eitaa logo
꩜⋆ انجــمـن آشـفتـگان
154 دنبال‌کننده
162 عکس
357 ویدیو
0 فایل
مشاهده در ایتا
دانلود
تقدیم به Sarvenaz>>> داستان فانتزی :: افسانه‌ی دخترِ پاییز می‌گویند پاییز فقط یک فصل نیست؛ دختری است که هر سال، با شنلی از برگ‌های طلایی به زمین بازمی‌گردد. هر جا قدم بگذارد، درختان رنگ عوض می‌کنند، باد آرام‌تر می‌وزد و آسمان بوی باران می‌گیرد. او هیچ‌وقت بیش از نود روز میان آدم‌ها نمی‌ماند، چون اگر دلش به کسی گره بخورد، زمستان هرگز از راه نمی‌رسد و چرخه‌ی جهان از حرکت می‌ایستد. با این حال، یک سال، دختر پاییز عاشق پسری شد که هر عصر روی نیمکتی چوبی، برای درختان کتاب می‌خواند. او هر روز برگ دیگری از شنلش را می‌بخشید تا فقط چند ساعت بیشتر کنار او بماند. وقتی آخرین برگ از شنلش جدا شد، باد سردی وزید و دختر، آرام‌آرام میان هزاران برگ افرا ناپدید شد. از آن روز، هر پاییز که برگی بی‌صدا روی شانه‌ی کسی می‌نشیند، می‌گویند دختر پاییز هنوز برمی‌گردد... نه برای آنکه دوباره عاشق شود، بلکه برای اینکه مطمئن شود هیچ عشقی، واقعاً از بین نمی‌رود؛ فقط رنگش، مثل برگ‌ها، عوض می‌شود. از طرف :انجمن اشفتگان 😭🫂
تقدیم به فیلوفوبیا>>> ★داستان فانتزی :: افسانه‌ی جنگل زمزمه‌ها می‌گویند در اعماق جنگلی که هیچ نقشه‌ای راهش را نشان نمی‌دهد، درختی ایستاده که از اولین روز آفرینش جهان ریشه دوانده است. هر شب، وقتی مه میان شاخه‌ها می‌رقصد، صدای زمزمه‌هایی به گوش می‌رسد؛ زمزمه‌هایی که نام کسانی را صدا می‌زنند که سرنوشتشان هنوز کامل نشده است. هیچ‌کس جرئت دنبال کردن آن صداها را نداشت... تا اینکه دختری تنها، با فانوسی خاموش، قدم به دل جنگل گذاشت. هرچه بیشتر پیش می‌رفت، درختان کنار می‌رفتند؛ گویی سال‌ها منتظر آمدنش بودند. روباه‌های سپید راه را نشانش می‌دادند، جغدهای طلایی از بالای سرش پرواز می‌کردند و گل‌های شب‌تاب، مسیرش را روشن می‌کردند. در قلب جنگل، درخت کهنسال آرام گفت: «تو برای پیدا کردن راه نیامده‌ای... تو آمده‌ای تا نگهبان بعدی این جنگل شوی.» از آن شب، هر مسافری که در تاریکی جنگل گم می‌شد، نوری سبز میان مه می‌دید؛ نوری که همیشه او را به خانه بازمی‌گرداند. و مردم می‌گویند آن نور، فانوس دختری است که برای همیشه، قلبش را به جنگل سپرد. از طرف :انجمن اشفتگان 😭🫂
تقدیم به اتاقک مخفی>>> ★داستان فانتزی :: افسانه‌ی دختری که با گل‌ها حرف می‌زد در دهکده‌ای میان تپه‌های سبز، دختری زندگی می‌کرد که همه او را خیال‌باف صدا می‌زدند. او معتقد بود هر گل، اسمی دارد؛ هر رودخانه، داستانی برای تعریف کردن؛ و هر ستاره، آرزویی را در دلش پنهان کرده است. مردم می‌خندیدند و می‌گفتند: «دنیا جادو ندارد.» اما هر بهار، درست همان جایی که دختر قدم می‌زد، گل‌های وحشی زودتر از همیشه شکوفه می‌دادند و پروانه‌ها دور موهایش می‌رقصیدند. روزی پیرزنی ناشناس به دهکده آمد و لبخند زد. «بالاخره پیدایت کردم... آخرین نگهبان باغِ رؤیاها.» آن شب، دختر فهمید جنگلی که از کودکی با آن حرف می‌زد، زنده بوده است؛ درختان صدایش را می‌شنیدند، باد جوابش را می‌داد و جادویی که همه افسانه می‌دانستند، در قلب خودش جریان داشت. از آن روز به بعد، هرکس با دلی شکسته وارد آن جنگل می‌شد، راهش را با امید پیدا می‌کرد. و مردم تازه فهمیدند... بعضی آدم‌ها برای انجام جادو به عصا یا طلسم نیاز ندارند؛ کافی است قلبشان آن‌قدر روشن باشد که دنیا دوباره به معجزه‌ها ایمان بیاورد. از طرف :انجمن اشفتگان 😭🫂
تقدیم به Måneskin>>> ★ داستان فانتزی:: افسانه‌ی فرشته‌ی سقوط‌کرده می‌گویند هر انسان، فرشته‌ای نگهبان دارد که تا آخرین نفس همراهش می‌ماند؛ اما هیچ‌کس از فرشته‌ای حرف نمی‌زند که عاشق انسانش شود. «جکس» یکی از فرشتگان سپید بود؛ موجودی که اجازه نداشت احساسی فراتر از وظیفه داشته باشد. قرن‌ها از انسان‌ها محافظت کرده بود، بی‌آنکه حتی نام یکی از آن‌ها را به خاطر بسپارد. تا اینکه دختری را دید که هر شب، زیر آسمان پرستاره، برای کسانی دعا می‌کرد که حتی او را نمی‌شناختند. فرشته برای اولین بار، قلبی را در سینه‌ی بی‌جانش احساس کرد. اما در سرزمین آسمان، عشق بزرگ‌ترین گناه فرشتگان بود. وقتی راز او فاش شد، بال‌های سفیدش را گرفتند و به زمین تبعیدش کردند؛ با یک نفرین: «تا زمانی که انسانی که دوستش داری، تو را به یاد نیاورد، هر روز بخشی از وجودت را فراموش خواهی کرد؛ نامت، خاطراتت، و حتی دلیل زنده بودنت.» حالا او میان انسان‌ها زندگی می‌کرد؛ بی‌بال، بی‌قدرت و با خاطراتی که هر طلوع خورشید کمرنگ‌تر می‌شدند. تنها چیزی که هنوز از یادش نرفته بود، چهره‌ی همان دختر بود... دختری که نمی‌دانست سال‌هاست هر بار از مرگ گریخته، به خاطر فرشته‌ای بوده که برای دوست داشتنش، بهشت را از دست داده است. از طرف :انجمن اشفتگان 😭🫂
تقدیم به شاپرک>>> ★ داستان فانتزی:: افسانه‌ی دختری که مرگ فراموشش کرد در روستایی که همیشه مه روی خیابان‌هایش می‌نشست، دختری زندگی می‌کرد که همه او را «دختر شانس» صدا می‌زدند. او از هر حادثه‌ای جان سالم به در می‌برد؛ از سقوط، از آتش، حتی از شبی که تمام خانواده‌اش ناپدید شدند و فقط خودش میان ویرانه‌ها ایستاده بود. سال‌ها بعد، نامه‌ای بی‌نام پشت پنجره‌اش پیدا شد. «اگر هنوز زنده‌ای، به این دلیل نیست که خوش‌شانسی... مرگ فقط هنوز نوبتت را صدا نزده است.» از همان شب، سایه‌هایی را می‌دید که هیچ‌کس دیگر قادر به دیدنشان نبود. موجوداتی که میان انسان‌ها قدم می‌زدند؛ خون‌آشام‌ها، جادوگران و ارواحی که قرن‌ها در انتظار او بودند. پیرترین خون‌آشام شهر، وقتی برای اولین بار چشمانش به او افتاد، زیر لب گفت: «غیرممکنه... تو باید قرن‌ها پیش مرده باشی.» دختر تازه آن لحظه فهمید که زندگی‌اش از همان روز تولد، یک اشتباه در سرنوشت بوده است؛ اشتباهی که حالا همه‌ی موجودات تاریکی حاضر بودند برای به‌دست آوردنش، دنیا را به آتش بکشند. و شاید ترسناک‌ترین حقیقت این بود... قلبش، درست برخلاف عقلش، به سمت یکی از همان هیولاها کشیده می‌شد. از طرف :انجمن اشفتگان😭🫂
تقدیم به مکان خالی>>> ★ داستان فانتزی:: افسانه‌ی ملکه‌ی پریان می‌گویند در دورترین نقطه‌ی جنگل اِلدورا، جایی که نور خورشید تنها چند دقیقه در روز به زمین می‌رسد، درختی هزارساله ایستاده است؛ درختی که قلب تمام پریان جهان در آن می‌تپد. پریان از آن درخت متولد نمی‌شدند، بلکه هر بار که گلی برای نخستین بار شکوفه می‌داد، روحی کوچک از دل ریشه‌های آن آزاد می‌شد و بال‌هایی از نور بر تنش می‌رویید. سال‌ها صلح بر سرزمینشان حکم‌فرما بود، تا شبی که ماه سرخ در آسمان طلوع کرد. از همان شب، گل‌ها یکی‌یکی پژمرده شدند و بال پریان در تاریکی رنگ باخت. پیشگوی پیر تنها یک جمله گفت: «کسی که قلب درخت را دزدیده، هنوز زنده است...» ملکه‌ی جوان پریان، با شمشیری از شیشه‌ی ماه و تاجی از شکوفه‌های نقره‌ای، سفری را آغاز کرد که هیچ پری‌ای پیش از او جرئت قدم گذاشتن در آن را نداشت؛ سفری به دنیای انسان‌ها. می‌گفتند اگر قلب درخت تا پیش از آخرین طلوع ماه سرخ بازنگردد، نه‌تنها پریان، بلکه تمام جادو از جهان برای همیشه ناپدید خواهد شد. و از آن روز، هرگاه در دل جنگلی خاموش، نوری کوچک میان شاخه‌ها دیدی، شاید هنوز یکی از پریان در جست‌وجوی قلب گمشده‌ی سرزمینش باشد... از طرف:انجمن اشفتگان😭🫂