سلام درصورت محدودیت تراکنش در حساب مرکز ازین شماره استفاده کنید یابعدا مجدداقدام کنید
6273811141998200
تشکر از بانی محترم بابت قربانی امروز
ان شاء الله حاجت روا باشند
یکی از خادمین سادات حرم حضرت عبدالعظیم حسنی نقل می کرد: یک روز صبح عیالم رو به من کرد که: «امشب مهمان داریم، برو چیزی تهیّه کن» از منزل بیرون آمدم در حالی که حتیّ یک شاهی هم نداشتم. آن روز نوبت کشیک من نبود. در آن وضعیّت کسی را نیافتم تا از او درخواست کمکی کنم. اگر هم می یافتم، از چنین درخواستی شرم می کردم. بنابراین بی اختیار به سمت حرم رفتم. حرم خلوت بود و معدود زوّار مشغول زیارت بودند. رو به ضریح به حضرت عبدالعظیم علیه السّلام عرض کردم: «یابن رسول الله تفضّلی فرما، شرمنده عیال و مهمان نشوم» بعد از این که این خواسته از قلبم گذشت، گوشه ای از حرم ایستاده بودم که زائری جلو آمد و به من گفت: «سیّد، یک ریال به من بده، وقتی از زیارت امامزاده حمزه علیه السّلام برگشتم، دو ریال به تو می دهم» این موضوع زیاد متعجّبم نکرد. بسیاری بودند که برای بیشتر شدن برکت مالشان اینکار را می کردند، و به همین رسم پولی به دست سیّدی می دادند و آن را پس می گرفتند. خوشحال از اینکه بالاخره با این یک ریال ها به التفاوت می توانستم مهمانی آن شب را آبرومندانه برگزار کنم. امّا من همان یک ریال را هم نداشتم. به زائر گفتم: «آقا، یک دقیقه صبر کنید، الان برمی گردم.» بیرون آمدم، همینطور که دور و برم را نگاه می کردم، یکی از آشنایان را دیدم. به او گفتم یک ریال به من قرض بده نیمساعت دیگر پس می دهم، یک ریالی را گرفته به نزد آن زائر رفتم. ایشان یک ریالی را گرفت و به زیارت امامزاده حمزه علیه السّلام رفت. و همان طور که گفته بود، وقتی از زیارت بازگشت یک سکّه کف دستم گذاشت. خادمین دیگر که این صحنه را زیرنظر داشتند، پرسیدند قضیّه چیست ؟ ماجرا را گفتم. امّا آنان به حرف من اکتفا نکردند و از آن زائر هم پرسیدند. ایشان هم به آنان همان را گفته بود و از حرم بیرون رفته بود. من به خیال خودم رفتم، تا یک ریالی که قرض گرفته بودم، پس بدهم. امّا وقتی چشمم به سکّه افتاد، دیدم این دو ریالی زرد است و می درخشد! با تعجّب به بازار رفتم. سکّه را به یکی از طلا فروشان نشان دادم. عیار گرفت و گفت: «طلاست » و آن را 3 تومان می خرد. از آن سه تومان یک ریال قرض را پس دادم و 29 ریال بقیّه را به خانه بردم. آن زائر غریب را هیچ گاه قبل از آن ندیده بودم و بعدها نیز ندیدم.
🔅#پندانه
✍ هرچقدر که در راه خدا بدهی، اندازه محبتت به او را نشان میدهد
🔹در کنج خانه با همسرم نشسته بودیم و لباسشویی نداشتیم و در فکر این بودیم که چطور میتوانیم یک لباسشویی بخریم؟!
🔸پسر کوچکم کنار ما نشسته بود و با دقت به حرفهای ما گوش میداد. ناگهان دیدم که دواندوان رفت و یک کیف پول با خودش آورد.
🔹کیف پول کهنهای بود که داخل آن دو اسکناس صدتومانی کهنه بود.
🔸گفت:
بابا نگران نباش، این هم پولهای من، روی پولهای خود بگذارید و لباسشویی بخرید!
🔹چشمهایم پر از اشک شد که ماشین لباسشویی ۳۰۰هزارتومانی کجا و دو اسکناس پاره صدتومانی کجا!؟ او را به آغوشم چسباندم و اشک ریختم.
💢 داستان صمدبودن خداوند نیز همین است. خداوند هیچ نیازی به ما ندارد و هرچه ما در راه او بدهیم سر سوزنی سودی برای خدا نداشته و نیازمند آن نیست، ولی محبت ما را به او نشان میدهد که دوستش داریم و در پی کسب خشنودی او هستیم.
🔸هرچه در توحید است در درک صمدبودن خداوند است و بس!
بسم الله الرحمن الرحیم
قل هو الله احد
الله الصمد
لم یلد ولم یولد
ولم یکن له کفوا احد
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
داستان انفاق حاتم طائی
گوسفندی را سر بریدند وگوشت آن را انفاق کردند
پیامبر فرمود چیزی باقی مانده؟
گفتند به جز دستش چیزی باقی نمانده!
پیامبر فرمود به جز دستش همه ی آن باقی مانده.!
•┈┈••••✾•🌿🌺🌿•✾•••┈┈•