eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
آدم هفده سالگی تازه میفهمه تا حالا زندگی نکرده. فقط یه روتینی که بقیه براش نوشته بودنو شل و سفت پیش میبرده. بعد ۱۷ تازه خودتو میشناسی.. تازه کم کم با آدما و دنیای اطرافت آشنا میشی.
موندم یه عده چطور زیر ۱۷ عروس میشن؟ و اونا وقتی تو این سن با این تناقضا مواجه شدن دیگه فقط مسئله خودشون نیست که باید حلش کنن، بلکه یه نیمه دیگه ام هست که باید هم پای خودشون کشف و بررسی و اصلاحش کنن. یه نیمه چقر لجباز.
مجهولات ☫
موندم یه عده چطور زیر ۱۷ عروس میشن؟ و اونا وقتی تو این سن با این تناقضا مواجه شدن دیگه فقط مسئله خود
۳ حالت براشون پیش میاد: یا تو این مسیر واقعا رشد میکنن. بیشتر از منی که دغدغم فقط خودمم یا زندگی شونو ماس مالی میکنن و در نهایت در آینده کلی کاشکی برای گفتن دارن یا طلاق میگیرن و در نهایت؟
بشنو این نی چون شکایت می‌کند از جدایی‌ها حکایت می‌کند کز نیستان تا مرا ببریده‌اند در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من به هر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم هر کسی از ظن خود شد یار من از درون من نجست اسرار من سر من از نالهٔ من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ز جان و جان ز تن مستور نیست لیک کس را دید جان دستور نیست آتش است این بانگ نای و نیست باد هر که این آتش ندارد نیست باد آتش عشق است کاندر نی فتاد جوشش عشق است کاندر می فتاد نی حریف هر که از یاری برید پرده‌هایش پرده‌های ما درید همچو نی زهری و تریاقی که دید همچو نی دمساز و مشتاقی که دید نی حدیث راه پر خون می‌کند قصه‌های عشق مجنون می‌کند محرم این هوش جز بیهوش نیست مر زبان را مشتری جز گوش نیست در غم ما روزها بیگاه شد روزها با سوزها همراه شد روزها گر رفت گو رو باک نیست تو بمان ای آن که چون تو پاک نیست هر که جز ماهی ز آبش سیر شد هرکه بی روزیست روزش دیر شد در نیابد حال پخته هیچ خام پس سخن کوتاه باید و السلام بند بگسل باش آزاد ای پسر چند باشی بند سیم و بند زر گر بریزی بحر را در کوزه‌ای چند گنجد قسمت یک روزه‌ای کوزهٔ چشم حریصان پر نشد تا صدف قانع نشد پر در نشد هر که را جامه ز عشقی چاک شد او ز حرص و عیب کلی پاک شد شاد باش ای عشق خوش سودای ما ای طبیب جمله علت‌های ما ای دوای نخوت و ناموس ما ای تو افلاطون و جالینوس ما جسم خاک از عشق بر افلاک شد کوه در رقص آمد و چالاک شد عشق جان طور آمد عاشقا طور مست و خر موسی صاعقا با لب دمساز خود گر جفتمی همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی هر که او از هم‌زبانی شد جدا بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا چون که گل رفت و گلستان درگذشت نشنوی زآن پس ز بلبل سر گذشت جمله معشوق است و عاشق پرده‌ای زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای چون نباشد عشق را پروای او او چو مرغی ماند بی‌پر وای او مولوی؛
خدا مهربونه چون دقیقا وسط این همه تناقض ۱. استاد هیام کمی تو گروه باهامون صحبت کردن ۲. از بینهایت زنگ زدن واسه یه دورهمی دوباره با اساتید و بچه ها؛ جمعه.
فقط اونجایی که خیام بعد از کلی پیشرفت تو انواع علوم نظیر نجوم و ریاضی و طب و فلسفه، و طی برخی مراحل زهد ناگهان همه چیز رو انکار می‌کنه!
چاله های فضایی رو میشناسید؟
یک طرفش سیاهچاله است که مکش فوق العاده ای داره و هر چیزی رو به خودش جذب میکنه
بعد میرسه به کرم چاله. تنها چیزی که تو کرم چاله برامون ملموسه و فشردگی و فشار بیش از حده! فشار، فشار و فشار. و اونجاست که زمان و مکان و جسم و جرم و حالت و... تمام معنا ها بی معنی میشن.
و بعد سفید چاله، که هر چیزی رو از درون خودش به بیرون پرت و دفع میکنه! به کران بینهایت
حس می‌کنم هممون در یه کران بینهایتی بودیم، و توسط سیاهچاله دنیا کشیده شدیم داخل!
و حالا این جرعت میخواد وارد کرم چاله هه بشیم و اون فشار رو تحمل کنیم تا بالاخره به سفید چاله برگردیم و پرتاب بشیم تو همون کران بی نهایت