اما نمیدونم چطور باید جلوی این فکرها رو بگیرم؛ چطور باید به خودم بفهمونم که یه روز بد، یه رفتار اشتباه یا یه دورهی طولانی از خستگی، لزوماً به این معنی نیست که تمام چیزی که از من باقی مونده، همین حال بده.
گاهی دلم برای خودم تنگ میشه. برای خودی که شاید هنوز هم وجود داره، اما من دیگه نمیتونم مثل قبل پیداش کنم. برای اون بخشی از وجودم که میتونست بدون اینهمه ترس و تردید، مهربون باشه. برای وقتایی که لازم نبود قبل از هر حرفی، به تمام احتمالات فکر کنم؛ لازم نبود بعد از هر گفتوگو، ساعتها رفتار خودم رو مرور کنم؛ لازم نبود برای اینکه از یه لحظهی خوب لذت ببرم، اول مطمئن بشم که قرار نیست چیزی خرابش کنه.
نمیدونم از کی اینقدر از خودم دور شدم. نمیدونم دقیقاً کجای مسیر، انقدر درگیر همهچیز شدم که دیگه نتونستم حال خودم رو بفهمم. شاید هم یه روز خاصی نبوده؛ شاید آدم گاهی اونقدر آهسته از خودش فاصله میگیره که وقتی بالاخره متوجه میشه، حتی نمیدونه باید از کجا برگرده.
ولی من دلم میخواد برگردم.
و نمیدونم این خواسته چقدر واقعیه، چقدرش فقط دلتنگی برای روزهاییه که دیگه وجود ندارن. نمیدونم اصلاً قراره دوباره همون آدم بشم یا نه. شاید قرار نیست به گذشته برگردم، شاید باید یه جایی بین تمام چیزایی که از سر گذروندم، یه آدم تازه از خودم بسازم؛ آدمی که هنوز مهربونه، اما خودش رو هم فراموش نمیکنه. آدمی که میتونه برای دیگران مفید باشه، بدون اینکه ارزش خودش رو به مفید بودنش گره بزنه. آدمی که میفهمه همیشه قرار نیست قوی باشه، همیشه قرار نیست جواب همهچیز رو بدونه و همیشه قرار نیست بتونه حال همه رو خوب کنه.
فقط میترسم این مسیر انقدر طولانی بشه که یادم بره اصلاً از کجا شروع کردم. میترسم به این حال عادت کنم و یه روز دیگه حتی یادم نیاد که میشه جور دیگهای هم زندگی کرد. میترسم تمام این فکرها، تمام این اضطرابها و تمام این روزهای سنگین، کمکم تبدیل به تعریفی بشن که از خودم دارم؛ انگار من همینم و قرار نیست چیزی تغییر کنه.
و بااینحال، هنوز یه جایی درونم هست که دلش نمیخواد این رو باور کنه. یه جای کوچیک که هنوز میپرسه شاید بشه بهتر شد، شاید بشه دوباره خندید، شاید بشه یه روز از خواب بیدار شد و برای چند دقیقه هم که شده، از همون اول صبح از خودم خسته نباشم.
نمیخوام از کسی انتظار داشته باشم تمام این چیزها رو بفهمه. میدونم هیچکس نمیتونه دقیقاً وارد ذهن من بشه و همهچیز رو همونطور که من تجربه میکنم، تجربه کنه. اما گاهی دلم میخواد کسی از روی رفتارم، از روی سکوتام، از روی اون لحظههایی که بیدلیل به نظر میرسن، بفهمه شاید پشت این همه تغییر، چیزی بیشتر از چیزی باشه که دیده میشه. شاید همیشه بیحوصلگی، بیعلاقگی نیست. شاید همیشه سکوت، بیتفاوتی نیست. شاید گاهی آدم فقط انقدر درگیر چیزهاییه که نمیتونه توضیحشون بده که دیگه توان توضیح دادن خودش رو هم نداره.
من فقط نمیخوام رنجم، من رو از چیزی که دلم میخواد باشم، دور کنه. نمیخوام این روزها باعث بشن باور کنم دیگه توان مهربون بودن رو ندارم. نمیخوام از ترس اینکه مبادا برای کسی آدم بدی باشم، خودم رو از تمام آدمایی که دوستشون دارم، محروم کنم.
فقط دلم میخواد یه روز دوباره خودم باشم؛ نه اون آدمی که هیچوقت غصه نداشت، نه اون آدمی که همیشه لبخند میزد، بلکه همون کسی که حتی با وجود تمام غصههاش، هنوز میتونست از ته دل دوست داشته باشه، مهربونی کنه و از بودنش کنار آدمای زندگیش لذت ببره.
و نمیدونم...
واقعاً نمیدونم ممکنه دوباره برگردم به اون روزها؟
ممکنه یه روز برسه که وقتی به خودم نگاه میکنم، بهجای تمام چیزهایی که از دست دادم، هنوز چیزهایی برای دوست داشتن پیدا کنم؟
ممکنه دوباره به آدمی تبدیل بشم که بودنش، قبل از هرکسی، برای خودش هم قابل تحمله؟
من هنوز جواب این سؤالها رو ندارم.
فقط خستهم از اینکه اینهمه دلم میخواد بهتر باشم و اینهمه نمیدونم از کجا باید شروع کنم.
شاید تمام چیزی که میخوام، همین باشه؛ اینکه یه روز، بدون اینکه مجبور باشم برای خودم توضیحی بتراشم یا بابت حال بدم عذرخواهی کنم، بتونم با خیال راحت بگم:
«من دوباره دارم زندگی میکنم؛ نه فقط روزهام رو میگذرونم.»
ـ
@mo3akenn
راه حل شستن ماهيتابه :
١ . داخل ماهيتابه آب بريزيد
۲. به همه بگید كه بايد خيس بخوره
۳. فراموشش كنيد