقتی مینوشتمش خیلی عصبی و ناراحت بودم و داشتم گریه میکردم یکسره...
* این متن مربوط به زمانی است که هنوز بی غیرتی و بیناموسی ترند نبود!
بسم الله الرحمن الرحیم
مگرنه که درد دل گاهی تنهابا نوشتن آرام میگیرد؟
مگرنه که این قلم که بر رسالتش قسم خورده اند باید سکوت ها را بشکند و فریاد سر دهد؟!
قلبم درد میکند... آنقدر که از گفتن اوج دردش کلمات قاصرند. امروز در برابر چشمانم انبوهی از مردان بی غیرت و زنان بی عفت را دیدم... آه از نهادم برخاست که در خانه نشسته ام و تنها دعا برای ظهور میکنم ولی در جامعه مان، جامعه جمهوری اسلامی اینطور بساط منکر و فحشا برپاست...
خیابان ها شده تالار شو لباس و بازار زن فروشی!
مردانی را دیدم که با زنان بزک کرده شان همراهی میکنند و درک نکردم انصافا با خود چه می اندیشند؟ گمان میکنند اینطور برای همسرشان آزادی قائلند؟
آزادی؟ آزادی؟ آزادی؟
معنای آزادی چیست؟ چرا گمان میکنند زنانشان اینطور آزاد ترند؟ غیرتشان کجاست؟
غیرت شده حمله به آمران به معروف و ناهیان از منکر؟
سرم داغ کرده!
باید چه کرد؟ باید چه گفت؟
میگویند تو چشم بدوز و دم نزن!
نمیفهمند این حرفشان یعنی بگذار دم از آزادی دروغ بزنند و جامعه را به کصافط بکشند.
امروز بر فراز کوه الوند، یک لحظه از خودم پرسیدم: اینجا ایران است؟
اینجا ایران است و این خود فروخته هایی که در کنار مردان خوک صفتشان قدم برمیدارند ایرانی؟
این ساپورت های توری، این لباس های کوتاه و چسبیده، این دستمال های مثلث یا کلاه های لبه دار که موهای افشان شده از کنارشان پخش است، اینها پوششند؟
حکایت چیست؟ چه زمانی به اینجا رسیدیم؟ چقدر در خانه ماندیم که این شد؟
دلم میخواهد یک جا خودم و خدا تنها شویم و فقط گریه کنم!
به حال زنان کشورم... مردان کشورم... به حال رهبرم... برای دل امام زمانم...
میخواهم یکجا با خدا تنها شوم و بپرسم چه نکردیم که اینچنین شد؟
چه زمانی خوابیدیم که اینطور ضربه خوردیم؟ کجا بودیم؟ چه شد؟ چه بر سرمان آمده؟
میگریم به حال تمام وقت هایی که در جمع پاک طلاب و خانواده هایشان بودم و بی خبر از بوی کصافطی که اطرافمان را برداشته!
حالا کاری به دزد ها و بی نماز ها و روزه خوار ها ندارم. دردم از بی حیایی است که اینطور در ملاء عام جلوه گری میکند و سهم من سکوت است.
سکوت کن تا سیلی نخوری... تا رویت چاقو نکشند... تا آزادی دروغ و غیرت آبکی شان را مخدوش نکنی...
بیخیال حرف ترسوها... اصلا جان و تنم فدای ارثیه ی مادر. ولی در نهایت چه؟
وقتی هنوز هرچه در اطرافم میگردم فقط من هستم و من هستم و من!
منی که نه ابزارش را دارم و نه راهش را بلدم...
ولی سوالم اینست، چرا عده ای از آنها که هم ابزار دارند و هم نقشه راه فقط جانماز آب میکشند؟ در برابر تمام این گناه ها تسبیح میگردانند و فقط استغرالله میگویند و رد میشوند؟
چرا هنوز یکدست نشدیم؟
چرا نمیفهمیم اگر به این خرده دردی که در جان جامعه پیچیده بی توجه باشیم، روزی که غلیانش به ستوهمان آورد یعنی دیگر برای درمان دیر شده! خیلی دیر...
شاید وقت آنست که ما جوانان و نوجوانان دهه هفتادی و هشتادی به خودمان بیاییم!
باید در انقلاب، انقلابی دیگر کنیم.
برای زمینه سازی ظهور باید یکدست شویم، یک لشکر شویم...
باید صدای آزادگی خواهی مان گوش جهان رو کر کند. پشت دشمن را بلرزاند!
پس کِی شروع میکنیم؟ از کجا؟ چطور؟ و چه کسی آغازگر و فرمانده خواهد بود؟
این جراحت عمیقی که بر قلب جامعه مسلمان وارد کرده اند چه زمانی التیام می یابد؟
و مبادا این نوش دارو بعد از مرگ سهراب باشد...
بیایید جای آنکه از دیگران بپرسیم چه زمانی بانگ انا المهدی از بام کعبه بر می خیزد، از خودمان بپرسیم چه کنیم تا برخیزد؟
ولله درد غروب جمعه خود گواه بر این است این انتظار برای مولای بی سپاهمان بسیار سخت تر از من و تو میگذرد...
و این درد و دلتنگی تا کی؟ تا کی؟ تا کی؟
#شاید_دلنوشته
#یک_دهه_هشتادی
غروب پنجشنبه ۱۴۰۰/۶/۱۱
آمد، گرد خانهام را گرفت، زخمهایم را شست، رفت. رفت و هرچه را هم برایم از او به یادگار مانده بود زدود! رفت و نفهمید این لطفش چه آتشی به جانم زد...