تقدیم به کافه گربه لونا>>>
داستان فانتزی ::
افسانهی دختری که با ستارهها حرف میزد
میگفتند دخترک عجیب است.
گاهی وسط جنگل میایستاد و با شاخههای درختان نجوا میکرد، گاهی ساعتها به ماه خیره میشد و لبخند میزد؛ انگار کسی آن بالا برایش قصه تعریف میکرد.
بچههای دهکده مسخرهاش میکردند.
«هیچکس آن موجوداتی را که میگویی نمیبیند.»
اما دختر فقط میخندید و پاسخ میداد:
«شاید چون هنوز یاد نگرفتهاید با قلبتان نگاه کنید.»
شبی که بارش ستارهها آغاز شد، آسمان برای نخستین بار در هزار سال گذشته شکاف برداشت.
از میان نور، موجوداتی کوچک با بالهایی شفاف به زمین آمدند؛ همان موجوداتی که همه خیال میکردند زاییدهی تخیل دختر هستند.
آنها دور دختر حلقه زدند و آرام گفتند:
«سالها منتظر بودیم... تنها کسی که هنوز صدایمان را میشنید، تو بودی.»
صبح روز بعد، هیچ اثری از آن موجودات باقی نمانده بود.
مردم باور نکردند.
اما از آن روز، هر وقت نسیم آرامی میان علفزار میوزد و پروانهای بیدلیل روی شانهی رهگذری مینشیند، بعضیها لبخند میزنند...
شاید دنیا هنوز پر از جادو باشد؛ فقط برای دیدنش، باید کمی شبیه همان دختر عجیب بود.
از طرف :انجمن اشفتگان 😭🫂
تقدیم به مخفیگاه عجیب خانم مگوریوم>>>
داستان فانتزی ::
افسانهی شهرِ خاموش
میگویند هر سی سال یکبار، در ساعت ۳:۳۳ بامداد، چراغهای شهر «اِلموود» برای دقیقاً یک دقیقه خاموش میشوند.
بزرگترها همیشه میگفتند:
«از پنجره بیرون را نگاه نکنید.»
اما هیچکس دلیلش را توضیح نمیداد.
دختری که عاشق کشف حقیقت بود، تصمیم گرفت قانون را بشکند.
وقتی ساعت به ۳:۳۳ رسید و شهر در تاریکی فرو رفت، پشت پنجره ایستاد.
خیابان خالی نبود...
آدمهایی میان مه قدم میزدند؛ درست شبیه ساکنان شهر، اما با چشمانی کاملاً سیاه و لبخندی که هرگز محو نمیشد.
صبح روز بعد، همه چیز عادی به نظر میرسید؛ جز یک چیز...
همسایهی روبهرویی، همان مردی نبود که سالها میشناخت. چهرهاش یکسان بود، صدایش همان بود، اما انگار چیزی انسانی در وجودش باقی نمانده بود.
از آن روز، دختر فهمید تاریکی فقط نبودنِ نور نیست...
گاهی تاریکی، جایی است که حقیقت سالها در آن پنهان شده است، و بعضی رازها فقط منتظرند کسی آنها را ببیند... حتی اگر بهایش، از دست دادن زندگیِ عادیاش باشد.
از طرف :انجمن اشفتگان 😭🫂
تقدیم به Sarvenaz>>>
داستان فانتزی ::
افسانهی دخترِ پاییز
میگویند پاییز فقط یک فصل نیست؛ دختری است که هر سال، با شنلی از برگهای طلایی به زمین بازمیگردد.
هر جا قدم بگذارد، درختان رنگ عوض میکنند، باد آرامتر میوزد و آسمان بوی باران میگیرد.
او هیچوقت بیش از نود روز میان آدمها نمیماند، چون اگر دلش به کسی گره بخورد، زمستان هرگز از راه نمیرسد و چرخهی جهان از حرکت میایستد.
با این حال، یک سال، دختر پاییز عاشق پسری شد که هر عصر روی نیمکتی چوبی، برای درختان کتاب میخواند.
او هر روز برگ دیگری از شنلش را میبخشید تا فقط چند ساعت بیشتر کنار او بماند.
وقتی آخرین برگ از شنلش جدا شد، باد سردی وزید و دختر، آرامآرام میان هزاران برگ افرا ناپدید شد.
از آن روز، هر پاییز که برگی بیصدا روی شانهی کسی مینشیند، میگویند دختر پاییز هنوز برمیگردد...
نه برای آنکه دوباره عاشق شود، بلکه برای اینکه مطمئن شود هیچ عشقی، واقعاً از بین نمیرود؛ فقط رنگش، مثل برگها، عوض میشود.
از طرف :انجمن اشفتگان 😭🫂
تقدیم به فیلوفوبیا>>>
★داستان فانتزی ::
افسانهی جنگل زمزمهها
میگویند در اعماق جنگلی که هیچ نقشهای راهش را نشان نمیدهد، درختی ایستاده که از اولین روز آفرینش جهان ریشه دوانده است.
هر شب، وقتی مه میان شاخهها میرقصد، صدای زمزمههایی به گوش میرسد؛ زمزمههایی که نام کسانی را صدا میزنند که سرنوشتشان هنوز کامل نشده است.
هیچکس جرئت دنبال کردن آن صداها را نداشت...
تا اینکه دختری تنها، با فانوسی خاموش، قدم به دل جنگل گذاشت.
هرچه بیشتر پیش میرفت، درختان کنار میرفتند؛ گویی سالها منتظر آمدنش بودند. روباههای سپید راه را نشانش میدادند، جغدهای طلایی از بالای سرش پرواز میکردند و گلهای شبتاب، مسیرش را روشن میکردند.
در قلب جنگل، درخت کهنسال آرام گفت:
«تو برای پیدا کردن راه نیامدهای... تو آمدهای تا نگهبان بعدی این جنگل شوی.»
از آن شب، هر مسافری که در تاریکی جنگل گم میشد، نوری سبز میان مه میدید؛ نوری که همیشه او را به خانه بازمیگرداند.
و مردم میگویند آن نور، فانوس دختری است که برای همیشه، قلبش را به جنگل سپرد.
از طرف :انجمن اشفتگان 😭🫂
تقدیم به اتاقک مخفی>>>
★داستان فانتزی ::
افسانهی دختری که با گلها حرف میزد
در دهکدهای میان تپههای سبز، دختری زندگی میکرد که همه او را خیالباف صدا میزدند.
او معتقد بود هر گل، اسمی دارد؛ هر رودخانه، داستانی برای تعریف کردن؛ و هر ستاره، آرزویی را در دلش پنهان کرده است.
مردم میخندیدند و میگفتند:
«دنیا جادو ندارد.»
اما هر بهار، درست همان جایی که دختر قدم میزد، گلهای وحشی زودتر از همیشه شکوفه میدادند و پروانهها دور موهایش میرقصیدند.
روزی پیرزنی ناشناس به دهکده آمد و لبخند زد.
«بالاخره پیدایت کردم... آخرین نگهبان باغِ رؤیاها.»
آن شب، دختر فهمید جنگلی که از کودکی با آن حرف میزد، زنده بوده است؛ درختان صدایش را میشنیدند، باد جوابش را میداد و جادویی که همه افسانه میدانستند، در قلب خودش جریان داشت.
از آن روز به بعد، هرکس با دلی شکسته وارد آن جنگل میشد، راهش را با امید پیدا میکرد.
و مردم تازه فهمیدند...
بعضی آدمها برای انجام جادو به عصا یا طلسم نیاز ندارند؛ کافی است قلبشان آنقدر روشن باشد که دنیا دوباره به معجزهها ایمان بیاورد.
از طرف :انجمن اشفتگان 😭🫂
تقدیم به Måneskin>>>
★ داستان فانتزی::
افسانهی فرشتهی سقوطکرده
میگویند هر انسان، فرشتهای نگهبان دارد که تا آخرین نفس همراهش میماند؛ اما هیچکس از فرشتهای حرف نمیزند که عاشق انسانش شود.
«جکس» یکی از فرشتگان سپید بود؛ موجودی که اجازه نداشت احساسی فراتر از وظیفه داشته باشد. قرنها از انسانها محافظت کرده بود، بیآنکه حتی نام یکی از آنها را به خاطر بسپارد.
تا اینکه دختری را دید که هر شب، زیر آسمان پرستاره، برای کسانی دعا میکرد که حتی او را نمیشناختند.
فرشته برای اولین بار، قلبی را در سینهی بیجانش احساس کرد.
اما در سرزمین آسمان، عشق بزرگترین گناه فرشتگان بود.
وقتی راز او فاش شد، بالهای سفیدش را گرفتند و به زمین تبعیدش کردند؛ با یک نفرین:
«تا زمانی که انسانی که دوستش داری، تو را به یاد نیاورد، هر روز بخشی از وجودت را فراموش خواهی کرد؛ نامت، خاطراتت، و حتی دلیل زنده بودنت.»
حالا او میان انسانها زندگی میکرد؛ بیبال، بیقدرت و با خاطراتی که هر طلوع خورشید کمرنگتر میشدند.
تنها چیزی که هنوز از یادش نرفته بود، چهرهی همان دختر بود...
دختری که نمیدانست سالهاست هر بار از مرگ گریخته، به خاطر فرشتهای بوده که برای دوست داشتنش، بهشت را از دست داده است.
از طرف :انجمن اشفتگان 😭🫂