تاوان عشقی قدیم است، این روزگاری که دارم
در خون دل ریشه دارد، باغِ اناری که دارم
شاید به سوی زمین است، چشمانِ ماهی که داری
هر شب به لبخند ماه است، چشمان تاری که دارم
لبتشنهام در بیابان، در جستجوی تو حیران
سوغاتِ راهِ کویر است، گرد و غباری که دارم
با دستِ یاران خونی، تنهاییام برملا شد
آری به خاکم سپردند، ایل و تباری که دارم
امروز اگر بازگردی، آیا مرا میشناسی؟
افسوس، نامی ندارد، سنگِ مزاری که دارم
#علی_مؤیدی
#شعر_عاشقانه
#غزل
@moayedialiqom
ای «من»:
با اشک میشویَم نگاهِ خاکیام را
شاید ببینم نیمهٔ افلاکیام را
در خویش میجویم نشان از بینشانه
باید بیابم بیکران را در کرانه
در میزنم این خانه را، آیا کسی هست؟
در خانهٔ من، این منِ تنها، کسی هست؟
ای «من» کجایی؟ آی، در بگشای بر من
لبخندِ روی ماه را بنمای بر من
افسوس شاید سیلْ او را بُرده باشد
ای «من» کجایی؟ آه شاید مرده باشد
۱۲ شهریورماه ۱۴۰۱
#مثنوی
#علی_مؤیدی
#شعر
@moayedialiqom
آهای علی مؤیدی! در کجا سیر میکنی؟ چه میکنی؟ زندهای یا مردهای؟ چندی پیش، در جمع میدیدمت! هنگامهٔ مباحث اقتصادی بود. نان را در تنور مغزهای سنگی میگذاشتند و بازار را آزار میدادند و چوب حراج به داشته و نداشتهٔ آبا و اجدادی میزدند. آتشی بر پا بود امّا تو در آن هنگامه چه میکردی؟ به یاد گلی که در باغچه داشتی بودی؟ میدانم؛ این روزها همه جا سخن از جنگ و نان و خون است؛ کسی از شبنم روی گلبرگها نمینوشد؛ کسی مشتاقانه به تماشای ماهِ کامل نمیرود؛ کسی به ستارهٔ دنبالهدار لبخند نمیزند. میدانم؛ امّا حق به جانب آنان است. وقت تنگ است و شکمها وسیع! چه باید کرد؟ مؤیدی، عجالتاً دنیا دنیای تو نیست...
#علی_مؤیدی
#یادداشت
@moayedialiqom