eitaa logo
بی نام و نشان
137 دنبال‌کننده
96 عکس
9 ویدیو
1 فایل
در این دفتر عاریه‌ای، برخی اشعار تازه و کهنهٔ علی مؤیدی را خواهید خواند. درود بر آن رفیقِ گرمابه و گلستانم که این دفتر کاهی را سامان داد! نقد و نظر: @Ali_MoayedI
مشاهده در ایتا
دانلود
مثنویِ «ای دل»: خبر رسیده که مردی غریب منتظر است محرّم آمده ای دل! حبیب منتظر است خوشا دلی که خطر کرد و ساخت فردا را دلی که سوخت امان‌نامه‌های دنیا را تو رامِ مِهر حسینی نه قهرِ ابن زیاد تو اهلِ شهرِ حسینی نه شهرِ ابن زیاد به خواب می بَرَد آخر تو را صدایِ شُرَیح مباز فجر خدا را به لای لایِ شُرَیح بگو که دست نیالوده‌ای به خونِ شهید مگو که رفته‌ای از خیمه‌ات به کاخ یزید به سوی سفره‌ی خولی مرو که ملعون است امیدِ نان به تنورش مبند، در خون است هنوز تشنه‌ی مُلکی، سراب می‌بینی هنوز گندمِ ری را به خواب می‌بینی بیا و رحم کن ای دل! به سرپناهِ خودت بیا و شعله میفکن به خیمه‌گاهِ خودت به ظرف آب چه حاجت؟ شرابِ ناب که هست فراتِ اشک که هست و گلابِ ناب که هست بهشت را بنگر، عطر سیب منتظر است چرا نشسته‌ای ای دل؟ حبیب منتظر است @moayedialiqom
می‌گویند: «انسان ابدی است»! این یعنی ما تا ابد هستیم و در حرکتیم! سرگیجه می‌گیرم. تا ابد چه کنم؟ چگونه تصوّر کنم که این راه پایانی ندارد؟ چگونه بپذیرم که من تا ابد در حرکتم؛ تا ابد بی قرار! مبادا که در یک دایره گیر افتاده‌ باشم؟ مبادا که زندگی‌ام پر از تصاویر تکراری باشد؟ این چه مهملاتی است؟ آیا راه فراری هست؟ چگونه قرار بیابم؟ خسته‌ام... شاید راهش این است که دیگر «من» نباشم...«او» باشد.
پشتِ کوههای گُرگاشیان، در روستای سیرت‌آباد، چوپانِ ساده‌دلی می‌زیست که از فریبکاری‌های ابلیس و اَعوان و انصارش به تنگ آمده بود. هر روز و شب در پیِ چاره می‌گشت که نزاعِ دور و درازِ شیطان و انسان را سامان و پایان دهد. از قضا، پیر فرزانه‌ای حوالیِ روستا کلبه‌ برپا کرده بود و هیزم می‌شکست و روزگار می‌گذراند. کلبهٔ پیر، کعبهٔ جویندگان و مقصد درماندگانِ روستا بود که گاه و بیگاه بدانجا می‌شتافتند و عرض حاجت می‌کردند و پاسخِ پرسشِ خویش یا درمان درد خویش می‌جُستند. چوپان که سرگشتهٔ وادیِ حیرانی بود، چون دیگر اهالی روستا که در هنگامهٔ دردمندیْ عزمِ کلبهٔ پیر می‌کردند، پاسخ پرسش خویش در بارگاهِ نورانیِ کلبه دید و بار و بُنه به دوش گرفت و رهسپارِ منزلگاهِ حکیم شد. حوالیِ گرگ و میش به کلبه رسید و صدا زد: آی هیزم‌شکن! خدا قوّت! پیرمرد صدایِ خستهٔ چوپان شنید و گفت: خدا قوّت! درمانده نباشی! خوش آمدی. چوپان که بی‌تابِ طرحِ پرسش بود بی‌مقدّمه گفت: قصد دارم که با ابلیس آشتی کنم، راهی هست؟ هیزم‌شکن لبخندی فرستاد و گفت: بیا بنشین تا حکایتی برایت بگویم (چُپُقش را روشن می‌کرد). روزی در مزرعه‌ای از مزارعِ بالادست، گوسفندی که از جور گرگها دلخون بود، پیکی فرستاد و گرگها را به ضیافت افطاری دعوت کرد. گوسفند عزم آن داشت که نزاع میان گرگ و گوسفند را به آشتی بدل کند و رنگ خوشبختی را به گلّه برگرداند. هنگامِ غروب گرگها که از قضا روزه بودند از راه رسیدند و سفره را پر از برگ و یونجه و ریحان و... یافتند. گوسفند بسم الله زد و گرگها را به لقمه گرفتن دعوت کرد. ارباب گرگها که بر صدر مجلس نشسته بود گفت: مسلمان! ما روزه‌داریم. افطار با نان و ریحان بر ما حرام است. گوسفند پاسخ داد: دورت بگردم، پس طعام تو چیست؟ ارباب گرگها فرمود: طعام ما تویی! اینگونه بود که گرگها گوسفندانِ بی‌نوا را تکّه تکّه کردند و بسم الله گفتند و افطاری چرب را تناول نمودند. آری مسلمان، ابلیس و یارانش به اِذن الهی، در پیِ شکار توأند و از ظنّ و گمان تو به دورند. رازیست که سر به مُهر باشد جنگی که میان ما فتاده‌ست