eitaa logo
مجهولات ☫
238 دنبال‌کننده
2.5هزار عکس
739 ویدیو
20 فایل
آدم‌ها منظوری که تو فکر خودشون هست و مایل به شنیدنش هستن رو می‌شنون، نه لزوماً حرف تو رو. تأویل هستم و این‌جاام چنلیه که باهاش بیش از ۴ سال خاطره شیرین دارم =) شناس @ha_jafarii ناشناس https://daigo.ir/secret/192696131 محل save ناشناسا: @mjholat_gap
مشاهده در ایتا
دانلود
مجهولات ☫
محشرهههه شعرش+++ سبکش+++
مُجال - مولا بحرطویل: استاد غلامرضا سازگار ورس ۱: ساقی از خمّ ولایم بچشان باده که امشب به تولای علی مست شوم، بی خبر از هست شوم، عاشق یکدست شوم، سر بکشم، پر بکشم، حلقه ی اقبال زنم، از قفس خاکی تن بال زنم لب به سخن باز کنم، خوانم و پرواز کنم، گویم و اعجاز کنم، بر دو جهان ناز کنم، مدح علی بر همه آغاز کنم هان منم و عشق امیرم، به همین عشق اسیرم، که کشد سوی غدیرم، روم و دامن دلدار بگیرم، نگهی افکند آنگونه که صد بار شوم زنده و صد بار بمیرم ___________________ ترجیع بند چه غدیری، چه امیری، چه بشیری، چه قیامی، چه پیامی، چه امامی، چه مقامی، چه مه و مهر منیری، ملک و حور و پری، ارض و سما، کوه و چمن، دشت و دمن، ریگ و حجر، نخل و شجر، جنّ و بشر، یکسره کوشند مگر تا شنوند، از دو لب ختم رُسل، مدح علی شیر خدا را * ورس ۲: سخن ختم رسل برد ز سر هوش زن و مرد، به جز نطق محمد همه خاموش، الا ای همه را بار ولایت به سر دوش، مبادا شود این قصه فراموش، که ناگاه نگاه نبی افتاد به رخسار علی، شیفته ی روی علی، گشته ثناگوی علی، آی همه امت احمد بشتابید و بیایید و ببینید، همه دست علی را به سر دست محمد دو لب خویش گشوده، دل یک خلق ربوده، که هر آنکس که منم رهبر و مولاش، بود تا ابدالدهر علی رهبر و مولاش ___________________ ترجیع بند چه غدیری، چه امیری، چه بشیری، چه قیامی، چه پیامی، چه امامی، چه مقامی، چه مه و مهر منیری، ملک و حور و پری، ارض و سما، کوه و چمن، دشت و دمن، ریگ و حجر، نخل و شجر، جنّ و بشر، یکسره کوشند مگر تا شنوند، از دو لب ختم رُسل، مدح علی شیر خدا را @mojallofficial
دلیل شادمانی؟ قراره با غزل زبان بخونیم و دنبال کار مجازی‌ایم و تابحال به نتایج جالبی هم رسیدیم😃🤝
قدّ شیش تا آدم کار رو دوش قلم منزویمه. و مجدد پروژه التماس می‌کنم یه چیزی بنویسِ من شروع شد!
دوستان ما ‌(تأویل و وایو) تصمیم گرفتیم طی اقدامی مشترک تقدیمی بدیم بهتون. قراره با فهمیدن جریان این تقدیمی عمیقا سورپرایز بشید. شما این پیام رو از کانال هر یک از ما که مایل بودید فور کنید تا "نقاشی + سناریو خواستگاری" آقایی‌تون تقدیم‌تون بشه🤣. لینک‌تون رو لطفا این‌جا بفرستید تا کسی از قلم نیافته. و سرانجام مکان تقدیم نقاشی‌ها و سناریوها *اگر مایل بودید تایپ mbti خودتون و معیارای کلی‌تونم بفرمایید.
ولی من به قدر کافی به جنوبیا ارادت داشتم... بعد هماهنگ دیگه واقعا پرومکس ارادت دارم🙂😭
😂🤦🏻
مجهولات ☫
بهش نگفتم حدود سه برابر ۲۵۰ کلمه است😔😂
هم‌اکنون در حال کوتاه کردن این داستانم
بالاخره موفق شدم کلا عوضش کنم😔😂
عمیقا به خودم تبریک میگم این عزم پولادینو😂✨
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی جلسه اول یکساعت و بیست دقیقه با تاخیر اومدی و جلسه دوم‌ام کنکور داشتی و نبودی و جلسه سوم دیگه زودتر از همه حتی متصدی سر می‌رسی🤣
بسم‌الله الرحمٰن الرحیم ●شنبه، ۱۴۰۲/۴/۱۷ (کلاس نگارش رسانه‌ای) بوی خون‌ و عرق و الکل تمام فضای گرفتهٔ سالن زیرزمینی را پر کرده بود. بعد از بوق گوش‌خراشی، صدای گزارشگر در سالن پیچید: - بله! شاهد آغاز طوفانی مبارزه داوود صنعتگر با غول مبارزات، برزو هستیم! برزو دستش را روی شانه‌ی او گذاشت. بوی تند عرقش بینی داوود را سوزاند. حس کرد همین حالا هم هر لحظه ممکن است زیر دستان بزرگ و قوی او له شود؛ چه برسد به هنگام مسابقه! نه... مسابقه نه. مبارزه! برزو با صدایی خشن گفت: - باشه... پس اقلا چهار تا نشونی از خودت بده که بعدا نقل‌مون، نقل رستم و سهراب نشه! داوود پوزخندی زد. صدای پچ‌پچه‌ها در جمع بالا گرفت. قصه برزو به گوش رادین هم رسیده بود. می‌گفتند پسری داشته که جانش به جان او بند بوده. پسر ده سال پیش سر یک دعوای اساسی از خانه فرار می‌کند و حالا اگر زنده بود، سن و سال همین داوود را داشت. بیست و چهار و پنج سال! رادین با شنیدن این قصه پوزخندی زد. دست توی جیبش کرد. برگه‌ای را بیرون کشید. برزو را صدا کرد. سفته پر و پیمانی که از او داشت را در هوا تابی داد و گفت‌: - هی مرد! من نخریدمت که وسط نبرد گلادیاتورها فیلم هندی راه بندازی! برزو با شنیدن صدای او ناگهان چرخید. وقتی سفته تا خورده را در دست رادین دید، یک لحظه چشمان تنگ مشکی‌اش دو دو زد. قطره‌ای عرق از کنار شقیقه‌اش سر خورد و جایی وسط موهای مشکی و نامرتب سینه‌اش گم شد. داوود با دیدن این صحنه، دستش را تا شانه برزو آورد و چند بار رویش کوبید. سرش را خم کرد و لب زد: - نترس آقا برزو. اولا با اون نشونه‌ها که از پسرت دادی، من هیچ دخلی به تو ندارم. دوما، با این نشونه‌ها که از خودت دیدم، اگه دخلی‌ام داشتم گندشو بالا نمی‌آوردم! برزو پوزخندی تلخ‌تر زد. شانه داوود را جوری فشرد، که هر لحظه امکان داشت صدای شکستن استخوانش سوت آغاز نبرد باشد. داوود حالا واقعا ترسیده بود! اما وقتی یادش آمد اگر در این مسابقه هم نمیرد، بدون داشتن پول قطعا طلبکارهایش او را خواهند کشت، خودش را جمع و جور کرد. نگاهش تازه به مشت گره شده و رگ‌های ورم کرده برزو افتاده بود که همان مشت، درست وسط بینی‌اش نشست. فریاد او در صدای گزارشگر که از تمام بلندگو ها با آخرین ولوم در حال پخش بود، گم شد. داوود تلو تلو خورد و چند دور، دور خود چرخید. برزو با خنده‌ای وحشتناک، او را گرفت و انگشت سبابه‌اش را زیر بینی‌ ورم کرده‌اش کشید. نگاه داوود، انگشت خونی‌ برزو را از جلوی صورت خود تا داخل دهان کثیف او دنبال کرد. از درد، چهره‌اش در هم بود. چشمان برزو با پخش شدن طعم گس خون در دهانش برقی وحشتناک زد. داوود سعی کرد خودش را از زیر دست برزو بیرون بکشد. برزو ولی محکم‌تر او را گرفت. پوزخند تلخش به اخمی سنگین بدل شد. مستقیم به چشمان داوود نگاه کرد. چند بار لب زد ولی چیزی نگفت. انگار هنوز هم برای زدنش مردد بود. داوود سعی کرد رنگی که درد به چهره‌اش داده بود بر هم بزند. آب دهانش را روی زمین انداخت و فورا از زیر دست او بیرون آمد. تصمیم گرفت برایش رجز بخواند... با کمی روضه. اگر پسرش نقطه ضعفش بود، با مانور دادن روی آن خوب می‌توانست به هم بریزدش. بیست دقیقه بعد ملکی همان‌طور که از اتاق شیشه‌ای طبقه بالای سالن مبارزه را نگاه می‌کرد، گوشی‌اش زنگ خورد. وکیلش بود. داوود داشت زیر مشت‌ برزو نفس‌های آخرش را می‌کشید. ملکی دوست نداشت طلایی‌ترین صحنه ایونتی که این‌همه برایش خرج کرده بود از دست بدهد اما وکیل ملاحظه کارش را می‌شناخت. اگر حالا زنگ زده قطعا مسئله مهمی مطرح است! آیکون سبز رنگ را فشرد و بی‌ سلام و علیک منتظر صحبت او ماند. - اقا حقیقت چند روز پیش یه ایمیل عجیب به دستم رسید! انگار یکی هست از پسرتون که بیست سال پیش دزدیده شده خبر داره... نشونیاش که همه درست بود. وقتی قول یه مشتلق حسابی رو گرفت نطق اومد پسره که میگه تو یکی از محله‌های جنوب تهرانه. گفت برید اون‌جا بگید داوود صنعتگر همه می‌شناسنش. الان داریم میریم دنبالش... (ح.جعفری)