نمیشه ناراحت نبود ، گریه نکرد ، اشک نریخت . نمیشه موها رو قیچی نکرد ، لبها رو نجویید ، به مُردن فکر نکرد . در حالی که بهترین دورهی سنئ ِ ما در گندترین شرایط به هدر میرود .
دلم میخواد با تو برم یه جای دور که دست هیچکس به ما نرسه نتونن تورو ازم بگیرن .
شاید واقعا به هیچ جایی تعلق ندارم هرجا که بروم ، نفرتی درونشان نسبت به من موج میزند .
و ناگهان، دیگر برايم مهم نبود،
كه ديده شوم، درک شوم، با من صحبت شود، جواب پيامم را بدهند، دوستم داشته باشند يا نه، دعوت شوم يا درباره ام صحبت كنند؛ حالا همه جا آرام است و من بالاخره خودم را پيدا كردم.