بعد سوار اتوبوس شدیم و یهو قبل از رسیدن به حرم تصمیم گرفتیم بریم کتابخونه مرکزی که تازه افتتاح شده 😍😂
مجهولات ☫
تو محل مطالعش دخترای گوگولی مگولی با موهای گوجهای بسته و لباسای توتفرنگی نشسته بودن درس میخوندن🥺 بالکنشم صندلیای سبز بامزه داشت!
طرف پسرونهاش نرفتیم ولی در نگاه اول تیپاشون بیشتر شبیه کوهنوردا یا کارتن خوابا بود نه آدم اهل مطالعه😐😂
ولی خب وضع فرهنگیش خیلی قابل تعریف نبود😊🤝😂
یه تیکه آبدارم نثارمون شد که طبق معمول من نفهمیدم بچهها بهم گفتن😂
آخه ترکیبمون خیلی سمی بود.. مریم مقنعهشو داده بود جلو و رو گرفته بود، ریحانه چفیه سر کرده بود.. منم داشتم با تبلت تلویزیونیم زرت و زرت عکس میگرفتم🤣
تو اتوبوس.. ولی این پوستری که زدن به مذاق منی که مذهبی گلبهی هستمم خوش نیومد.. صورتیا و غیرمذهبیها که هیچی😐😂 این چیه آخه؟!