eitaa logo
مجهولات ☫
236 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان16🌳🌲 - با وجود مزاحم هایی مثل شما بیش تر از این طول نمی‌دهم. با اخم در چهره چروکیده‌اش ن
🌲🌳🌳🌲 حس کسی را داشتم که یک کتک حسابی خورده! از درد بازوهایم را مالیدم و چشم‌هایم را به سختی باز کردم. پرتوهای نور از لای درختان سمت صورتم تابیده شد و چشمانم را سوزاند. نمی‌فهمیدم داستان چیست! اگر این‌جا برزخ بود چرا دردهای جسمانی داشتم؟ با شنیدن صدای خش‌خش بی‌سیم به خودم آمدم. فورا آن‌را از کمربند کیفی مشکی‌ام بیرون کشیدم و گفتم: - بله به گوشم! - خیله خب فرصت زیادی نداریم! می‌دونم که تو تازه کاری و فعلا جهت خودآزمایی اومدی به جنگل، ولی... دهانم از تعجب باز مانده بود. یکدفعه گنده پرید روبرویم و شروع به جهیدن و پارس کردن کرد! از شادی فریاد زدم: - گنده! تو این‌جایی؟ خدای من باورم نمیشه!! پشت بی‌سیم فرمانده هنوز داشت حرف می‌زد. - ... یک و نیم کلیومتر جلو تر سه، چهار نفر هم بیش‌تر نیستن. فقط بیست دقیقه فرصت داری تا خودتو به اونا برسونی. ولی الان همه چیز به تو بستگی داره. میتونی یا نه؟ حقیقتا شگفت زده شده بودم. فرمانده چیزی از راه میان‌بر و منطقه ویژه هم نگفته بود. با کمال میل پذیرفتم که ناگهان گفت: - خیلی عالیه. حالا لازمه که چندتا نکته رو بهت بگم! وقتی این را گفت، انگار سطل آب سرد روی سرم خالی کردند. می‌خواستم سریع درخواستش را رد کنم که ادامه داد: - تو تمام مسیر ما از طریق همین بیسیم پشتیبانیت میکنیم. هرجا مشکلی داشتی یا احساس کردی از مسیر منحرف شدی بهمون اطلاع بده. خوشبختانه تو مسیرت هیچ حیوون وحشی یا خطر جدی‌ای وجود نداره. موفق باشی جوون! خیالم راحت شد. نفسم را با اطمینان بیرون دادم. یا علی گفتم و دویدم! بعد از هجده دقیقه دویدن از دور سه شکارچی را دیدم. کمی نزدیک‌تر شدم و بالاخره فرمان ایست دادم. ولی آن سه با دیدن من سریع‌تر دویدند. جایی برای پنهان شدن نبود! پای یک‌نفر را با تفنگ زدم که ناله‌ای کرد و روی زمین غلطید. دو نفر دیگر تنهایش گذاشتند و دوباره شروع به دویدن کردند. چندین بار فرمان ایست را تکرار کردم. نزدیک‌تر شدم. حالا دیگر فاصله‌مان تقریبا ده متر بود! یکدفعه یکنفرشان کلتی از جیب شلوارش بیرون کشید و رو به من گرفت. ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
یه کم دقت کنی میبینی زیست شیمیه و شیمی، فیزیکه و فیزیک، ریاضی و ریاضی عینِ عشق و ایمانه! وَ عشق و ایمان همه چیز! قشنگ از خود شناسی و شناخت موجودات زنده، میرسی به شناخت جهان اطرافت بعد شناخت فرکانس ها و نیروهایی فراتر از جسم و توجیه همه این‌ها با بازه (-بینهایت و بینهایت+)، آخرشم سر اصل مطلب، خدا ، روح و... با ابن دید درس بخونید🙂 جذابه
- آن‌هایی که اکثرا نمی‌فهمند، اگر بفهمند فراموش نمی‌کنند...
اگر فردا صبح زنده بودید، محض رضایش با "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع کنید. می‌دانم یادتان می‌رود، اما قبل از خواب از خودش بخواهید یادتان بماند!
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- هزار بار شروع کردم اما نشد. امروزم.. نمیدونم! امروز پنج تا کار رو انتخاب کن و به خودت قول بده تا شب انجامش بدی :) یه شکلاتم جایزه، نبود لواشک، اونم نبود بگو مامانت بوست کنه ^-^
هممون یه روز حسرت میخوریم. این دنیا مثال همون داستانه که احتمالا همه تا حالا شنیدید: - یه روز شخصی با همراهیانش از محلی رد میشده. شب بوده و چیزی معلوم نبوده. میگه از خاک این بیابان اگر چیزی برندارید حسرت می‌خورید و هر چقدر کم، یا زیاد هم بردارید باز حسرت می‌خورید! اندکی این‌جا توقف می‌کنیم تا هر که میخواهد بردارد. یک عده گفتند اگر در هر صورت حسرت است، پس ما چیزی بر نمی‌داریم. عده‌ای هم برداشتند. کم، زیاد... وقتی صبح شد و از آن‌جا عبور کردند دیدند درون کیسه‌هایشان که از خاک آن محل پر کرده‌اند، پر از سنگ های قیمتی است! آن‌هایی که برنداشته بودند حسرت خوردند که چرا بر نداشتم؟ آن‌هایی که هم که برداشته بودند حسرت خوردند که چرا بیش‌تر برنداشتم؟ فرصت عمر ما، زندگی در این دنیا هم دقیقا مثل همين حکایته... هرچی برداریم و هر کاری بکنیم آخرش حسرت میخوریم که بیشتر هم میشد و نکردم... اما باز هرچی بیشتر بهره برداری کنیم بیش‌تر به نفعمونه! هرگز به حرف اونایی که سهمی از این خاک برنداشتن گوش نکن! هرچقدر میتونی کیسه تو پر کن...
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان17🌳🌲 حس کسی را داشتم که یک کتک حسابی خورده! از درد بازوهایم را مالیدم و چشم‌هایم را به سخ
🌲🌳🌳🌲 ناخودآگاه کمی عقب رفتم. ترسیده بودم. اما یاد حرف مادرم افتادم. می‌گفت وقتی امام حسین (ع) تنها به میدان رفت و از هر طرف محاصره شده بود " لاحول ولا قوه الا بالله علی العظیم " می‌خواند. همین ذکر را زیر لبم تکرار کردم. قوت قلب ویژه‌ای گرفتم. توله خرس در یک قفس آهنی دست آن یکی همراهشان بود. کسی که کلت دستش بود فقط داشت از فرد اصلی حفاظت می‌کرد. یک ماشین استتار شده داشت با سرعت نزدیکمان می‌شد. سریع فهمیدم اگر ماشین برسد و سوار شوند و دیگر دستمان به آن‌‌ها نمی‌رسد! گنده تند تند پارس می‌کرد که علامت دادم با آن شخص اصلی درگیر شود. سمتش رفت و به پر و پایش پیچید. با فریاد رئیسشان، شخص محافظ سر کلتش را به سمت گنده چرخاند که فورا بازویش را نشانه رفتم و شلیک کردم. دادی کشید و کلت از دستش افتاد. کلت را با گوشه پایم به عقب‌تر پرت کردم. گنده هنوز با رئیسشان درگیر بود و چند جراحت هم به نواحی مختلف دست و بازویش وارد کرده بود. ولی او هم‌چنان شدیدا قفس را چسبیده بود! در استفاده از اسلحه و شلیک گلوله بیش از حد محتاط بودم. ماشین رسید و ایستاد. وحشت سر تاپایم را فرا گرفته بود. شخص محافظ که زخمی بود فورا خودش را به ماشین رساند و فریاد زد: - رئیس بیخیالش شو. مواظب باش خودت دستگیر نشی! چندبار با قنداق تفنگ به محل گازگرفتی گنده روی بازوی شخص رئیس ضربه زدم. بالاخره طاقتش تمام شد و قفس را رها کرد. همان لحظه صدای بالگرد جنگلبانی و بوق ماشین‌های محافظت بلند شد. گنده مچ پای رئیسشان را درحالی‌که خودش را روی زمین می‌کشاند تا به در باز ماشین برساند محکم گاز گرفته بود و رها نمی‌کرد. ماشین هم بخاطر احساس خطر سریعا حرکت کرد و از محل تجمع نیروهای جنگلبانی و پلیس دور شد! درحالی‌که نفس نفس میزدم خودم را روی بدن کم جان رئیس شکارچی‌ها انداختم و دستانش را از پشت بستم. بالگرد گوشه کم تراکمی از جنگل فرود آمد و چند نفر فورا سمتم دویدند. اشک شوقی که در چشمانم نشسته بود، از روی گونه‌ام به پایین چکید. نگاهی سراسر تحسین به گنده که بدجور داشت نفس نفس می‌زد انداختم. بدون حضور او محال بود بتوانم موفق شوم. فرمانده نزدیکمان آمد. - تبریک میگم! تبریک میگم جنگلبان جوان! کارت فوق‌العاده بود. به نشانه تشکر سرم را تکان دادم. آب دهانم را قورت دادم. بخاطر خشکی، گلویم شدیدا سوخت. شکارچی زخمی را برداشتند. من هم قلاده گنده را گرفتم. قفس توله خرس آفتابی را برداشتیم و با فرمانده راه افتادیم. ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
- خوشگلا ! بترسید از اون روزی که بگن طرف فقط قیافه داره ...
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- آینده به گذشته وابسته است و حالا عامل اتصال! امروز پنج تا کار رو انتخاب کن و به خودت قول بده تا شب انجامش بدی :) یه شکلاتم جایزه، نبود لواشک، اونم نبود بگو مامانت بوست کنه ^-^
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا