خدایا من جز تو هیچکس رو ندارم. برام مهم هم نیست که هیچکس رو ندارم. ولی خیلیییی برام مهمه که تو بمونی باهام...
پس هیچوقت منو از خودت جدا نکن🤍.
پستی که از صمیم قلبم دلم میخواست میتونستم برات بفرستم:
راستش... من فقط دلم نمیخواد که با تو زندگی کنم، یه زندگی معمولی و عادی مثل همهی زن و شوهرها، نه...
من دلم میخواد دستتو بگیرم و ببرمت تو جنگلهای شمال، زیر بارون، باهات بدوئم و قهقهه بزنم، به آسمون تیرهش نگاه کنم و داد بزنم: "مرسی خدا که اونو بهم دادی".
باهم بریم کنار دریای جنوب، یه آهنگ بیکلام برای خودمون پلی کنم، پا برهنه روی ماسهها قدم بزنیم و موجهای دریا پاهامونو قلقلک بدن و تو بگی که خوشحالی از اینکه منو داری.
یا میتونیم باهم بریم شیراز، بریم سعدیه، من برات شعرای عاشقونه سعدی رو بخونم، یا بریم حافظیه، من برات فال حافظ بگیرم، یا میتونیم بریم تو خیابونای شیراز زیر درختهای بهار نارنج یه ساندویچ کثیف بزنیم باهم، اونم کجا؟ کنار جوب. و تو به دیوونگی های من بخندی و قلبت نورنوری بشه.
یا باهم بریم توی همین خیابونهای مشهد، از وکیل آباد تااااااا خونهی خودمون پیاده بریم و توی راه به هر درختی که رسیدیم(توی این مسیر حدوداً ۳۵۸۹۸۵۴۳۲۲ درخت هست) منو ببوسی و بغل کنی.
از همهی اینا قشنگتر، باهم بریم نجف، چند ماااه اونجا بمونیم و هرروزشو باهم بریم حرم امیرالمومنین، بعد من از تو یه عکس جلوی ایوان طلای امام علی بگیرم و بذارم والپیپرم و قربون صدقهی چشمای تاتاریِ مشکیت برم، بعد تو اون دوتا تار موت رو که همیشه رو پیشونیت میفتن رو بدی کنار و ذوق بزنی از این همه عشقی که من بهت دارم...
عزیز دلم، کاش تو هم منو دوست میداشتی، کاش زندگی انقدر بیرحم نبود، کاش انقدر جبر توش وجود نداشت تا منو تو الان کنار هم میبودیم و اگر نشد هیچکدوم از این کارها رو انجام بدیم، دست تو دست هم به سقف اتاق من خیره بشیم و از آینده حرف بزنیم ، که قراره خیلی خیلی روشنتر از این روزهای تیره و تاره...
"شهرزاد" بهتریین و زیباتریین سریالیه که تو عمرم دیدم.