-
همیشه،
در همهجا،خودم بودم.
در هر مسیری که قدم گذاشتم،هر کاری که کردم،بیآنکه حرف دیگری برایم اهمیتی داشته باشد؛
بیآنکه قضاوت دیگری،یا نگاهش،یا حتی انتظارش،جهتِ قدمهایم را تعیین کند.
اما حالا، میان تمام تلاشهایم،
انگار پارچهای هستم در دست عروسکگردانِ رؤیاهای دیگران؛
شکل میگیرم،حرکت میکنم،و به سمتی میروم که حتی مقصدش را خودم انتخاب نکردهام.
شاید چون هنوز عروسکی برای رؤیاهای خودم نساختهام؛
چون هنوز نمیدانم چه میخواهم،به کجا میروم،و برای چه چیزی باید اینهمه تلاش کنم.
بیهدفم،بیانگیزهام،و گاهی حتی نمیدانماین قدمهایی که برمیدارم،مرا به خودم نزدیکتر میکنند یا بیشتر در رؤیاهای دیگری گم.
و حقیقت این است که وقتی قدم در مسیرِ دیگری میگذاری،دیر یا زود،ادامهی راه هم به او گره میخورد.
باید چشم به دهانش بدوزی،گوش به صدایش بسپاری،و منتظر بمانی
تا بگوید قدم بعدی را کجا بگذاری.
و آنوقت،بیآنکه بفهمی چه شد،روزی به خودت میآییو میبینی تمام این مسیر را آمدهای،اما نه برای رسیدن به جایی که میخواستی؛بلکه برای رسیدن به جایی که دیگری برایت خواسته بود.
و تلخترین بخش ماجرا اینجاست:
من تمام عمرم سعی کردم خودم باشم،
اما حالا حتی نمیدانم
آن کسی که برایش تلاش میکنم،
واقعاً خودِ من است؟
ـ
@mo3akenn
واقعا با متن هام حال نمیکنید؟😉
ناراحتم که نه تو ناشناس
نه چنل ،کسایی که ادمینن
نظر نمیدن