آهای علی مؤیدی! در کجا سیر میکنی؟ چه میکنی؟ زندهای یا مردهای؟ چندی پیش، در جمع میدیدمت! هنگامهٔ مباحث اقتصادی بود. نان را در تنور مغزهای سنگی میگذاشتند و بازار را آزار میدادند و چوب حراج به داشته و نداشتهٔ آبا و اجدادی میزدند. آتشی بر پا بود امّا تو در آن هنگامه چه میکردی؟ به یاد گلی که در باغچه داشتی بودی؟ میدانم؛ این روزها همه جا سخن از جنگ و نان و خون است؛ کسی از شبنم روی گلبرگها نمینوشد؛ کسی مشتاقانه به تماشای ماهِ کامل نمیرود؛ کسی به ستارهٔ دنبالهدار لبخند نمیزند. میدانم؛ امّا حق به جانب آنان است. وقت تنگ است و شکمها وسیع! چه باید کرد؟ مؤیدی، عجالتاً دنیا دنیای تو نیست...
#علی_مؤیدی
#یادداشت
@moayedialiqom
زمین لرزید و ناگه خانهام مُرد
تمامِ هیبتِ مـــردانهام مُرد
تنم سرد است، همچون خاکم ای مَرد
دگر خاکسترِ نمناکم ای مرد
امید شعله در من نیست، بدرود
دگر جانی در این تن نیست، بدرود
چه باک از مرگ؟ آری، ای خوشا مرگ
اگر این است دنیا، مرحــبا مرگ
در این ویرانه میمیرم که شاید
ز خاکم دانهٔ سبزی برآید...
#علی_مؤیدی
#زلزله
@moayedialiqom
تو را آشفته میبینم
سراپا گریه در خنده
شبیه خاطراتی دور
نه در حالی نه آینده
کجایی؟ آی... میدانم
که ما همکیش و همدردیم
بیا از حال و آینده
هزاران سال برگردیم
هزاران سال برگشتیم
هزاران چشمه میجوشد
نگا کن پیرمردی را
که نم نم آب مینوشد
صدای باد و برگ است این
که با هم شاد میرقصند
تمام سبزههای دشت
کنار باد میرقصند
به راه افتاده کوهستان
شقایق خفته بر دوشش
زمین بیدار و خوابیده
گلستانی در آغوشش
چه دنیایی است! میبینی؟
پر از آواز و لبخند است
نه چون دنیای خاموشان
که سرتاپاش در بند است
#علی_مؤیدی
@moayedialiqom