eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
و دوستام که بالاخره علاقه وافر من به خبرنگاری رو کشف کردن🥲
این‌قدر مشنگ بودیم دیروز.. چهار تا تذکر دریافت کردیم تو حرم😐😂 یکی دم ضریح که واسه شفای هم‌دیگه دعاهای سمی می‌کردیم یه خانمه تذکر داد.. یکی مریم خل شده بود نشسته بود رو زمین زل زده بود به ضریح بلند نمی‌شد ما ام زیر بغلشو گرفته بودیم بلندش کنیم دومین تذکر از یه خادم یکی‌ام خادمه با یه لحن تند به من گفت: موهاتو بکن تو خانم این‌جا حرمه! و من هاج و واج به یه خورده موی آشفته که از زیر مقنعه‌ام اومده بود بیرون بخاطر خستگی نگاه کردم... تازه هنوز تو زنونه بودیم🙂 آخری‌ام کنار قبور علما که بودیم من داشتم خاطره دیشبو تعریف می‌کردم که اومدم توصیه‌های کتاب سبک زندگی رو بعنوان یک دختر خوب در خانواده پیاده کنم و چه گندی زدم.. بعد خنده‌مون گرفت سه تایی و همون موقع در کنار ده تا چشم که قورت‌مون دادن، یه خانمه گفت: دخترا به احترام این‌جا میشه کمی ساکت‌تر؟! هیچی دیگه.. اگه میخواید بی‌حیثیت نشید با رفقاتون اماکن مذهبی نرید😂🤦🏻
وقتی محتوای متنت نقد میشه، تو برمی‌گردی و پاکش می‌کنی و درستش می‌کنی. ولی وقتی محتوای شعرت نقد میشه، اونم وقتی پیدا کردن کلماتی که وزنو به هم نریزه و قافیه‌ای که منظور رو درست برسونه و درست هم باشه کار حضرت فیله.. بهترین راه اینه که خودتو از صفحه روزگار پاک کنی😀😂💔 روزی که به اون توانایی برسم که بعد از نقد شعرم اون‌قدر از اصلاحش عاجز نباشم که کلا بیخیالش شم اسم خودمو میزارم شاعر😂🍃
کیا اینو داشتن؟😂✨ سلطانِ از مای‌بیبی گرفتن بود :) منو مای‌بیبیمم با شعر گرفتن😔😂
مجهولات ☫
کیا اینو داشتن؟😂✨ سلطانِ از مای‌بیبی گرفتن بود :) منو مای‌بیبیمم با شعر گرفتن😔😂
مامان بیا جیش دارم فوریه خیلی کارم لگن بیار زود برام تا خیس نشه شلوارم 🐘 فیل به این بزرگی لگن به این کوچیکی وای که چه چاق و گندس این آقا فیل خیکی! 🐓مرغک پا حنایی بخون تو قدقدایی روی لگن نشستی به چه پری، چه پایی! بقیشو زیاد یادم نمونده..😂✨
امشب دعا کنید - برای پسرهمسایه‌مون که چند وقته یه مشت نارفیق گرم و خفن دورشو گرفتن به‌جای مذهبیای سفید سمی و اعتقادات‌شو از بیخ و بن نابود کردن.. * گریه‌های امروز مامانش :)... - برای پسر ۳۰ ساله فامیل‌مون که مامانش امشب از نجف رسید کربلا و هنوز خبر نداره دردونه جوونش یکدفعه سکته و فوت کرده - و برای غزل... :)
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
طرف میگه آقا امتحانا داره شروع میشه دانش جو‌ها دانش آموز ها اینقدر باید بخونن کسل میشن خسته میشن 😫😫 راهکار بده بهمون ⭕️اینم چند تا راهکار ساده که انجام و مداومتش خیلی تاثیرگذاره⭕️ 📎 اینستاگرام | ایتا | تلگرام
‌می تواند که تو را سخت زمین‌گیر کند درد یک بغض اگر بین گلو گیر کند! آسمان بر سرم آوار شد آن لحظه که گفت، قسمت این است، بنا نیست که تغییر کند گفت امید به وصل من و تو نیست که نیست... قصد کردست که یک روزه مرا پیر کند! گفت دکتر من و تو مشکلمان کم خونیست، خون دل میخورم ای کاش که تاثیر کند.. در دو چشم تو نشستم به تماشای خودم، که مگر حال مرا چشم تو تصویر کند.. خواب دیدم که شبی راهی قبرستانم! نکند خواب مرا داغ تو تعبیر کند..؟ :) ( متأسفانه نمی‌دونم شاعر کیه) @mjholat
امروز که حالم بد بود و تو اتاق بودم، آبجی داداشام به بسته پاستیل داشتن. مامانم تاکید کرده برا منم نگه دارن، از کــــــل بسته دوتاشو برای من نگه داشتن. بعد نشستن سه تایی بهش زل زدن، به این نتیجه رسیدن که دلشون خیلی میخواد یکی از اینای منو سه قسمت کنن و بخورن! و بخاطر نفری یک سوم پاستیل نوشابه‌ای یکی از اینای منو کلا خوردن.. و مونده یه پاستیل نوشابه‌ای! اومدن تو اتاق و بخاطر یه پاستیل نوشابه‌ای منی که تازه با این حالت تهوع و دل‌درد و سوزش گلو و حرکات ناموزون روده کنار اومدمو با جیــــغ از خواب بیدار کردن‌، تازه میگن چی؟ مامان گفته دو تا پاستیل برا تو نگه داریم بیا این یه پاستیلو بخور. عاقل اندر سفیه میگم اوکی بزار کنار اون یکیش خوب شدم میخورم. بعد با نیش بـــــاز میگن اون یکیشو خوردیم اینم ببریم نصف کنیم بین خودمون؟! می‌دونید اون لحظه مسئله من نه مسئله پاستیل بود.. نه مسئله یکی و دو تا.. نه مسئله این‌که مثل لشکر تاتار اومدن تو اتاقم.. نه مسئله این‌که نتونستن خودشونو در برابر دو تا پاستیل نگه دارن.. نه مسئله این‌که دو نفر از این سه نفر داداشام هستن که قدشون داره از منم بلندتر میشه و عقل‌شون هنوز این‌قدر محدوده.. نه مسئله این که بخاطر یه پاستیل این‌جور اومدن منو بیدار کردن.. مسئله‌ام ترکیب همه اینا بود. لذا ناگهان دیدگاه انسانی خودم رو نسبت بهشون از دست دادم و حقیقتا دلم می‌خواست بشینم رو پاهاشونو تا می‌خورن بزنم. ولی همه این خشمو خالی کردم تو یه جمله و با یه نفس عمیق داد زدم: - بیشعورا بیشعورا بیشعورا گمشید از اتاق بیرون. و باقی حرصش تو بدن خودم موند و چند سال از عمرم کم کرد. اینا از جمله مواردیه که واقــــعــــا دلم نمیخواد سر به تن آبجی داداشام باشه. از جمله مواردی که نمی‌فهمم کی میخوان بزرگ شن؟ از جمله مواردی که واسه تک تک بارایی که از خودم زدمو دادم به اونا شرمنده خودم میشم. از جمله مواردی که شاید به نظر شما و مامان بابام رفتارم بچگونه باشه ولی دیگه واقعا حالم داشته به هم می‌خورده. ://// 😂
خدایا امروز بخاطر بودن مامان‌بزرگ و بابابزرگم ممنونتم :) لطفاً برام حفظ‌شون کن تا روزی که نوه‌هامو ببرم پیش‌شون و بگم دیدید منم مامان‌بزرگ شدم‌؟ و اونام برای نوه‌هام همون دعاهای قشنگ خاص خودشونو بکنن :)
تو اینتراستلار آخرش فهمیدن کسای خفنی که از فضا کمک‌شون می‌کردن که نجات پیدا کنن، خودشون بودن از آینده :) و یه مفهوم پیچیده‌ای از زمان رو در ذهنم ساخت، این‌طور که ما همیشه فکر می‌کنیم ما حالا کاری می‌کنیم، و در آینده که به چیزی رسیدیم، بخاطر تلاش‌های گذشته‌مونه. ولی این فیلم می‌گفت گاهی این آینده توئه که به گذشتت کمک می‌کنه تا تو بهش برسی. مثلا همین که هر وقت میام ببُرم یه دختر قوی و شاد از آینده پشت میکروسکوپای خفن آزمایشگاه بیوتکنولوژی دانشگاه، قاطی دغدغه‌های پایان‌نامش و طرح بیولوژیکی جدیدش که خیلی براش حاشیه داشته و دل‌دل کردناش برای تموم شدن این چند هفته و رفتن به اردوی جهادی بسیج دانشگاه.. چند ثانیه واسه من وقت میزاره، بهم لبخند می‌زنه و آروم میگه بیا. تلاش کن. ارزششو داره :) همینا کمکاییه که خودمون از آینده به خودمون می‌کنیم. یا همون خانم دکتری که گاهی با روپوش سفید، وسط کلاس سنگین فیزیولوژی یه دفعه سرشو میاره بالا و به تو چشمک می‌زنه.. همون مشاوری که بعد از یه روز شلوغ تو کارآموزی و قاطی سردرداش یهو می‌کوبه رو شونه تو و میگه چه خبر دختر؟ کجای کاری؟ همون مهندسی که بعد از کلی کشتی گرفتن با پیچ و مهره‌ها یا صفر و یک‌های کامپیوتری با یه لبخند پهن بهت سلام می‌کنه.. همون معلمی که بعد از یهویی لغو کردن امتحان قاطی تشکر کردن شاگرداش برای تو دست تکون میده.. همون نویسنده‌ای که زل زده به چاپ جدید کتابش و قاطی ذوقش یه نگاه به تو و ذهن شلوغت می‌کنه و ریز می‌خنده.. همه اونا تویی، از آینده، که میخوای به خودت کمک کنی :) نه اَبَر آدمایی که زور و علمشون از ما خیلی بیشتره.. پس لطفا بیا بیخیال حرف بقیه اون‌قدر براش تلاش کنیم تا بشه. همین.