eitaa logo
مجهولات ☫
237 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
- آن‌هایی که اکثرا نمی‌فهمند، اگر بفهمند فراموش نمی‌کنند...
اگر فردا صبح زنده بودید، محض رضایش با "بسم الله الرحمن الرحیم" شروع کنید. می‌دانم یادتان می‌رود، اما قبل از خواب از خودش بخواهید یادتان بماند!
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- هزار بار شروع کردم اما نشد. امروزم.. نمیدونم! امروز پنج تا کار رو انتخاب کن و به خودت قول بده تا شب انجامش بدی :) یه شکلاتم جایزه، نبود لواشک، اونم نبود بگو مامانت بوست کنه ^-^
هممون یه روز حسرت میخوریم. این دنیا مثال همون داستانه که احتمالا همه تا حالا شنیدید: - یه روز شخصی با همراهیانش از محلی رد میشده. شب بوده و چیزی معلوم نبوده. میگه از خاک این بیابان اگر چیزی برندارید حسرت می‌خورید و هر چقدر کم، یا زیاد هم بردارید باز حسرت می‌خورید! اندکی این‌جا توقف می‌کنیم تا هر که میخواهد بردارد. یک عده گفتند اگر در هر صورت حسرت است، پس ما چیزی بر نمی‌داریم. عده‌ای هم برداشتند. کم، زیاد... وقتی صبح شد و از آن‌جا عبور کردند دیدند درون کیسه‌هایشان که از خاک آن محل پر کرده‌اند، پر از سنگ های قیمتی است! آن‌هایی که برنداشته بودند حسرت خوردند که چرا بر نداشتم؟ آن‌هایی که هم که برداشته بودند حسرت خوردند که چرا بیش‌تر برنداشتم؟ فرصت عمر ما، زندگی در این دنیا هم دقیقا مثل همين حکایته... هرچی برداریم و هر کاری بکنیم آخرش حسرت میخوریم که بیشتر هم میشد و نکردم... اما باز هرچی بیشتر بهره برداری کنیم بیش‌تر به نفعمونه! هرگز به حرف اونایی که سهمی از این خاک برنداشتن گوش نکن! هرچقدر میتونی کیسه تو پر کن...
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان17🌳🌲 حس کسی را داشتم که یک کتک حسابی خورده! از درد بازوهایم را مالیدم و چشم‌هایم را به سخ
🌲🌳🌳🌲 ناخودآگاه کمی عقب رفتم. ترسیده بودم. اما یاد حرف مادرم افتادم. می‌گفت وقتی امام حسین (ع) تنها به میدان رفت و از هر طرف محاصره شده بود " لاحول ولا قوه الا بالله علی العظیم " می‌خواند. همین ذکر را زیر لبم تکرار کردم. قوت قلب ویژه‌ای گرفتم. توله خرس در یک قفس آهنی دست آن یکی همراهشان بود. کسی که کلت دستش بود فقط داشت از فرد اصلی حفاظت می‌کرد. یک ماشین استتار شده داشت با سرعت نزدیکمان می‌شد. سریع فهمیدم اگر ماشین برسد و سوار شوند و دیگر دستمان به آن‌‌ها نمی‌رسد! گنده تند تند پارس می‌کرد که علامت دادم با آن شخص اصلی درگیر شود. سمتش رفت و به پر و پایش پیچید. با فریاد رئیسشان، شخص محافظ سر کلتش را به سمت گنده چرخاند که فورا بازویش را نشانه رفتم و شلیک کردم. دادی کشید و کلت از دستش افتاد. کلت را با گوشه پایم به عقب‌تر پرت کردم. گنده هنوز با رئیسشان درگیر بود و چند جراحت هم به نواحی مختلف دست و بازویش وارد کرده بود. ولی او هم‌چنان شدیدا قفس را چسبیده بود! در استفاده از اسلحه و شلیک گلوله بیش از حد محتاط بودم. ماشین رسید و ایستاد. وحشت سر تاپایم را فرا گرفته بود. شخص محافظ که زخمی بود فورا خودش را به ماشین رساند و فریاد زد: - رئیس بیخیالش شو. مواظب باش خودت دستگیر نشی! چندبار با قنداق تفنگ به محل گازگرفتی گنده روی بازوی شخص رئیس ضربه زدم. بالاخره طاقتش تمام شد و قفس را رها کرد. همان لحظه صدای بالگرد جنگلبانی و بوق ماشین‌های محافظت بلند شد. گنده مچ پای رئیسشان را درحالی‌که خودش را روی زمین می‌کشاند تا به در باز ماشین برساند محکم گاز گرفته بود و رها نمی‌کرد. ماشین هم بخاطر احساس خطر سریعا حرکت کرد و از محل تجمع نیروهای جنگلبانی و پلیس دور شد! درحالی‌که نفس نفس میزدم خودم را روی بدن کم جان رئیس شکارچی‌ها انداختم و دستانش را از پشت بستم. بالگرد گوشه کم تراکمی از جنگل فرود آمد و چند نفر فورا سمتم دویدند. اشک شوقی که در چشمانم نشسته بود، از روی گونه‌ام به پایین چکید. نگاهی سراسر تحسین به گنده که بدجور داشت نفس نفس می‌زد انداختم. بدون حضور او محال بود بتوانم موفق شوم. فرمانده نزدیکمان آمد. - تبریک میگم! تبریک میگم جنگلبان جوان! کارت فوق‌العاده بود. به نشانه تشکر سرم را تکان دادم. آب دهانم را قورت دادم. بخاطر خشکی، گلویم شدیدا سوخت. شکارچی زخمی را برداشتند. من هم قلاده گنده را گرفتم. قفس توله خرس آفتابی را برداشتیم و با فرمانده راه افتادیم. ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
- خوشگلا ! بترسید از اون روزی که بگن طرف فقط قیافه داره ...
هدایت شده از مجهولات ☫
بِہ‌تَوَکُل‌ِنامِ‌‌اَعظَمَت‌یااَللھ . . .
- آینده به گذشته وابسته است و حالا عامل اتصال! امروز پنج تا کار رو انتخاب کن و به خودت قول بده تا شب انجامش بدی :) یه شکلاتم جایزه، نبود لواشک، اونم نبود بگو مامانت بوست کنه ^-^
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
مجهولات ☫
🌲🌳#جنگلبان18🌳🌲 ناخودآگاه کمی عقب رفتم. ترسیده بودم. اما یاد حرف مادرم افتادم. می‌گفت وقتی امام حس
🌲🌳🌳🌲 سوار بالگرد که شدم استیو را دیدم. ناخودآگاه فریاد زدم: - پروفسور! درحالی‌که داشت قفس توله خرس را تحویل می‌گرفت سرش را بالا آورد و نگاهی به من انداخت. هر دو از دیدن هم شدیدا تعجب کرده بودیم. خندیدم و گفتم: - گویا معادلات علت و معلولیتون امکان نقض داشت! خندید و گفت: - بله! حواسم نبود اگر اونجور مکانی وجود نداشته باشه دلیلی نداره که هم من، هم تو و هم بقیه درگیر اون بشیم. من هم خندیدم و با حرکت سر تایید کردم که فرمانده با تعجب پرسید: - شما سابقا همدیگه رو می‌شناختید؟ استیو رو به من چشمکی زد و گفت: - البته، از خیلی سال پيش! همه جمع متعجب نگاهمان می‌کردند.‌ با لبخندی تایید کردم. استیو دختر جوانی که کنارش نشسته بود را نشانم داد. - ایشونم بئاتریس، دخترم که بهت گفته بودم. بئا با لبخندی گرم دستش را سمتم دراز کرد و گفت: - خوشبختم! - من هم از دیدنتون خیلی خوشحال شدم. پروفسور خیلی از شما تعریف کردن! با شیطنت نگاهی به پدرش انداخت و گفت: - بابا به من لطف داره. با چشم غره استیو، نگاهش را سمت من برگرداند: - راستی! شما خانم؟ با غرور لبخندی زدم. - جنگلبان! دیگر چیزی نگفت و فقط با چهره‌ای پر از بهت و تحسین نگاهم کرد. در نگاهش مهر و شجاعت و صداقتی آشنا را می‌دیدم. شبیه چشمان تنها قهرمان زندگی‌ام بود. همان دختر جوانی که هر روز صبح، در آینه به من لبخند میزد! ✍:ح.جعفری 🐻@mjholat
- شما واقعا وقتی خیلی ناراحت هستید دلتون میخواد خودکشی کنید؟ من می‌شینم نقشه قتل طرفو میکشم:))